امام حسین (ع)

حضرت امام حسين عليه السلام

امام حسین (ع)

 بسم الله الرحمن الرحيم

حضرت امام حسين عليه السلام

نام: حسين‏ علیه السلام

پدر و مادر: امام على بن ابيطالب و حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیهما

شهرت: سيد الشّهداء

كُنيه: ابا عبداللَّه‏

زمان و محلّ تولّد: سوّم شعبان سال 3 هجرت در مدينه‏

زمان و محل شهادت: روز عاشوراى سال 61 هجری قمری در كربلاء در سن 57 سالگى.

مرقد شريف: در كربلاء مقدّس.

دوران زندگى: در چهار بخش:

1 _ عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (حدود 6 سال)

2 _ دوران ملازمت با پدر (حدود 30 سال)

3 _ ملازمت با بردارش امام حسن علیه السلام (حدود ده سال)

4 _ مدت امامت: ده سال‏

مولود خجسته‏

پگاه روز سوّم شعبان از سال سوّم هجرت يكى از درخشانترين‏ و زيباترين سحرگاهان به شمار مى‏رود. چرا او كه در اين روز با انگشتانى‏ از نور مولودى مبارک و بزرگ را به نوازش گرفت.

در سوّم شعبان نورى پاک و درخشان، منزلگاه رسالت را در خود فرو برد. مولودى فرخنده پا به عرصه وجود گذاشت در واقع خداوند او را برگزيد تا تداوم بخش رسالت و مقتداى امّت باشد و انسانها را از تاريكيهاى جهل و بندگى برهاند.

بى گمان دچار شگفتى خواهيم شد، هنگامى كه مى‏بينيم منزلگاه ‏رسالت با شادى و افتخار به استقبال اين مولود مى‏شتابد. خانه‏ كوچك‏ و ساده ‏اى كه در بلنداى آن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، جدّى مهربان و پدرى پر محبّت‏ جاى دارد.

به پيامبر خبر داده شد كه فاطمه زهرا پسرى زاده است، حالتى ‏آميخته از سرور و اندوه آن ‏حضرت را فرا گرفت و با حسرت و رغبت‏ خواستار كودک شد. مگر چه حادثه ‏اى رخ داده است اى رسول خدا! پدرم‏ و مادرم فدايت باد آيا مگر اين نوزاد عيب و نقصى دارد؟!

هرگز… كه انديشه طلايه دار رسالت بسى گسترده ‏تر و دورتر از افكارى است كه ديگران بدان مى‏انديشند. مسئوليّت و وظيفه او بزرگتر از مسئوليّت یک پدر يا وظايف یک پدر بزرگ يا وظايف یک رهبر است. او در حقيقت سازنده یک امّت و یک تاريخ است و پيامبرى است كه‏ براى بيم دادن جهانيان از سوى خداوند مأموريت يافته است.

او در انديشه صواب خود بسى دورتر مى‏رود و مى‏گويد: گريزى از مرگ نيست و به ناچار بايد در يكى از روزها بار سفر آخرت را بست‏ و بايد براى آينده راهى گسترده ‏تر از آنچه كه امروز هست باز كرد و در آن ‏آينده امّتى خواهد بود كه خود را (امت اسلامى) می خواند و شخص پيامبر خدا را نمونه و راهبر واقعى خود تلقى مى‏كند.

بايد اين امّت از وجود هدايتگران پاک و رهبرانى معصوم برخوردار باشد تا مردم را به راه راست و به سوى خداوند بزرگ هدايت كنند.

اين پيشوايان، چنان كه وحى بارها پيامبر را بدان آگهى داده بود، كسانى جز خاندان وى يعنى حضرت على پسر عمويش و دو فرزند او و سپس نسل پاک آن دو، نبودند.

امّا آيا كارها در آينده، همان گونه كه پيامبر اكرم مى‏خواهد، پيش‏ خواهد رفت؟! در واقع وجود عناصر منحرف در ميان مسلمانان، هشدارى آشكار به پيامبر در مورد آينده امّت به شمار مى‏آمد.

وحى بارها به آن ‏حضرت آگهى داده بود كه سرنوشت حقّى كه در وجود شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تجلّى يافته همان سرنوشت حقى است كه خداوند آن را در وجود خاندان پاک وى متبلور مى‏بيند، عناصرى هم كه در روزگار پيامبر در برابر دعوت او جبهه گرفتند همان كسانى هستند كه بعداً با زور و پافشارى در مقابل خاندان پاک آن ‏حضرت موضع مى‏گيرند.

موج عناد و مخالفت دشمنان در آينده به نقطه جوش خود خواهد رسيد، وصف يارى دهندگان حق و باطل در روزگار امام حسين علیه السلام همين ‏كودک شير خواره ‏اى كه اكنون ديده بر جمال پاک پيامبر دوخته و بردستان مبارک او در حال جنب و جوش است، از هم جدا خواهد شد.

پيامبر نيز به ‏آينده ‏اى دور مى‏نگرد و در انديشه‏ هاى خود غوطه ‏مى‏خورد. دگر بار نگاهى به اين كودک خجسته شيرخواره مى‏افكند. گاه ‏شادمانى او را در خود فرو مى‏گيرد و زمانى حزن و اندوه در دلش راه ‏مى‏يابد. او مدتى را در اين حالت به سر مى‏برد تا آنكه قطرات ‏اشک‏ از چشمان ‏درخشان و پرمهرش باريدن ‏مى‏گيرد.

شگفتا!! پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم با آن همه دليرى و شجاعت مى‏گريد!! حال آنكه‏ او همان كسى است كه حضرت على بن ابى طالب ‏عليه السلام شجاع ترين و دلاورترين مرد قريش در دشوارترين و بحرانى ترين شرايط بدو پناه مى‏برد. كسى كه به‏ قول امام على علیه السلام در ميدان جنگ از ديگران به دشمن نزديكتر بود و سختى‏ نبرد هيچ گاه در عزم واراده پولادينش خللى وارد نمى‏كرد. امّا او اینک در ميان زنانى كه در مراسم تولد اين كودک گرد آمده ‏اند، مى‏گريد!!

اسماء خدمتكار اهل بيت مى‏گويد از آن‏ حضرت پرسيدم: پدر و مادرم‏ به فدايت چرا مى‏گريى؟!

پيامبر خدا پاسخ مى‏دهد:

بر اين فرزندم مى‏گريم.

گفتم: او همين ساعت به دنيا آمد اى رسول خدا؟!

فرمود: مردمان سركش پس از من او را خواهند كشت. خداوند آنان را از شفاعت من بى‏بهره كند.(1)

مسأله ‏اى كه در دل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خلجان مى‏كرد، عاطفه ‏اى انسانى يا تمايلى بشرى نبود تا او را به حفظ نام و نشانش در خاندانش تحریک كند. بلكه اين مسأله پيامبرى بود كه خداوند او را برگزيده و با علم به عزم ‏و اراده، راستى و ايمانش او را انتخاب كرده بود.

مسأله كسى بود كه مسئووليتى بر دوش داشت كه كوه هاى سترگ‏ و آسمانها و زمين تاب برداشتن آن را نداشتند. مسئوليّت او رساندن پيام ‏مكتب به گوش همه جهانيان بود.

امام حسين‏ عليه السلام نيز فقط پسر او نبود بلكه او مقتدا و پيشواى كسانى بود كه پس از وى بيم دهنده آنان بود. بنابراين خبر كشته شدن وى طبعاً خبر نبرد حق با باطل و راست با دروغ و عدالت با ظلم و… به شمار مى‏آمد. ازاين رو پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر اين مولود مى‏گريست كه واقعاً سزاوار گريستن هم‏ بود.

جشن تولد عجيبى در خانه رسالت بر پا بود. شادمانى با اشک و خنده ‏با اندوه و درد توأم بود. آرى كه جشن صالحان همواره ميان ترس و اميد، خنده و گريه جريان مى‏يابد. اینک اندكى گوش فرا دهيم و بشنويم كه آيا كروبيان نيز در جشن ساكنان اين كانون گرم و ساده نيز شركت دارند يا نه؟

آرى اینک نجوايى آهسته مى‏شنويم كه اندک اندک نزدیک مى‏شود. گويى اين نجواى كروبيان است. آنان فضاى خانه را از عطر حضور خود در آكنده ‏اند.

جبرئيل ‏عليه السلام پيش مى‏آيد و مى‏گويد:

اى محمّد! خداوند تو را سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: على براى تو به ‏منزله هارون است براى موسى. جز آنكه پيامبرى پس از تو نيست. پس ‏اين فرزندت را به نام پسر هارون بخوان.

پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم مى‏فرمايد: فرزند هارون چه نام داشت؟

جبرئيل پاسخ مى‏دهد: شبير.

پيامبر مى‏فرمايد: امّا زبان من عربى است!

پس پيامبر وى را حسين مى‏نامد.(2)

فطرس نيز پيش مى‏آيد.

او فرشته ‏اى است، شكسته بال كه اینک ديگر فرشتگان او را بدين ‏محفل آورده ‏اند.

فطرس از درگاه خداوند رانده شده بود و همواره در زندان مورد شكنجه قرار داشت، تا آنكه افواج ملائكه را ديد. از آنان پرسيد: چه شده ‏كه شما را چنين مى‏بينم پياپى بالا مى‏رويد و فرود مى‏آييد، آيا قيامت برپا شده است؟ جبرئيل پاسخ داد: هرگز، بلكه پيامبر خاتم، صاحب فرزندى ‏شده كه اینک ما براى گفتن شاد باش به نزدش روانه ‏ايم. فطرس پرسيد: آيا مى‏توانيد مرا نيز با خود نزد او ببريد، باشد كه او از من شفاعت كند و شفاعتش مورد قبول قرار گيرد. آنگاه جبرئيل او را با خود آورد.

فطرس نزد پيامبر خدا آمد و به او متوسّل شد. آن‏ حضرت به گهواره ‏حسين اشاره كرد. حسين در ميان گهواره آرميده بود. فطرس به طرف ‏گهواره رفت و بالهاى شكسته‏ اش را به كناره‏ هاى آن ماليد. پس خداوند به‏ خاطر حسين بن على علیهما السلام، سلامت بالهاى فطرس را بدو باز گردانيد.

جشن پايان مى‏يابد و پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم اين كودک شيرخوار و مبارک را مى‏گيرد و در آغوشش مى‏فشارد، در یک گوشش اذان و در گوش ديگرش‏ اقامه مى‏گويد و آنگاه زبانش را در دهان كودک مى‏گذارد و از آب دهان ‏خود، كودک را تا آنجا كه مى‏خواهد، تغذيه مى‏كند.

پس از دو هفته دو گوسفند براى او عقيقه مى‏كند و موهاى سرش را مى‏تراشد و به اندازه وزن آنها صدقه مى‏دهد و سپس به اسماء اشاره‏ مى‏كند و می فرمايد:

« خون از رسوم جاهليّت است».

بدين سان اين جد مهربان به صورت نمونه و الگويى مناسب براى ‏مسلمانان جلوه مى‏كند. او تنها به اجراى آداب اسلامى بسنده نمى‏كرد، اگرچه در آن هنگام آداب و رسوم اسلامى در منتهاى اوج و شكوفايى خود بود. با اين وصف پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم علاوه بر نسخ عملى آداب جاهلى، در گفتارخود نيز به آنها فرمان مى‏داد.

بد نيست بدانيد كه در بين اعراب روزگار جاهليّت مرسوم آن بود كه‏ چون كودكى در ميانشان متولّد مى‏شد سر او را به خون مى‏آلودند تا بدين ‏وسيله توحش خود را نمايان سازند و به او اجازه ميراث خواهى دهند.

اين كودک در آغوش مكتب و تحت نظر پيامبر اكرم و امير مؤمنان ‏رشد و پرورش مى‏يافت تا آنكه دو سال از عمرش گذشت. امّا با اين وجود هنوز زبان به گفتار نگشوده بود! شگفتا! خطوط چهره كودک بر هوش‏ وافر و اراده پولادين او دلالت دارد پس چرا حرف نمى‏زند؟ آيا ممكن‏ است در زبانش عارضه ‏اى پديد آمده باشد؟

یک روز، مسلمانان براى اقامه نماز جماعت در پشت رسول گرامى ‏اسلام به صف ايستاده بودند و امام حسين علیه السلام نيز در كنار پيامبر جاى گرفته بود. حاضران براى گفتن تكبيرة الاحرام آماده مى‏شدند. خضوع و خشوع بر دلها سايه گسترده و سكوت بر همه جا حكمفرما بود. همه در انتظار آن ‏بودند كه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم تكبير گويد تا آنان در پى وى تكبير گويند. ناگهان ‏صدايى با وقار و سنگين سكوت را در هم شكست و گفت: اللَّه اكبر و درپى آن صدايى نازک و آهسته كه تمام حركات و سكنات آن مطابق با صداى پيامبر بود، به گوش رسيد كه در كمال خشوع و آرامش نغمه « اللَّه ‏اكبر» را سر داد. اين، صداى حضرت حسين بن على علیهما السلام بود.

پيامبر اكرم دوباره تكبير گفت و حسين نيز زبان به تكبير گشود. نمازگزاران كه شاهد اين صحنه بودند، مى‏شنيدند و تكبير مى‏گفتند و تعجب مى‏كردند!! پيامبر هفت بار تكبير گفت و حسين نيز هفت بار پاسخ تكبير پيامبر را داد. آنگاه پيامبر خدا به نماز ايستاد و حسين نيز آنچه را كه مى‏شنيد، تكرار مى‏كرد.

بدين ترتيب نخستين كلمه‏ اى كه امام حسين علیه السلام بر زبان آورد، كلمه ‏توحيد يعنى اللَّه اكبر بود. هنگامى كه با تاريخ همگام مى‏شويم، مى بينيم ‏اين كودكى كه نخستين گفتارش در دو سالگى اللَّه اكبر بود پس از پنجاه‏ و پنج سال، در حالى كه آخرين گام هاى جهاد مقدّس خويش را برمى‏داشت و واپسين لحظات درد و اندوه خويش را در مى‏نورد و در حالى‏كه پيكر پاكش بر شن هاى داغ صحرا و زير تابش خورشيد افتاده و جگرش‏ از سوزش تشنگى پاره پاره شده بود و گرمى شمشيرهاى انبوه او را در خود گرفته بودند، لبهايش را كه با لبهاى پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسيار تماس يافته بود، از هم گشود و با زارى به درگاه پروردگار عرض كرد:

« معبودا من به خشنودى تو خشنودم و هيچ معبودى جز تو نيست!»

لبهاى او تا زمانى كه روح پاک و بزرگوارش به آسمان پر كشد، همچنان بدين نغمه مترنّم بود.

از آنجا كه دانش جديد ثابت كرده است كه وراثت داراى آثار شگرفى‏ است و تربيت سهم عمده‏ اى در رشد اخلاق كودک و شكل گيرى صفات ‏و خصايص او دارد، جاى ترديد باقى نمى‏ماند كه شيوه تربيتى پدر و جدّ امام حسين علیه السلام كه از خوش خلق ترين و گرامى نسب ترين مردمان بوده ‏اند، بهترين و والاترين شيوه ‏ها بوده و آنان با اين شيوه به خوبى مى‏توانسته ‏اند فضايل اخلاقى و صفات پسنديده را در درون انسان رشد و پرورش دهند.

بنابراين آيا مى‏توان درباره دست پرورده شخص رسول اللَّه ‏صلی الله علیه و آله و سلم، (امام حسين ‏عليه السلام) و نيز پدر و مادر ایشان كه آنان هم از دست پروردگان‏ پيامبر بوده ‏اند به گمان و ترديد افتاد؟

آيا نبايد به اين سخن خداوند در قرآن قانع شد كه فرموده است:

« بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ يَبْغِيَانِ * فَبِأَيِّ آلاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ * يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ(3)».

« اوست كه دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو دريا برزخ و فاصله ‏اى ‏است كه تجاوز به حدود يكديگر نمى‏كنند. الا اى جن و انس كدامين نعمتهاى ‏خدايتان را انكار مى‏كنيد. از آن دو دريا، لؤلؤ و مرجان بيرون آيد.»

مقصود از دو دريا، يكى درياى نبوّت است كه منبع آن از جانب ‏پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت فاطمه زهرا عليها السلام مى‏باشد و ديگرى درياى وصايت ‏است كه از طرف حضرت على ‏عليه السلام نشأت مى‏گيرد. اين دو دريا چون با يكديگر درآميزند، بديهى است كه لؤلؤ (امامحسن علیه السلام) و مرجان (امام حسين علیه السلام) از آن بيرون ‏خواهند آمد.

اين وراثت پاكتر و برتر از آن چيزى است كه تصور مى‏شود هيچ گاه‏ نمى‏توان آن را از تربيت جدا دانست. تربيت امام حسين علیه السلام با تربيت ديگر مردمان تفاوت بسيار داشت. شخص پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به تربيت امام ‏حسين علیه السلام اهتمام جدى نشان مى‏داد و مستقيماً در اين مهم عمل مى‏كرد.

براى نشان دادن ميزان توجّه پيامبر اكرم نسبت به تربيت سيّدالشّهداء مى‏توان به دو حديث زير استناد كرد. اين احاديث بر اين تأكيد مى‏كنند كه‏ امام حسين علیه السلام تنها پرورده حضرت امیرالمومنین على علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا ‏عليها السلام نبود بلكه علاوه بر تربيت آن ‏دو زير نظر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم پرورش مى يافت.

1 _ از يعلى عامرى نقل شده است كه رسول خدا براى رفتن به ميهمانى ‏بيرون آمد. ناگهان با امام حسين علیه السلام رو برو شد كه با كودكان سرگرم بازى بود، حسين با ديدن پيامبر به استقبال آن ‏حضرت آمد… آنگاه پيامبر دستان مبارکشان را دراز كردند امّا كودک جست و خيز مى‏كرد و اين سو و آن سو مى‏رفت ‏و پيامبر خدا به حركات او مى‏خنديد تا آنكه بالاخره او را گرفت آنگاه ‏يكى از دستهايش را زير چانه و دست ديگرش را پشت گردن او گذارد و دهانش را در دهان او قرار داد و بوسيدش.(4)

2 _ حضرت امام حسن بن على علیهما السلام، آب خواست. پيامبر اكرم برخاست و براى او آب ‏آورد. امام حسين علیه السلام نيز گفت: « پدر من هم آب مى‏خواهم» امّا پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم‏ نخست آب را به امام حسن علیه السلام داد و آنگاه براى امام حسين علیه السلام نيز آب آورد.

حضرت فاطمه علیها السلام كه شاهد اين صحنه بود، گفت: گويا حسن را بيش از حسين ‏دوست مى‏دارید؟ پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم پاسخ داد: حسن پيش از وى آب خواسته‏ بود و بدان كه من و تو و اين دو و آن خوابيده (به حضرت على ‏عليه السلام اشاره كردند) در جايى از بهشت جاى داريم.(5)

اين كودک هوشمند تحت نظر پيامبر و در زير سايه پدر و مادر پاكش رشد مى‏كرد و بزرگ مى‏شد. پيامبر در حق او چنان توجّه و اهتمام ‏نشان مى‏داد كه صحابه را متحيّر ساخته بود. بسيار اتفاق مى‏افتاد كه پيامبر اكرم با سخنان روشنايى بخش خود به صدها تن از مسلمانان گوشزد مى‏كرد كه:«حسن و حسين سرور جوانان بهشتى‏ هستند». و يا مى‏فرمود: «حسن ‏و حسين هر دو امامند چه قيام كنند و چه بنشينند.» و نيز مى‏فرمود: «حسين از من و من از حسينم».

آن به مردم خطاب ‏مى‏فرمود: « اى مردم اين حسين پسر على است او را بشناسيد».

آنگاه در ادامه گفتار خود مى‏افزود:

« سوگند به كسى كه جانم به ‏دست اوست او بهشتى است و دوستدارانش ‏نيز با اويند».

گاه نيز پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم، او را در دامن خود مى‏نشاند و مى‏فرمود:

« خداوندا، من حسين را دوست دارم تو هم او را دوست بدار» و بسيارى از اوقات آن دو را (امام حسن و امام حسين علیهما السلام) بر دوش مبارک خود مى‏نشاند و در برابر چشمان مسلمانان به اين طرف و آن طرف مى‏برد.

بدين سان اين مولود گرامى در سايه رسالت و در كنف تربيت پيامبر پرورش يافت و از اين طريق از مجد و بزرگى بهره‏ اى كامل بُرد.

حضرت امام حسين عليه السلام پس از پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم

پس از رحلت پيامبر اكرم، پيشامدهاى بزرگى به وقوع پيوست. صداهاى تفرقه ‏انگيز و چند دستگى از هر گوشه و كنارى برمى‏خاست. امّا در اين اوضاع حضرت حسين ‏عليه السلام را مى‏بينيم كه دوش به دوش پدر بزرگوارش در كنار حق ايستاده است و با روشن ترين دلايل به اعلان و تبليغ آن‏مى‏پردازد. بار ديگر او را مى‏بينيم، جوانى كه سيمايش شمايل پر هيبت ‏پدرش را به ياد مى‏آورد، او فرماندهى سپاهيان خروشان پدرش بر ضدّ طاغوت شام، معاويه بن ابى سفيان، را بر عهده داشت.

آن ‏حضرت با عزم و اراده پولادين و شمشير بران و تدبير استوار و نقشه ‏هاى دقيق خود پيروزی هاى بزرگ و درخشانى بر ضد طغيان ‏بنى‏اميّه، كه مى‏خواستند امّت اسلامى را به دوران جاهليّت باز گردانند، به دست آورد.

نقشه ی پليد قتل حضرت اميرمؤمنان على‏ عليه السلام به اجرا درآمد و منجر به شهادت‏ دردناک آن امام شد. با شهادت آن‏ حضرت مسئووليتهاى حسّاس و خطير امّت بر دوش امام حسن‏ عليه السلام افتاد. در اين ميان امام حسين علیه السلام نيز به جهاد مقدّس خويش در اداى امانت حق و مسئوليّت امّت ادامه مى‏داد و امّت ‏اسلامى را بر ضدّ باطلى كه تمام قواى خود را در شام گرد آورده بود، مى‏شورانيد و مردم را از حوادث و فجايعى كه در صورت دسترسى معاويه لعنة الله علیه ‏به خلافت به وقوع مى‏پيوست؛ بيم مى‏داد.

دوران زندگى امام حسن علیه السلام نيز به پايان مى‏رسد و آن امام با زهرى كه به ‏دستور معاويه لعنة الله علیه در غذايش مى‏ريزند، مسموم و شهيد مى‏شوند.

پس از شهادت امام حسن علیه السلام سكان خلافت الهى به دست امام حسين‏ علیه السلام مى‏افتد و مسلمانان راستينى كه جز ستمگرى  چيزى از بنى اميّه نديده ‏بودند، به پيروى از او گردن مى‏نهند. در واقع تمام همّت بنى اميّه، در نابود ساختن احساسات و مقدّسات اسلامى امّت خلاصه مى‏شد.

در اوايل سال پنجاهم هجرى، امام حسين ‏عليه السلام پيشوايى و امامت‏ مسلمانان را عهده دار شد. اینک بجاست كه نگاهى گذرا به اوضاع حاكم‏ به آن روزگار در كشور اسلامى بيفكنيم.

در سال 51 هجرى معاويه لعنة الله علیه به حج رفت تا از نزدیک اوضاع سياسى در مركز حركت مخالفان خود را مشاهده كند. زيرا مكّه و مدينه همواره ‏آشيانه صحابه و مهاجران محسوب مى‏شد، و اينان خود دشمن ترين ‏و مخالف ترين كسان با معاويه لعنة الله علیه بودند.

چون معاويه لعنة الله علیه از مكّه و مدينه ديدار كرد، دريافت كه انصار به گونه ‏اى‏ خاص با وى دشمنى مى‏كنند و شديداً از خلافت وى ناخشنودند.

روزى از اطرافيان خويش پرسيد: چرا انصار به استقبال من نيامدند؟

يكى پاسخ داد: انصار آن قدر شتر نداشتند كه بر آنها سوار شوند و به‏ استقبال تو آيند.

معاويه كه خود علّت برخورد سرد انصار را مى‏دانست، چون اين پاسخ ‏نيشدار را شنيد، زبان به ‏طعنه گشود و گفت: شتران آبكش را چه كردند؟(6)

در ميان حاضران، برخى از سران انصار نيز حضور داشتند. يكى از آنها به نام قيس بن سعد بن عباده، پاسخ داد:

آنها، آن شتران را در جنگ بدر و احد و نبردهاى ديگرى كه در ركاب‏ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند از دست دادند تا تو و پدرت را به اسلام وادارند تا آنكه فرمان الهى چيره شد در حالى كه شما آن را ناخوش مى‏داشتيد.

آنگاه سينه قيس به جوش و خروش درآمد و اخگرى از آن جهيد كه ‏خاطرات درخشان روزهاى گذشته و طوفانهاى سياه امروز را با خود به‏ همراه داشت. او گفت: آرى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با ما عهد كرده بود كه در آينده، شاهد تبعيض خواهيم بود.

معاويه لعنة الله علیه انصار را توبيخ مى‏كند و مقدّسات را به ريشخند مى‏گيرد. آنگاه ‏قيس به روشنگرى، درباره سوابق بنى اميّه و اطرافيان او پرداخت ‏و مواضع دشمنانه آنها را از روز آغاز در برابر دعوت پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم و انكار حق حضرت على ‏عليه السلام پس از وى، دقيقاً تشريح كرد و به خصوص از دشمنى معاويه لعنة الله علیه با امام زمانش یعنی حضرت على بن ابيطالب علیهما السلام، پرده برداشت و احاديثى از پيامبر در باره ‏امام على علیه السلام كه از نظر معاويه لعنة الله علیه، يگانه دشمن او براى رسيدن به حكومت به ‏شمار مى‏آمد، به وى ياد آور گرديد.

قيس در آن روز ندانست كه اين دشمنى و مخالفتى كه معاويه لعنة الله علیه اعمال ‏مى‏كرد، به چه فرجام شومى خواهد انجاميد!

معاويه لعنة الله علیه از سفر حج بازگشت در حالى كه نقشه ‏اى براى درهم شكستن‏ مخالفت انصار و مهاجران در سر مى‏پروراند. نخستين نقشه‏ اى كه معاويه‏ در اين خصوص طرح ريزى كرد، چنين بود.

معاويه لعنة الله علیه پى برده بود كه هوشياران و انديشمندان بسيارى در كشور اسلامى زندگى مى‏كنند. كسانى از گذشته‏ هاى نزدیک، تجربه‏ هايى بسيار اندوخته و حقيقت حزب حاكم اموى را به خوبى لمس كرده ‏اند. اينان ‏همچنين به قداست حق و وجوب پيروى از آن و نيز دفاع از حرمت هاى ‏والاى آن با تمام مشكلات و دشواريهايى كه ممكن بود براى آنان رخ ‏نمايد، ايمان آورده بودند.

او همچنين مى‏دانست كه در مركز حركت اين مخالفان در درجه اوّل ‏حضرت امام على علیه السلام و سپس امام حسن علیه السلام و پس از او امام حسين علیه السلام جاى دارند. او از پايگاهاى استوار حضرت على‏ عليه السلام و پيروانش و نيز آمادگيهاى لازم و كافى آنها كه‏ تخت‏سلطنت بنى‏اميّه ‏را هر لحظه به‏ لرزه‏ درمى‏آورد، به خوبى آگاهى‏ داشت.

معاويه لعنة الله علیه با شناخت و آگاهى از تمام اين امور، نقشه منفور و خائنانه ‏خويش را طراحى كرد.

او انديشيد كه‏ دوستداران حضرت على ‏عليه السلام و خاندان ‏او، از حكومت بنى‏اميّه ‏ناخشنود و گريزانند. پس مى‏بايست در گام ‏اوّل دوستى حضرت على علیه السلام ‏را از دل ‏دوستدارانش بيرون كند و ملاک ها و معيارهاى مسلمانان را كه بدانها حق ‏را از باطل جدا مى‏ساختند، به استيصال بكشاند. اين ملاكها چيزى جز اسلام راستين كه در خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم تبلور مى‏يافت، نبود.

بنابراين، معاويه لعنة الله علیه به واليان خود در چهار گوشه كشور نامه ‏اى نگاشت ‏كه نص آن چنين بود: امّا بعد، در كار كسانى كه با دليل دوستى آنان به على ‏و خاندانش ثابت مى‏شود دّقت روا داريد و آنان را از امور ديوانى بركنار كنيد و سهم و رزق آنان را از بيت المال قطع كنيد و از هيچیک از شيعيان ‏على و خاندانش گواهى نپذيريد.

اين نخستين توطئه‏ اى بود كه در راه ياران حضرت على ‏عليه السلام كه جبهه مخالفان ‏حزب اموى را تشكيل مى‏دادند، نمودار شد.

سپس معاويه لعنة الله علیه در ظلمت، جهل و كفر خود، نقشه ديگرى طرح ريزى‏ كرد كه به مراتب از نقشه نخست، بسيار دشوارتر و سخت ‏تر بود. او به‏ واليانش نوشت: به مجردى كه به آنان گمان و شک برديد بگيريدشان و به ‏صرف تهمت بكشيدشان!!

در عبارت «به صرف تهمت بكشيدشان» بنگريد. آيا واقعاً در قاموس ‏جنايتكاران قانونى از اين بدتر و ظالمانه تر مى‏توان يافت؟! امام حسين ‏عليه السلام در چنين فضاى دهشت بارى زندگى مى‏كرد. او منصب ‏خلافت الهى را به دوش مى‏كشيد و بى‏گمان اجراى اين دستور معاويه لعنة الله علیه درمورد ياران و دوستدارانش، دل او را به درد مى‏آورد.

امّا شرايطى كه آن ‏حضرت با آن رو برو بود، به وى اجازه اقدام ‏مسلحانه بر ضد حكومت احمقانه امويّان را نمى‏داد. چرا كه معاويه در تمام امور به حيله و نيرنگ چنگ مى‏آويخت و با بخشش اموال هنگفت ‏از طريق بيت المال، امّت را به خواب عميق فرو مى‏برد و اگر آنان در مقابل وى سر تسليم فرو نمى‏آوردند با چيزى كه آن را سربازان عسل‏ ناميده بود، از پاى درمى‏آورد. در واقع او از طريق مسموم ساختن آب يا خوراک مخالفانش، آنان را از صحنه مبارزه بيرون مى‏راند. چنان كه ‏همين حيله را بر ضدّ امام حسن‏ عليه السلام نيز به كار بست و از طريق همسر جنايتكار آن ‏حضرت، وى را مسموم و شهيد كرد. معاويه از به كار بستن ‏حيله و نيرنگ بر ضدّ بزرگ مردانى كه سر تسليم در برابر مال و منصب ‏فرو نمى‏آوردند هيچ گاه كوتاهى نمى‏كرد.

وى با توسّل به همين مكر و نيرنگ يكى از سران بزرگ شيعى، يعنى‏حجر بن عدّى، صحابى بزرگ پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از پاى درآورد. او حجر و يارانش را به شام فرا خواند و پيش از آنكه پاى آنان به پايتخت برسد، گروهى از سپاهيان خود را به مقابله آنان فرستاد و ايشان را تنها به جرم‏ اينكه پيرو حضرت على ‏عليه السلام و فرمانده لشكر وى بودند، به خاک و خون كشاند.

شهادت حجر، عامل مهمى در بيدارى امّت اسلامى بود. به طورى كه ‏حتى برخى از اصحاب بنى‏اميّه، همچون والى خراسان، ربيع بن زياد حارثى سر به شورش و عصيان برداشتند. نوشته‏ اند چون حجر شهيد شد، ربيع بن زياد به مسجد آمد و از مردم خواست كه در مسجد گرد آيند. چون‏مسلمانان جمع شدند، خود به سخنرانى ايستاد و فاجعه شهادت حجر را به تفصيل بيان كرد و گفت: اگر در ضمير مسلمانان اندک غيرتى باشد بايد به خونخواهى حجر شهيد بپا خيزند. حتى عايشه لعنة الله علیها، كه تا ديروز در صف ‏مخالفان حضرت على ‏عليه السلام جاى داشت، با شنيدن خبر شهادت حجر گفت: هشداريد كه حجر براى مهتران عرب سرفرازى، و ثبات قدم بود. آنگاه اين بيت را خواند: رفتند كسانى كه مردم در سايه ‏هاى آنها مى‏زيستند و اینک كسانى ‏كه هيچ سايه ندارند، از پس آنها مانده ‏اند.

شهادت حجر در محافل سياسى لرزه‏ اى بزرگ پديد آورد و پيامدهايى ‏نيز به همراه داشت به طورى كه معاويه براى نخستين بار از كردار ناپسندش پشيمان شد.

امّا شهادت حجر، نخستين جنايت معاويه لعنة الله علیه در اين خصوص به حساب‏ نمى‏آمد. او پيش از اين نيز عمرو بن حمق، يكى از ياران پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم را كه ‏در نزد تمام مسلمانان از ارج و احترام بسيار برخوردار بود، به قتل ‏رسانيد. آنان پس از كشتن عمرو سر او را بر نوک نيزه‏ ها كردند. بدين‏ ترتيب عمرو بن حمق نخستين كسى بود كه پس از اسلام سرش را بر فراز نيزه بالا مى‏بردند. چنين كارى پيش از وى در حق هيچ مسلمانى انجام ‏نپذيرفته بود.

اين دو فاجعه، پيامدهاى بسيار رعب آورى به همراه خود داشت كه‏ ابرهاى تيرگى و اضطراب را بر جهان مسلمانان حاكم مى‏كرد.

مى‏توان به عنوان يكى از نشانه ‏هاى تيرگى به مطلب ذيل اشاره كرد:

زياد بن ابيه بر كوفه و بصره مسلط شد. او پيش از آنكه معاويه لعنة الله علیه او را به ‏واسطه نسبش به خود ملحق سازد، جزو شيعيان و از هواداران حضرت على ‏عليه السلام ‏و خاندان ایشان علیهم السلام بود و به همين سبب از تمام اسرار آنها آگاه بود و سران ‏و رهبران آنان را مى‏شناخت. چون زياد به حكومت بصره و كوفه رسيد، به تعقيب شيعيان در هر گوشه و كنارى پرداخت و بسيارى از آنان را كشت و يا زير شكنجه گرفت. تا آنجا كه اگر كسى مى‏گفت: من كافرم و به ‏هيچ پيامبرى ايمان ندارم براى او به مراتب بهتر از آن بود كه بگويد: من‏ شيعه ‏ام و به قداست حق‏ ايمان دارم و نسبت به‏ جبت‏ و طاغوت كفر مى‏ورزم.

همين كه زياد توانست با ايجاد جوّ قتل و خونريزى، كنترل كوفه ‏و بصره را به دست گيرد، نامه ‏اى به كاخ سلطنتى نوشت و در آن گفت:

« من عراق را به دست چپم خاموش و آرام كرده ‏ام و اینک دست‏ راستم آزاد است. پس ولايت حجاز را به من بسپار تا دست راست خويش ‏را نيز بدان مشغول دارم.»

چون خبر اين نامه در مدينه منوره منتشر شد مسلمانان در مسجد پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم گرد آمدند و با زارى دست به درگاه خداوند برداشته گفتند:

خداوندا! ما را از شرّ دست راست زياد در امان دار!

ما اكنون در صدد آن نيستيم كه بيان كنيم خداوند چگونه آنان را از شرّ دست راست زياد در امان داشت. چرا كه به بيمارى طاعون دچار شد و با خوارى و ذلّت از دنيا رفت. هدف ما از نقل اين قسمت تنها نشان دادن ‏گوشه ‏اى از ترس و وحشتى بود كه بر محافل سياسى سايه افكنده بود. بدان ‏گونه كه مردم براى دفع شرّ حاكمى ستم پيشه و ظالم دست به دعا برمى‏داشتند!

موضع حضرت امام حسين عليه السلام‏

آنچه تا كنون درباره اوضاع سياسى روزگار معاويه لعنة الله علیه، به صورت فشرده‏ و گذرا ديديد تنها براى آن بود كه موضع امام حسين ‏عليه السلام در قبال اين ‏اوضاع نابهنجار شناخته و دانسته شود.

ما مى‏توانيم به ‏موضع امام حسين علیه السلام اجمالاً پى ببريم. به شرط آنكه در اين ‏سه موردى كه اكنون به شرح و تبيين آن مى‏پردازيم، دقت و انديشه كنيم:

1 _ خبرهاى پياپى حاكى از ظلم ها و فجايع معاويه لعنة الله علیه در حق مسلمانان به ‏خاطر هوادارى آنان از حضرت على‏ عليه السلام و خاندان آن ‏حضرت، پس از صدور اين ‏فرمان ظالمانه و قاطعانه معاويه لعنة الله علیه، به مدينه مى‏رسد:

« هر كس فضليتى از على نقل كند، تأمين جانى و مالى از او برداشته ‏شود». صدور اين قانون در آغاز سال 51 هجرى بود. امام حسين ‏عليه السلام در برابر اين قانون، نقشه ‏اى دليرانه كشيد و خود به اجراى آن پرداخت. او مردم را به مجلسى كه در آن گروهى از زنان و مردان بنى هاشم و نيز عده ‏اى از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و بيش از هفتصد تن از شيعيانش و نيز دويست تن از تابعان حضور داشتند، دعوت كرد. امام علیه السلام در اين مجلس به ‏ايراد سخن پرداخت. خداى را ستود و آنگاه فرمود:

« امّا بعد، اين طاغيه (معاويه بن ابى سفيان لعنة الله علیه) بر ما و شيعيانمان آن ‏كرده كه خود مى‏دانيد و مى‏بينيد. من خواسته ‏اى از شما دارم اگر راست ‏گفتم پس تصديقم كنيد و اگر دروغ گفتم مرا تكذيب كنيد. من به حق خدا بر شما و حق رسول خدا و خويشاوندیم با پيامبرتان از شما مى‏خواهم كه اين‏ مقام و منصب و سخنانم را پوشيده و پنهان مداريد و به مردمانى كه بدانان ‏اعتماد داريد، در شهرها و قبيله ‏هاى خود، برسانيد.

سخنان مرا بشنويد و گفتارم را بنويسيد آنگاه به شهرها و قبايلتان بازگرديد. پس هر یک از مردم را كه بدانان اعتماد و اطمينان داريد، بر حقى ‏كه از آنِ ما مى‏دانيد فرا خوانيد. من از آن مى‏ترسم كه اين حق پايمال شود و از دست برود و شكست بخورد. حال آنكه خداوند تمام كننده نور خويش است اگر چه كافران آن را خوش نداشته باشند.»

آنگاه امام علیه السلام در اين خطبه غرّا و استوار، خاطره حضرت على ‏عليه السلام را در ياد حاضران زنده كرد و در پايان هر فراز، اندكى از گفتن خاموش مى‏ماند و اصحاب و تابعان را بر صدق گفتار خود گواه مى‏گرفت و آنان يكپارچه ‏و همصدا بر راستى گفتار آن‏ حضرت اعتراف مى‏كردند و مى‏گفتند:

« به خدا همچنين است كه تو گفتى».

آن امام تمام آياتى را كه در قرآن درباره اميرمؤمنان و خاندانش علیهم السلام نازل ‏شده بود خواند و تفسير كرد و احاديثى را كه از پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره پدر و مادر و برادر و خودش رسيده بود، باز گفت. در تمام اين موارد اصحاب ‏حاضر در آن مجلس مى‏گفتند: به خدا همين گونه است كه تو مى‏فرمايى. ما نيز چنين شنيده‏ ايم و بر راستى آن گواهيم.

يكى از تابعان نيز گفت: به خدا سوگند من اين روايت را از راستگوترين و مؤمن ترين صحابه شنيده‏ ام.

آنگاه خدا را بر آنان گواه گرفت و فرمود: « شما را به خدا سوگند كه‏ اين روايات را جز از كسى كه به او و به دينش اعتماد داريد شنيده ‏ايد؟»

اين نقشه، مانع مناسبى در برابر طغيان معاويه لعنة الله علیه در سبّ حضرت على ‏عليه السلام (نستجیر بالله) بود. امّا نقشه ی معاويه آن بود كه فرازهاى درخشان و شكوهمند، يعنى مآثر اهل بيت علیهم السلام را از پهنه ی تاريخ بزدايد.

اينان در محو اين فرازهاى درخشان تاريخ تنها به زور بسنده نكردند بلكه خزانه حكومتى نيز نقشى مهم در اين ميانه داشت. حديث هم مانند بسيارى از كالاها خريد و فروش مى‏شد و محدثان يا از توانگرترين مردم‏ بودند يا از مغضوبترين آنان. اگر آنان به خواسته ‏هاى بنى‏اميّه گردن ‏مى‏نهادند، از همه چيز برخوردار مى‏شدند و اگر از اجراى خواسته ‏هاى ‏بنى اميّه سر باز مى‏زدند، هر بلايى كه مى‏خواستند بر سر آنها مى‏آوردند.

شايد معاويه لعنة الله علیه، اين حيله‏ گر معروف، انتظار چنين مخالفتى را از امام‏ حسين‏ عليه السلام داشت. امّا او هيچ گاه فكر نكرده بود كه اين مخالفت در آينده ‏شكلى خطرناک به خود بگيرد. به هر حال مخالفت امام حسين علیه السلام از نظر او قابل انتظار بود. امّا پس از اين برخورد كوبنده، پيشامدى رخ داد كه‏ معاويه هرگز آن را به خواب هم نمى‏ديد.

2 _ كاروانى متعلّق به والى يمن كه حامل كالاهاى گوناگون براى ‏مزدوران كاخ سلطنتى بود از مدينه مى‏گذشت. امام حسين علیه السلام بر اين كاروان ‏دست يافت به عنوان حق شرعى خود آن را به تصرف خود درآورد. امام علیه السلام ‏پس از گرفتن اين كاروان نامه ‏اى به معاويه نوشت كه چشمانش را خيره ‏و عقلش را مدهوش ساخت اين نامه چنين بود:

« از حسين بن على به معاوية بن ابى سفيان‏

امّا بعد، كاروانى از يمن از طرف ما مى‏گذشت. اين كاروان حامل ‏اموال و پارچه ‏هايى بود تا بدانها خزاين دمشق را پر كند و سپس آن را به ‏فرزندان پدرت باز گرداند. من بدين اموال نيازمند بودم و آنها را تصاحب‏ كردم… والسلام».

نخستين نكته ‏اى كه نظر معاويه را در اين نامه به خود جلب كرد مقدّم ‏بودن نام امام حسين‏ عليه السلام و پدرش بر نام وى بود. از اين گذشته امام حسين علیه السلام ‏بدون آنكه معاويه را با لقب اميرمؤمنان ياد كند، خطاب كرده بود كه اين ‏خود در منطق قرون اوّليه مبارزه ‏اى آشكار با قدرت قانونى خليفه به شمار مى‏آمد. اين امر تأكيد مى‏كرد كه نويسنده نامه خود را از اطاعت حكومت‏ ناحق برى دانسته است.

نكته ديگرى كه ديدگان معاويه لعنة الله علیه را به خود خيره كرد، موضوع‏ تصاحب كاروان بود. اين خود آشكارترين دليل بر تمرّد امام حسين ‏عليه السلام از قدرت حاكم به شمار مى‏آمد.

امّا معاويه لعنة الله علیه با ذكاوت و زيركى دريافت كه شرايط حاكم جز اغماض از چنين اعمالى را نمى‏طلبد و البته امام حسين علیه السلام نيز نمى‏خواست كه او آغازگر عصيان مسلّح باشد. او همان گونه كه بر نشر حقيقت اصرار مى‏ورزيد، بر حفظ خون هاى مسلمانان نيز بسيار اصرار مى‏ورزيد.

معاويه نامه ‏اى در پاسخ به نامه امام حسين ‏عليه السلام نوشت كه در آن به ‏جايگاه والا و جلال و قدر امام علیه السلام اشاره كرده بود و در ضمن اعلام كرد كه ‏نمى‏خواهد به ايشان گزندى برسد.

امام حسين علیه السلام با نشر آگاهى و جمع كردن ياران در تحكيم سنگرهاى‏ حقيقت مى‏كوشيد و اخبار مربوط به امام پى در پى به كاخ سلطنتى ‏مى‏رسيد، و خبر مى‏داد كه آن ‏حضرت در شرف ايجاد انقلابى بزرگ و جدا كردن حقّ از باطل است.

امّا معاويه كه همواره پيش از ايجاد جنگ و خونريزى به مكر و نيرنگ مى‏انديشيد اين بار نيز حيله ‏اى ديگر در پيش گرفت. او نامه‏ اى‏ به امام نوشت و در آن زبان به توبيخ و نكوهش امام گشود و از روابط دوستانه ميان خود و آن ‏حضرت ياد كرد.

ولى امام حسين علیه السلام از فجايعى كه بر سر شيعيان و دوستداران خاندان ‏پيامبر در هر گوشه و كنارى اعمال مى‏شد، به خوبى آگاهى داشت.

3 _ حضرت امام حسين علیه السلام نامه‏ اى ديگر به معاويه لعنة الله علیه نوشت و طى آن به يكایک ‏اعمال پليد معاويه اشاره كرد. در اين نامه آمده بود:

« … امّا بعد نامه ‏اى به دستم رسيد كه در آن گفته بودى: از من به تو گزارش هايى رسيده كه تو به خاطر من از آنها چشم پوشيده ‏اى. حال آنكه ‏من در نظر تو به انجام كارهاى غير از اين سزاوارترم و جز خداوند تعالى ‏بر حسنات راهنمايى نكند.

امّا درباره گزارش هايى كه گفته بودى درباره من به تو رسيده، بايد بدانى كه اين گزارشها از جانب چاپلوسان و سخن چينان و كسانى است كه ‏مى‏خواهند ميان جمع تفرقه اندازند. دشمنان دروغ گفته‏ اند و من خواستار جنگ و مخالفت با تو نيستم و من در ترک اين نصايح از تو و از عذر وپوزشهايى كه در آن براى تو و دوستان ستمگر و كافرت (حزب ‏ستمگران) و اولياى شيطان است، از خداوند مى‏ترسم.

آيا تو كشنده حجر بن عدى كندى و ياران نمازگزار و خدا پرست او نيستى؟ آنان بدعت ها را زشت و پليد مى‏شمردند، امر به معروف و نهى ازمنكر مى‏كردند و از سرزنش نكوهش گران در راه خدا باک نداشتند. امّا تو آنان را به ستم و ناروا كشتى در حالى كه قسم‏ هاى سخت خورده و به آنان‏قول داده بودى كه به ايشان كارى ندارى. امّا بر خداوند، دلیری كردى‏ و پيمان او را كوچک شمردى و همه ی آنان را از پاى درآوردى.

آيا تو كشنده ی عمرو بن حمق صحابى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و بنده صالحى كه ‏عبادت او را ضعيف و بدنش را ناتوان و رنگ سيمايش را زرد كرده بود نيستى؟ تو پس از آنكه به او وعده امان داده و با او عهد بستى، او را كشتى. بدان سان كه اگر آهوان كوهى آن را مى‏فهميدند هر آينه از قله ‏كوهها به پايين مى‏غلتيدند.

آيا تو زياد بن سميه را، كودكى كه در بستر بنده ‏اى از قبيله ثقيف به‏ دنيا آمد به سوى خود نخواندى در حالى كه گمان كردى او فرزند پدر توست. حال آنكه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود: الولد للفراش و للعاهر الحجر. امّا تو آگاهانه سنّت رسول خدا را وانهادى و بدون آنكه از جانب‏ خداوند هدايتى داشته باشى از هوا و هوس خويش پيروى كردى. آنگاه او را بر مسلمانان مسلّط ساختى و او اینک مسلمانان را مى‏كشد و دستها و پاهايشان را مى‏بُرد، چشمانشان را كور مى‏كند و بر تنه ی درختان به دارشان ‏مى‏آويزد. گويى تو خود از اين امّت نيستى و اين امّت هم از تو نيستند؟!

آيا تو كشنده ی حضرمى نيستى كه زياد درباره او به تو نوشت كه وى بر آيين على، است و تو هم در پاسخش نگاشتى: هر كه بر آيين على است‏ بكُش و پيكر او را مُثله كن؟!»

بدين سان امام حسين‏ عليه السلام تا پايان اين نامه، تازيانه عذاب خويش را بر گرده معاويه لعنة الله علیه و اقمار او فرود آورد.

بدين گونه امام حسين علیه السلام در عهد معاويه لعنة الله علیه زندگى كرد. او يگانه صدايى بود كه در برابر هر بدعتى رعد آسا مى‏غرّيد. تازيانه بزرگى بود كه بر مظهر هر عقب ماندگى يا افراط در جامعه فرود مى‏آمد. آن‏ حضرت بسيارى از انديشمندان و نام آوران را برمى‏انگيخت و آنان را به ايجاد انقلاب ‏و شورش بر حكومت گمراهان تشويق و ترغيب مى‏كرد. امّا آنان كسانى‏ بودند كه منافع خود را بر مصالح دين ترجيح مى‏دادند و پيمان هاى خود را پاس نمى‏داشتند و اين در حالى بود كه ذمّه اسلام قربانى دست هر تبهكار و جنايتگرى بود.

امام حسين‏ عليه السلام در برابر تجاوزات بنى اميّه عليه مصالح امّت اسلامى‏ و مقدّسات دينى و نواميس آنان بسيار مقاومت و ايستادگى كرد.

واقعيت آن است كه اگر ما بخواهيم اوضاع دينى حاكم در روزگار امام‏ حسين علیه السلام را بدون وجود آن‏ حضرت و قيام بزرگش در نظر بگيريم، آن دوره ‏را بايد سياه‏ ترين و تيره ترين و سخت ترين عصرى دانست كه بر مسلمانان ‏سپرى شده است، در اين دوره تاریک و ظلمانى، بدون وجود اباعبداللَّه، دين خدا بسيار ضعيف و به انحراف نزديكتر شده بود.

زيرا در آن هنگام هيچ نيرويى نبود كه بتواند در برابر اين موج سياه‏ اموّى مقاومت كند مگر شخص اباعبداللَّه الحسین ‏عليه السلام و مهاجران و انصار آگاهى‏ كه در حلقه ياران آن ‏حضرت بودند. چرا كه جنگهايى كه پيش از عصر امام‏ حسين علیه السلام رخ داده بود، همه از تجربه ‏هايى تلخ و ناگوار براى نيروهاى صالح‏ مسلمانان خبر مى‏داد. هر حركت و جنبشى كه صورت مى‏گرفت به سرعت ‏در ميان طوفان هاى وحشت و گردبادهاى ترس و دلهره محاصره مى‏شد و به ‏سرنوشت جنبش پيش از خود دچار مى‏گشت.

اینک تنها اوّلين و آخرين مدافع و ياور اسلام، امام حسين بر جاى ‏مانده بود. او بود كه مى‏توانست با تدبير و عزم استوار و پيشگامى و برترى‏ شرف و تبارش و نيز با تمام شایستگی هايى كه از جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ‏و پدرش حضرت على ‏عليه السلام به ارث برده بود، جبهه ‏اى نيرومند در برابر طغيان ‏گسترده اموى تشكيل دهد.

تشكيل اين جبهه در روزگار خلافت معاويه و يزيد، به دست ‏آن‏ حضرت صورت پذيرفت. ما گوشه‏ اى از اوضاع حاكم‏ در عصر خلافت معاويه را بازگو نموديم و در آينده نيز اندكى از روزگار يزيد را بازگو خواهيم كرد. امّا از شرح تفصيلى وقايع و رويدادها پرهيز و تنها به گفتارى مختصر بسنده خواهيم كرد. زيرا اولاً: قيام امام ‏حسين ‏عليه السلام در دوران حكومت يزيد بسيار مشهور و معروف است تا آنجا كه هر شيعى مؤمن از آن آگاه است. ثانياً: شرح قيام امام حسين نيازمند دايرة المعارفى علمى و بزرگ است كه در آن تحليل تمام وقايع سياسى‏ دينى كه امام حسين علیه السلام را به طرف آن جهاد شكوهمند و والا سوق داد، ذكرشود.

بنابراين، سزاوار است كه اين بحث را در همين جا نا تمام رها كنيم ‏و به مباحث ديگر بپردازيم و در آنها از ويژگيهاى شخصيتى حضرت‏ سيّدالشّهداء امام حسين‏ عليه السلام سخن گوييم و گفتگو در باره اوضاع سياسى‏ و دينى آن عصر را به بحث و مجالى گسترده تر موكول كنيم.

ويژگيهاى بزرگ اخلاقى‏

بخشنده و بزرگوار

1 _ روزى یک اعرابى نزد امام حسين علیه السلام آمد و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم من پرداخت ديه ‏اى كامل را ضمانت كرده‏ ام امّا از اداى آن ‏ناتوانم. با خود گفتم كه از بزرگوارترين مردم، آن را تقاضا مى‏كنم و از خاندان رسول اللَّه كسى را بزرگوارتر و بخشنده‏ تر نيافتم.

پس امام حسين علیه السلام به وى فرمود: « اى برادر عرب از تو سه پرسش مى‏كنم‏ اگر يكى از آنها را پاسخ گفتى ثلث آن ديه را به تو مى‏دهم و اگر دو پرسش‏ را جواب دادى دو ثلث آن را به تو مى‏پردازم و اگر هر سه پرسش را پاسخ‏ گفتى تمام مالى را كه مى‏خواهى به تو مى‏دهم».

اعرابى عرض كرد: آيا كسى مانند تو كه اهل علم و شرف است از چون‏ منى مى‏خواهد بپرسد؟

حضرت فرمود: « آرى. از جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنيدم كه مى‏فرمود. معروف به اندازه معرفت است».

اعرابى عرض كرد: آنچه مى‏خواهى بپرس اگر پاسخ دادم (كه هيچ) و گرنه جواب آنها را از تو فرا خواهم گرفت. و لا قوة الا باللَّه.

امام عليه السلام پرسيد: « برترين اعمال چيست؟»

اعرابى گفت: ايمان به خدا.

حضرت سؤال كرد: « راه رهايى از نيستى و نابودى چيست؟»

اعرابی گفت: اعتماد به خداوند.

امام حسين علیه السلام پرسيد: « زينت دهنده انسان چيست؟»

اعرابى گفت: علم همراه با حلم.

امام پرسيد: « اگر اين نشد؟»

اعرابى گفت: مال همراه با مروّت.

حضرت پرسيد: « اگر اين نشد؟»

اعرابى گفت: « فقر همراه با صبر».

حضرت پرسيد: « اگر اين نشد؟»

اعرابى گفت: در اين صورت صاعقه‏ اى از آسمان بر او فرود آيد و بسوزاندش كه او سزاوار آن است.

آنگاه امام حسين‏ عليه السلام خنديد و كيسه ‏اى كه در آن هزار دينار بود، به او داد و انگشترى خود را كه نگين آن به دويست درهم مى‏ارزيد، بدو بخشيد و فرمود: « اى اعرابى اين طلا را به طلبكارانت بده و انگشترى را به مصرف خود برسان.»

اعرابى تمام آنها را گرفت و گفت: « خدا داناتر است كه رسالتش را در كجا نهد.»(7)

2 _ انس بن مالک گويد: پيش امام حسين‏ عليه السلام بودم كه كنيز آن ‏حضرت ‏داخل شد و در حالى كه دسته ‏اى گل براى آن‏ حضرت آورده بود، به وى ‏سلام داد. امام به او فرمود: « تو را در راه خدا آزاد كردم».

عرض كردم: او به شما با دسته ‏اى گل سلام كرد. اين امر براى آن كنيز چندان مهم نبود كه آزادش كردى؟!

فرمود: « خداوند ما را چنين ادب آموخته است. او فرمود: «چون به‏ شما تحيّت فرستادند شما نيز تحيّتى بهتر از آن يا همانند آن بفرستيد». بهتر از تحيّت اين زن، آزاد كردنش بود».(8)

3 _ یک اعرابى نزد امام حسين‏ عليه السلام آمد و با خواندن قطعه ‏اى شعر، حاجت خود را مطرح كرد. قطعه ‏اى كه وى خواند چنين بود:

– نوميد نشد آن كس كه اكنون به تو اميد بسته و آن كس كه حلقه در خانه تو را به صدا درآورده است.

– تو بخشنده و مورد اعتمادى و پدرت كشنده تبهكاران و فاسقان بود.

– اگر جدّ شما نمى‏بود، دوزخ بر ما فرود مى‏آمد.

وقتى وى اشعار خود را مى‏خواند، امام علیه السلام در حال خواندن نماز بود و چون از نمازش فارغ شد رداى خود را كنار زد و چهار هزار دينار طلا برداشت و به آن اعرابى داد و با سرودن اشعارى (به همان وزن و قافيه) فرمود:

– اين دينارها را بگير و بدان كه من از تو پوزش مى‏خواهم و نيز بدان‏كه من بر تو دلسوز و مهربانم.

– اگر در سير صبحگاهى ما ابرى مى‏بود همانا بزرگ و پر باران مى‏شد و بر تو مى‏باريد.

– امّا روزگار دچار تغيير و دگوگونى مى‏شود و دست من خالى و تنگ‏است.

اعرابى از روى شوق گريست و از ژرفاى جانش آه گرمى كشيد و گفت:

چگونه اين دستان بخشنده، تهى و نابود مى‏شوند؟!!(9)

ياور ضعيفان‏

اين صفت در حقيقت به مثابه شاخه ‏اى از صفات پسنديده بخشش ‏و كرم آن ‏حضرت است. زيرا هر گاه نفس به بلنداى صفات پاک و والابرسد نسبت به ديگران مهر مى‏ورزد همچنان كه ابر بر زمين و خورشيد بر ديگر ستارگان مهربانى و محبّت مى‏بخشد.

1 _ پس از ماجراى عاشورا، بر شانه آن‏ حضرت زخمى عميق مشاهده ‏كردند. به نظر مى‏رسيد كه اين زخم در اثر ضربت چند شمشير بر شانه‏ آن‏ حضرت پيدا شده است. كسانى كه اين زخم را ديدند دريافتند كه اين، زخمى عادى نيست. از امام سجاد عليه السلام در اين باره پرسش كردند. آن‏ حضرت ‏پاسخ دادند: « اين زخم در اثر حمل توبره ‏اى بود كه حسين ‏عليه السلام آن را بر دوش مى‏گرفت و به منزل بيوه زنان و يتيمان و بيچارگان مى‏برد».(10)

2 _ در همين زمينه نوشته ‏اند كه معاويه لعنة الله علیه مالى را ميان سران و بزرگان ‏تقسيم كرد. چون باربرها مالهاى تقسيم شده را به صاحبانشان رساندند، حاضران در بارگاه معاويه لعنة الله علیه و در حضور وى درباره كسانى كه اين اموال‏ ميان آنان پخش شده بود، سخن گفتند تا آنكه به گفتگو در باره امام ‏حسين ‏عليه السلام پرداختند. پس معاويه گفت: حسين اين مال را نخست در ميان ‏يتيمان كسانى كه در ركاب پدرش در صفين كشته شدند، پخش مى‏كند و اگر چيزى از آن باقى ماند، بدان شتر مى‏كشد و شير مى‏نوشاند.(11)

معاويه لعنة الله علیه از سرسخت ‏ترين دشمنان امام حسين‏ عليه السلام بود. امّا با اين وصف ‏در چنين مواردى هيچ چاره ‏اى نداشت مگر آنكه به بزرگى و بخشندگى ‏آن ‏حضرت اعتراف كند!

حضرت تا آنجا در بزرگوارى و بخشندگى پيش رفته بود كه حتى دشمن‏ دروغگويش كه از كشتن هيچ بى گناهى باک نداشت و با كوچكترين ‏اتهامى آنها را از ميان مى‏برد و حتى كسانى همچون حضرت على ‏عليه السلام سرور پاكان ‏و امام حسن علیه السلام را از سر راه خود برداشت. بر بالاى منبر مى‏رفت و از فضايل ‏امام حسين علیه السلام سخن مى‏گفت و آن‏ حضرت را مى‏ستود!!

3 _  آن ‏حضرت براى ترغيب مردم به جود و سخاوت اين اشعار را مى‏خواند:

_ چون دنيا به تو بخشيد تو نيز همه آن را پيش از آنكه از بين برود، بر مردم ببخش.

_ پس بخشش، نابود كننده آن نعمتهاى رسيده نيست و بخل نمى‏تواند آن نعمتهاى از دست رفته را نگاه دارد.

در حقيقت او پيش از آنكه گوينده خصال نيک باشد، عامل بدانها بود. داستان زير از همين ويژگى امام حسين‏ عليه السلام حكايت مى‏كند.

4 _ امام حسين علیه السلام به ديدار اسامة بن زيد كه در بستر بيمارى افتاده بود، رفت و شنيد كه او مى‏گويد: واى از اين اندوه.

آن‏ حضرت از اسامه پرسيد: اى برادر كدام اندوه؟ اسامه گفت: قرضى‏كه دارم. شصت هزار درهم.

پس امام فرمود: پرداخت آن بر من. اسامه گفت: مى‏ترسم پيش از اداى قرض خود از دنيا بروم. امام فرمود:

« نمى‏ميرى مگر آنكه من اين قرض را ادا كرده باشم»؛ و آن‏ حضرت ‏چنان كه خود گفته بود پيش از وفات اسامه، قرض او را پرداخت.(12)

شجاعت و دلاورى‏

ما شيعيان بر اين باوريم كه ائمه معصوم‏ عليهم السلام به قلّه همه ی كمالات ‏انسانى رسيده و در رسيدن به هر كمالى از همگان گوى سبقت ربوده بودند. امّا شرايط خاصّ‏ اجتماعى كه هر یک از ائمه‏ عليهم السلام در آن به سر مى‏برده ‏اند، موجب مى‏شده تا صفتى مخصوص به همان اوضاع و شرايط در آن نمود بيشترى پيدا كند. بنابراين مى‏توان گفت كه هر كدام از آنان صفتى متفاوت ‏از ديگرى داشته‏ اند. صفت برجسته امام حسين‏ عليه السلام، كه وى را از ديگر ائمه متمايز ساخته، همانا شجاعت و دلاورى آن‏ حضرت است.

هر گاه انسان واقعه كربلا را با آن صحنه ‏هاى شگفت انگيز به خاطر مى‏آورد صحنه ‏هايى كه در آنها خون با اشک و بردبارى با مروّت و همدلى‏ با فداكارى آميخته بود، چهره قهرمان يكى از دلير مردان اين ميدان يعنى‏ حضرت حسين بن على‏ عليهما السلام در شكوهمندترين و درخشان ترين شكل خود نمايان ‏مى‏شود به گونه‏ اى كه اگر از تواناييهاى جنگى آن ‏حضرت كه آن را دست به‏ دست و سينه به سينه از پدران خويش به ارث برده بود آگاهى نداشتيم و يا آنكه در اين باره مدارک و اسناد قطعى تاريخى در دست نداشتيم و اگر بر اين باور و اعتقاد نبوديم كه رهبران معنوى مى‏بايست آيت خلقت ‏و معجزه خداوند باشند، چه بسا در بسيارى از حقايق ثابتى كه عقل‏ و انديشه و ضمير ما در برابر آنها سر تعظيم فرود آورده، گرفتار گمان‏ و ترديد مى‏شديم.

امام حسين ‏عليه السلام در واقعه عاشورا در هر مناسبتى به ميدان نبرد گام ‏مى‏نهاد و در ميان تاخت و تاز اسبان براى يافتن جسد صحابى يا هاشمى‏ كه شهيد شده بود به جستجوى مى‏پرداخت. و چه بسا تا رسيدن بر سر جسد ياران خود درگيريهاى بس خونين ميان او و دشمنانش در مى‏گرفت.

هر یک از اين درگيريها و نبردها، خود يورشى بى همتا و دشوار محسوب مى‏شد. مصيبت، خود از نيروى انسان و اراده او مى‏كاهد. گرسنگى و تشنگى او را فرسوده و ضعيف مى‏كند و توان او را كاهش مى‏دهد و گرماى شديد خود عامل ديگرى است كه تلاش بيشترى از وى مى‏طلبد.

تمام اين موارد، در روز عاشورا براى امام حسين به وجود آمده بود. امّا با اين حال او نيم زرهى در بر كرده بود و با يورشهاى شجاعانه خويش بر دشمن درنده خوى مى‏تاخت. همچون صاعقه ‏اى بود كه چون فرود مى‏آمد، دلاوران سپاه دشمن را مانند برگ درخت، در اطراف خود به خاک‏ و خون مى‏نشاند.

يكى از كسانى كه در صحنه عاشورا حضور داشت، مى‏گفت:

« هيچ كس را دليرتر از حسين نديدم. چون يورش مى‏آورد، دشمنان‏ مانند حيوان ضعيفى كه از پيش روى شير مى‏گريزد، از مقابل او مى‏گريختند. به علاوه اينكه فصيح ‏تر از ايشان كسى وجود نداشت».

چون به گذشته باز مى‏گرديم و تاريخ را ورق مى‏زنيم صحنه‏ هاى كم‏ نظيرى از قهرمانيهاى آن ‏حضرت را در فتوحات اسلامى و پس از آن در جنگهاى امام على‏ عليه السلام مشاهده مى‏كنيم. امّا اين دلاوریها با تمام قوّت ‏و اصالت خود نمى‏تواند هم پاى شجاعت آن ‏حضرت در روز عاشورا كه‏بى‏گمان، مظهرى شكوهمند در تاريخ انسانى به شمار مى‏آيد، قلمداد شود.

عقاد در اين باره مى‏نويسد:  « در ميان نوع انسان هيچ كس دلدارتر از حسين ‏عليه السلام در روز عاشورا يافت نمى‏شود.”(13)

زاهدى عابد

ایشان هر سال به زيارت خانه خدا مى‏رفتند مگر هنگامى كه شرايط تيره ‏آن روزگار كار را بر ایشان سخت كرده بود. پياده به حجّ مى‏رفتند و در كنارخود دهها شتر بدون سوار را همراه مى‏آوردند. هر تُهيدست مستمندى را كه‏ مى‏ديد آنقدر به او مى‏بخشيد كه توشه ‏اش خالى مى‏شد و آنگاه از ديگرشترانى كه همراهش بود، توشه و آذوقه خويش را تأمين مى‏كرد. هر شب هزار ركعت نماز مى‏گذارد. از فرزند بزرگوارش، امام ‏زين‏ العابدين ‏عليه السلام پرسيدند چرا پدرت كم فرزند بود؟ پاسخ داد: « او هر شب هزار ركعت نماز مى‏گذارد پس چگونه مى‏توانست ‏فرزندان بيشترى داشته باشد».

بردبار حكيم

1 _ شكيبايى آن است كه انسان در سخت ترين شرايط بر اعصاب خود مسلّط باشد. بى‏گمان امام حسین علیه السلام در روز عاشورا در دشوارترين و سخت‏ ترين ‏حالتى بوده كه انسان در برابر ظلم و ستم پايدارى كرده است. امّا با اين ‏همه آن ‏حضرت شكيبايى ورزيد، آن گونه كه حتّى فرشتگان آسمانى از مقاومت دليرانه و قدرت اراده و عزم پولادين وى به شگفت آمدند.

2 _ يكى از خادمان آن ‏حضرت مرتكب عملى شد كه بر وى مجازات ‏لازم بود. امام دستور داد او را حد بزنند. خادم گفت: مولاى من « وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ» و آنهايى كه خشم و غضب خود فرو نشانند،  امام ‏فرمودند: رهايش كنيد. خادم گفت: « وَالْعَافِينَ عَن النَّاس» و از بدى مردم ‏درگذرند، امام فرمود: از تو گذشتم. خادم گفت: « وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» و خداوند نيكوكاران را دوست مى‏دارد، امام فرمود: « تو در راه خدا آزادى و دو برابر مبلغى كه پيش از اين به تو مى‏دادم، به تو خواهم داد».(14)

زبان آور و گشاده سخن

در كتابهاى تاريخى گنجينه ‏اى از سخنان فصيح و گهربار حسين بن ‏على ‏عليه السلام گردآورى شده است. امّا در اينجا تنها به ذكر اندكى از آن همه ‏بسنده مى‏کنيم:

1 – عثمان، اقدام به تبعيد « ابوذر» صحابى بزرگوار پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم كرد. امام على علیه السلام و فرزندانش براى بدرقه ابوذر حاضر شدند. امام حسين علیه السلام با توجّه ‏بدين مناسبت، خطاب به ابوذر فرمود.

« اى عمو! خداوند هر گاه كه بخواهد به دگرگون ساختن اوضاعى كه‏ مى‏بينى تواناست. اين قوم دنياى خود را از تو دريغ داشتند و تو دين خود را از آنان دريغ داشتى. حال آن كه توبه آنچه آنان تو را از آن باز داشته‏ اند، بى نيازى و آنان بدانچه كه تو از ايشان دريغ داشته ‏اى، بسيار نيازمندند.پس از خداى صبر و پيروزى خواه و براى دورى از حرص و بى‏صبرى از او يارى بجوى كه شكيبايى جزئى از دين و كرم است، و حرص روزى‏ نمى‏آورد و بى‏صبرى اجل را به تأخير نمى‏اندازد».(15)

2 – اعرابى نزد امام حسين‏ عليه السلام آمد و گفت: من از « هرقل» و « جعلل» و « اينم» و « مهمهم» خدمت تو آمده ‏ام.

امام حسين خنديد و فرمود:

« اى اعرابى! به گونه ‏اى سخن گفتى كه جز دانايان آن را در نيابند».

اعرابى گفت: من بيش از اين نيز توانم گفت. آيا تو نيز مى‏توانى چنان‏كه من مى‏گويم پاسخم دهى؟ امام به او اجازه سخن داد. پس اعرابى به‏ خواندن اين اشعار آغاز كرد:

هفا قلبى الى اللهو                       وقد ودع شرخيه‏

و در ادامه نُه بيت بر همين وزن خواند. پس از آنكه اعرابى اشعار خود را خواند امام حسين‏ عليه السلام اشعارى بر همان وزن و قافيه در پاسخ او سرودند:

فما رسم شيطانى قد                تحت آيات رسميّه‏

سفور درجت ذيلين‏                    في بوغاء فاعيّه‏

هتوف حرجف تترى‏                    على تلبيد توبيه‏

آنگاه امام حسين علیه السلام به تفسير كلمات دشوار اعرابى پرداخت و فرمود: « مقصود وى از هرقل، پادشاه روم و از جعلل، نخلهاى كوتاه و از اينم، پشه درخت و از مهمهم، چاه پر آب است».

اين اوصاف سرزمينى بود كه آن اعرابى از آنجا آمده بود.

سپس اعرابى گفت: تا امروز كسى را از اين جوان خوش‏ سخن و گشاده‏ زبان و خوش فكر تر نديده بودم».(16)

از ديگر سخنان ارزشمند آن ‏حضرت است كه فرمودند:

« بدترين خويهاى پادشاهان، ترس از دشمنان و درشتى با ضعيفان ‏و بُخل در هنگام بخشش است».(17)

و نيز از اندرزهاى لطيف آن ‏حضرت است كه فرمود:

« كارى كه توان آن را ندارى عهده دار مشو، و به استقبال آنچه كه بدان ‏نمى‏رسى، مرو و بدانچه بر آن قدرت ندارى عادت مكن و بيش از درآمد، خرج مكن و جز به اندازه كارى كه كرده‏ اى پاداش مطلب و جز به ‏خاطر نيل به طاعت خداوند شاد مشو و جز بدانچه كه خود را شايسته آن‏مى‏دانى، دست مبر».(18)

از ديگر سخنان گهربار آن ‏حضرت، هنگامى ‏است كه‏ از وى پرسيده شد:

فضل چيست؟

آن ‏حضرت فرمود: « نگاهداشت زبان و بذل احسان».

پرسيده شد: پس نقص چيست؟

فرمود: « به رنج افتادن به خاطر كارى كه تو را سود ندهد».

قيام عاشورا

معاويه لعنة الله عليه و حكومت سلطنتى‏

بايد دانست كه خلافت در بينش اسلامى پديده ‏اى موروثى نبود. امّا كسانى كه در عهد عثمان لعنة الله علیه، راه خلافت را براى خود هموار كرده بودند مى‏خواستند آن را موروثى كنند. روزى در مجلسى كه جمع بسيارى از بنى‏اميّه در آن گرد آمده و امام على‏ عليه السلام و عثمان لعنة الله علیه نيز در آن حاضر بودند، ابوسفيان سر كرده مخالفانى كه جنگهاى خونبارى براى جلوگيرى از انتشار اسلام بر پا كرده بود، نيز در اين مجلس شركت جُست. او اینک ‏شيخ بنى اميّه بود و در نزد آنان مردى محترم به شمار مى‏رفت. بنى‏ اميه نيز در آن روز تنها حزب حاكم بر دستگاهها و نهادهاى سياسى حكومت‏ اسلامى محسوب مى‏شدند. ابوسفيان كه ديگر بينايى خود را از دست داده‏ بود، با عصايى كه در دست داشت راه خويش را پيدا مى‏كرد. او در آن‏ هنگام احساس كرده بود كه عمرش سرآمده و به زودى مرگ وى را در كام‏ خود فرو خواهد برد. چون نشست از يكى از حاضران پرسيد: آيا در اين ‏مجلس كسى غير از فرزندان اميّه حضور دارد؟ مرد پاسخ داد: در اين ‏مجلس غريبه ‏اى نيست.

ابوسفيان وقتى از اين بابت مطمئن شد، خطاب به حاضران گفت:

حكومت را مانند توپ بين خود دست به دست بگردانيد. پس سوگند به ‏كسى‏كه ابوسفيان به‏ او سوگند مى‏خورد نه‏ بهشتى وجود دارد و نه دوزخى.

همه حاضران به او گوش فرا داشتند و سخنانش را به گوش سپردند. در آن مجلس كسى جز اميرمؤمنان حضرت على ‏عليه السلام بر او اعتراض نكرد. اميرمؤمنان ‏او را به خاطر آشكار داشتن كفرش مورد نكوهش قرار داد. امّا ابوسفيان ‏زبان به پوزش گشود و گفت: من گناهى ندارم بلكه فريب سخن مردى را خوردم كه گفت در اين مجلس غريبه‏ اى حضور ندارد و گرنه از عاقبت ‏انديشى به دور بود كه من آشكارا چنين سخنانى بگويم.

اين مجلس به پايان رسيد و آن جمع پراكنده شدند. امّا با اين وجود اين ‏مجلس تأثير بزرگى در آينده اوضاع سياسى مسلمانان گذارد.

آرى سخنان ابوسفيان از توطئه ‏اى قديمى پرده برداشت و نخست‏ حزب حاكم اموى و سپس هر كس كه خواهان دستيابى به قدرت بود و مى‏خواست به خاطر كينه ‏ها و دشمنيهاى گذشته، نهادهاى اسلامى را از ميان ببرد، بدان جامه تحقيق پوشاند.

هدف از موروثى كردن خلافت، تسلّط بر حكومت بود تا پس از آن‏ بتوانند هر كار كه خواستند، انجام دهند.

ابوسفيان و ديگر همفكرانش، در اين راه هر مشكلى را آسان و هر زشتى را زيبا جلوه مى‏دادند چرا كه آنان به بهشت و دوزخى باور نداشتند و به پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم و جانشين او بى اعتنا بودند. هيچ باک نداشتند اگر آرمان‏ مقدّس و شريفى لكه دار و آلوده مى‏شد و يا از فردى خوشنام به بدى ياد مى‏شد. زيرا فرا روى آنان آينده ‏اى بود كه استفاده از هر وسيله ‏اى را در جهت رسيدن بدان، براى ايشان توجيه مى‏كرد و حتى وسايلى كه براى نيل‏ به اين هدف به كار گرفته مى‏شد مقدّس و محترم به شمار مى‏آمد. اين طرز انديشه كاملاً شبيه تفكّر جاهلانه ‏اى بود كه از مغزهاى خالى و پوشالى ‏آنان تراويده بود. هنگامى كه با رويدادهايى كه از اواخر روزگار خلافت ‏عثمان لعنة الله علیه تا به روى كار آمدن دولت عبّاسيان همراه شويم، در خواهيم يافت ‏كه بهترين و صحيح ترين تفسير براى روشن كردن روند اين رويدادها همان سخن ابوسفيان و اعتقاد وى و پيروان اوست.

جنگهايى كه در عصر خلافت امام على علیه السلام به وقوع پيوست و حرمتهايى ‏كه در دوران حكومت معاويه ناديده گرفته شد و حمله‏ هايى كه در روزگار حكومت يزيد روى داد و نبردها و جنگهاى ديگرى كه در دوران‏ حكومت ساير خلفاى اموى صورت پذيرفت، همه و همه بر مبناى همين‏اصل و براى تحقّق بخشيدن به اين نقشه قديمى و كهنه به اجرا درآمد.

حزب اموى جز به غارت اموال و تشكيل سلطنت و به بندگى گرفتن ‏تمام مردم، آن هم به هر وسيله نمى‏انديشيد. بنابراين هر كس بخواهد رخدادهاى سياسى را در اين برهه طولانى از اين حقيقت آشكار (سخن‏ ابوسفيان) جدا كند در حقيقت معلول را از علّت و مسبّب را از سبب ‏خويش جدا كرده است.

حق موروثى‏

بدين گونه بود كه حزب اموى از همان روز كه عثمان لعنة الله علیه كه به خلافت راه‏ يافت خواست آن را حق شخصى و موروثى از آن خود جلوه دهد. امّا مسلمانان با بيدارى خويش و هشدار برخى از صحابه بزرگ رسول ‏اكرم ‏صلی الله علیه و آله و سلم همچون ابوذر غفارى و عمرو بن حمق، اين توطئه را به خوبى‏ احساس كردند و آتش انقلابى را برافروختند كه كاخ و آمال و آرزوهاى ‏بنى اميّه را در هم كوفت و رؤياهاى شيرين آنان را كه بر پايه خلافت ‏عثمان لعنة الله علیه بنا شده بود، تيره و تار ساخت.

امّا بنى‏اميّه براى رسيدن به حكومت، تــز خود را به گونه ديگرى مطرح‏ كردند و چنان كه مى‏دانيد به خونخواهى عثمان لعنة الله علیه برخاستند. اين نخستين ‏نشانه‏ اى بود بر آن كه آنان خود را پس از عثمان وارث خلافت او مى‏پنداشتند و اگر غير از اين بود، مى‏توانستند پس از آنكه با ديگرمسلمانان همصدا شوند و با امام على ‏عليه السلام بيعت كنند، به خونخواهى‏ عثمان لعنة الله علیه برخيزند. ولى آنان چنين قصدى نداشتند. بلكه حكومتى همچون‏ حكومت روم و ايران را خواهان بودند كه در آنها فرزند، وارث تاج‏ و تخت پدر مى‏شد و حتّى پسر شيره خواره ‏اى مى‏توانست پس از پدرش به‏ سلطنت رسد.

امّا معاويه لعنة الله علیه به همين ادعا بسنده نكرد. بلكه پيراهن عثمان را در شام‏ برافراشت و پنجاه هزار مرد جنگى زير آن گرد آمده بر مظلوميت عثمان ‏گريستند و محاسنشان به اشک چشمانشان آلوده شد.

آنگاه پيراهن عثمان را بر فراز نيزه خويش برافراشتند و با خدا پيمان ‏بستند كه شمشيرهاى خود را در نيام نكنند مگر آنكه قاتلان عثمان را بكشند يا خود كشته شوند.

آيا شيوه معاويه، براى قصاص قاتلان عثمان درست بود؟ آيا طريق‏ قصاص، آن بود كه از بيعت با خليفه جديدى كه منتخب مهاجران و انصار در مدينه و تمام مسلمانان جهان اسلام بود، سرباز زند؟

آيا طريق خونخواهى عثمان آن بود كه معاويه از بيعت با حضرت على ‏عليه السلام خوددارى كند و در آن شرايط حساس و ناهنجارى كه هيچ چيز جز پر كردن ‏خلأها و وحدت كلمه مفيد واقع نمى‏شد، بر حكومت امام على بشورد؟

آيا نشانه علاقمندى و محبّت معاويه به عثمان آن بود كه پيراهن‏ آغشته به خونش را چونان درفشى برافرازد و به بهانه آن تمام انگيزه‏ ها و احساسات جاهلى را جان بخشد و يكى از بدترين جنگهايى كه اسلام را دچار تزلزل ساخت و بسيارى از مسلمانان را نابود كرد، به وجود آورد؟!(19)

هدف تنها انتقام از قاتلان عثمان نبود و گرنه چرا معاويه نامه ‏هايى ‏جداگانه به طلحه و زبير نوشت و هر یک از آنان را به نام اميرمؤمنان ياد و ادعا كرد كه آنان به خلافت از على سزاوارترند و براى رسيدن آنان‏ به خلافت از آنها پشتيبانى مى‏كند و پيشاپيش بر ايشان از شاميان بيعت ‏گرفته است؟! بلكه مقصود معاويه آن بود كه در جهان اسلام، آشوب‏ و هرج و مرج پديد آيد و در اين ميان خود به حكومتى كه همواره ‏آرزويش را در سر مى‏پروراند دست يابد و البته حزب اموى نيز در پشت ‏صحنه اين هدف شوم جاى داشت.

به صحنه ديگرى توجّه كنيد. هنگامى كه معاويه در اجراى توطئه خود موفق شد و به لطف ايادى و عوامل خود توانست حكومت را از دست‏ صاحبان شايسته‏ اش بيرون كند و به تمام اهداف و خواسته‏ هايش برسد، در صدد اين انديشه برآمد كه يزيد، فرزند شرابخوار و قمار بازش را پس‏ از خود به جانشينى بگمارد.

اين رويداد را نمى‏توان جز بدانچه پيش از اين گذشت، تفسير كرد. مسأله عميق تر از آن است كه ما فكر مى‏كنيم. جانشين كردن يزيد، تنها جانشينى پسر از پدر نبود بلكه تحويل خلافت به دست پادشاهى اموى‏ و ستمكار بود. مروان بن حكم نيز در روزگار خلافت عثمان به همين ‏نكته اشاره كرد، وى هنگامى كه مردم گرداگرد مركز حكومت عثمان را گرفته بودند و از وى حقوق مشروع خود را مى‏خواستند به آنها خطاب كرد و پرسيد: از «حكومت ما» چه مى‏خواهيد؟

پس اين حكومت شماست كه مى‏خواهيد آن را با چنگ و دندان در دستتان باقى نگه داريد. تمام رخدادهايى كه در اين مسير به وقوع پيوست ‏نيز اين تفسير را تأييد و تأكيد مى‏كند. حتى روزى يكى از هواداران بنى‏اميّه به مسجدى كه شمارى از سران و بزرگان مسلمان نيز در آن حضور داشتند آمد و بر منبر نشست. معاويه آن روز در صدر مجلس نشسته‏ و يزيد نيز در كنارش جاى گرفته بود. مرد نخست به معاويه و آنگاه به ‏يزيد نگريست و در حالى كه شمشيرش را در هوا تكان مى‏داد، گفت:

اميرمؤمنان اين است (معاويه لعنة الله علیه). پس اگر مُرد اين (يزيد لعنة الله علیه) خليفه است. آنگاه، در حالى كه شمشيرش را مى‏جنباند، گفت: وگرنه اين خليفه است (اشاره به شمشير). مردم نيز از ترس آخرين خليفه ‏اى كه آن مرد معرفى ‏كرده بود، يعنى همان شمشير بران و پر نيرنگ، سخن او را پذيرفتند.

معاويه مُرد و يزيد به واليانش طى نامه‏ اى دستور داد كه براى او از مردم بيعت گيرند. نامه او به مدينه رسيد. در پى اين دستور، حاكم مدينه ‏از امام حسين بن على ‏عليه السلام خواستار بيعت با يزيد شد. امّا همان طور كه‏ انتظار مى‏رفت آن ‏حضرت از بيعت با يزيد خوددارى كرد و خانواده ‏ويارانش را جمع آورد و براى علنى كردن قيام و انقلابش به سوى مكّه‏ رهسپار شد. هدف آن‏ حضرت از اين انقلاب، تنها از ميان بردن يزيد نبود بلكه ایشان مى‏خواست ريشه حزب اموى را از بيخ بر كند و بر تيرگى‏ و ظلمتى كه بر جهان اسلام سايه افكنده بود، خاتمه بخشد. بى گمان اين‏ قيام به سود امام حسين‏ عليه السلام تمام مى‏شد.

امام حسين‏ عليه السلام در نظر داشت چند روزى در مكّه مكرّمه اقامت ‏گزيند. مردم به جايگاه والاى آن‏ حضرت در نزد پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نيز به سابقه ‏درخشان وى در مكتب اسلام و به استوارى گام هاى او در مسايل مربوط به‏ مسلمانان به خوبى آگاه بودند.

يزيد صد مرد مسلّح براى ترور امام حسين‏ عليه السلام به مكّه فرستاد. امام كه‏ از توطئه يزيد آگاه شده بود، از اقامت در مكه منصرف شد و تصميم ‏گرفت به سمت كوفه حركت كند. چرا؟ تغيير تصميم آن ‏حضرت منوط بر عواملى بود كه مى‏توان در اينجا به طور خلاصه بدانها اشاره كرد:

1 _ اگر امام حسين ‏عليه السلام عليه بنى اميّه اعلان جنگ مى‏داد، هواداران ‏حكومت در مكّه بسيار بودند و ممكن بود حادثه ‏اى در مكّه اتفاق افتد كه‏ با قداست و حرمت خانه خدا منافات داشته باشد. از طرفى اگر امام ‏حسين علیه السلام در اينجا به جنگ مى‏پرداخت و پيروز مى‏شد، باز هم بى فايده‏ بود. زيرا در پس او دولتى نيرومند و مسلّح وجود داشت كه نيروهايش در همه جا پراكنده و آماده بودند و تنها رسيدن یک سپاه كوچک از طرف‏ حكومت براى خاموش كردن آتش اين انقلاب كافى به نظر مى‏رسيد. از طرفى حكومت بنى‏ اميّه، همواره در مكّه پايگاهى محكم براى خودداشت در حالى كه همان وقت كوفه بزرگترين نيروى اسلامى را در خود جاى داده بود.

بايد به اين عامل نيز اين نكته را افزود كه در مكّه مزدوران بنى اميّه‏ بسيار بودند و احتمال داشت كه آنان رواياتى جعل كرده به امام نسبت ‏دهند كه ساحت آن‏ حضرت از آن تهمت ها پاک بود. چنان كه پيش از وى ‏همين كار با اميرمؤمنان ‏عليه السلام و به دست ابوهريره صورت پذيرفته بود.

تنها چيزى كه براى امام حسين‏ عليه السلام اهميّت داشت آن بود كه مردم‏ بدانند كه او بر حق است و دشمنانش بر باطل و بدين وسيله آنان نيز به راه ‏حق كه خود وى تبلور آن بود بپيوندند و از راه باطل كه دشمنانش ‏نمايندگان آن بودند، دورى گزينند.

اگر هم امام حسين اعلان جنگ نمى‏داد، باز هم نتيجه آن بود كه‏ به شمشير همين كسانى كه از جانب حكومت مأموريت يافته بودند تا آن ‏حضرت را بكشند و زير لباسهاى احرام سلاح حمل كرده بودند، كشته شود.

2 _ ابن زبير در مكّه سكونت داشت و خود را براى خلافت از امام ‏حسين ‏عليه السلام شايسته ‏تر مى‏پنداشت. بنابراين براى او مهم نبود كه براى از ميان برداشتن رقيب خود با يزيد، كه ادعا مى‏كرد از دشمنان اوست، دست دوستى دهد. هم چنان كه پدرش، زبير، نيز همين كار را در جنگ‏جمل كرد. در آن جنگ زبير به صفوف مخالفان حضرت على ‏عليه السلام، كه مخالفان ‏خود وى نيز بودند پيوست، تا بدين وسيله خلافت را به خود اختصاص ‏دهد. از طرفى امام حسين علیه السلام نيز نمى‏خواست خود را با فرزند زبير درگير كند. چرا كه مسأله مهم‏ترى وجود داشت و آن اينكه خلافت در شام به‏ فرمانروايى ستمكار رسيده بود و اين انحراف، خلافت را از مسير حق ‏خارج كرده و به طرف باطل سوق داده بود و قطعاً اين مسأله، از جريان ‏ابن زبير مهم تر و تلخ تر بود.

3 _ همين كه امام حسين ‏عليه السلام در هنگامى كه مردمان از هر گوشه ‏و كنار، در روز هشتم ذى حجّه، به سوى خانه خدا مى‏آمدند، از مكّه‏ خارج مى‏شد، خود تبليغى بزرگ براى اعلان مقصودش بود. بلكه مى‏توان ‏گفت كه همين حركت به تنهايى براى بيدارى مردمان شهرهايى كه ازپايتخت خلافت دور و از رويدادهايى كه در آنجا مى‏گذشت، بى‏خبر بودند كافى جلوه مى‏كرد.

آنگاه امام حسين علیه السلام با قافله شكوهمند خود به سوى كوفه رهسپار شد. مردم كوفه پيروى خود را از امام اعلان كرده و با وى دست بيعت داده ‏بودند. آنان به امام حسين علیه السلام وعده داده بودند كه همان طور كه در كنار پدرش‏ حضرت على ‏عليه السلام به جنگ با شاميان پرداختند اینک نيز حاضرند در ركاب امام حسين علیه السلام با آنان نبرد كنند.

مسلم بن عقيل پسر عموى امام حسين كه فردى متنفّذ و امين بود، به عنوان رهبر آنان برگزيده شد.

امّا اندكى بعد طوفان هاى سياه وزيدن گرفتند و چنان كه امام حسين‏ عليه السلام‏ خود بيان مى‏كند، هواداران و يارانش خوار مى‏شوند و بيعتش را زير پا مى‏نهند و سپاهش زير ترهيب و ترغيب نيروى شام از ميان مى‏رود.

اضافه بر اين عوامل، سبب ديگرى هم بود كه حركت تاريخ را دگرگون ‏ساخت و آن پاى بندى ياران امام حسين‏ عليه السلام به حق، حتّى در سخت ترين‏ و طاقت فرساترين شرايط، بود. حال آن كه شاميان در مقابل، از ارتكاب ‏هيچ جنايت و ترور و نيرنگى باک نداشتند.

براى اثبات اين نكته تنها دو ماجرا را نقل خواهيم كرد تا با نگرش‏ بدانها بتوان تفاوت‏ ميان حركت و جهت‏گيرى ميان امام‏ حسين ‏عليه السلام و يزيد لعنة الله علیه و يارانشان را دريافت.

مسلم بن عقيل حاكم مطلق كوفه بود و عبيد اللَّه بن زياد به كوفه آمد تا بلكه اوضاع را به سود بنى اميّه تغيير دهد. يكى از بزرگان كوفه به نام «هانى بن عروه»، در بستر بيمارى بود. ابن زياد تصميم گرفت به عيادت‏ هانى رود تا شايد بدين وسيله او را با خود همراه كند.

مسلم در خانه هانى بود و هانى كه از آمدن زياد مطلّع شده بود به ‏مسلم دستور داد در نهانگاهى پنهان شود تا چون فرستاده يزيد و فرمانده‏ امويّان كوفه به خانه ‏اش آمد، مسلم از نهانگاه خويش بيرون آيد و گردن ‏ابن زياد را بزند و از شرّ او و يزيد خود را خلاص كند.

ابن زياد به عيادت هانى آمد و هانى لحظه به لحظه در انتظار آن بود كه مسلم از نهانگاه خويش بيرون آيد و كار را يكسره سازد. امّا دقايق ‏و لحظات سپرى مى‏شد. و مسلم به قولى كه داده بود عمل نمى‏كرد. هانى ‏شروع به خواندن اشعارى كرد كه به نحوى مسلم را بر كشتن ابن زيادترغيب مى‏كرد. ابن زياد كه تا حدودى متوجه اين مسأله شده بود با ترس ‏از خانه هانى گريخت.

با رفتن ابن زياد، مسلم از نهانگاهش بيرون آمد. هانى او را مورد نكوهش قرار داد كه چرا در كشتن ابن زياد سهل انگارى و تعلّل كردى؟

مسلم در پاسخ گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

« مسلمان پيمان شكنى نمى‏كند».

سخن رسول خدا اولين و آخرين ميزان و مقياس براى حركت در منطق‏ ياران امام حسين علیه السلام بود. زيرا آنان هدفى جز رسيدن به خشنودى خدا نداشتند و هيچ گاه خشنودى خداوند به نافرمانى او منجر نمى‏شود و نمى‏توان با انجام معصيّت، مدعى اطاعت از خداوند شد.

امّا اوضاع واژگون شد و مسلم به شهادت رسيد. امام حسين ‏عليه السلام در راه‏ آمدن به كوفه خبر شهادت مسلم را دريافت كرد. حال آن كه آن‏ حضرت در آن شرايط به يارانى نياز داشت كه او را يارى رسانند و كمكش كنند. چرا كه پيشاروى امام شهر كوفه بود كه از يارى وى دست كشيده بود و در پشتش مكّه بود كه مخالفان امام اعمّ از ياران بنى‏اميّه و ديگران در آن گرد آمده بودند. در برابر اين همه مخالفت تنها در حدود هزار نفر با امام‏ حسين‏ عليه السلام بودند و شرايط اقتضا مى‏كرد كه آن ‏حضرت به هر وسيله‏ اى كه‏ شده همين تعداد ياران خود را نيز از دست ندهد.

امّا آن ‏حضرت موضوع را به صراحت با ياران خود در ميان گذارد و به ‏آنان گفت كه حكومتش در كوفه ساقط شده و به موقعيّت دشوارى گرفتار آمده است و هر كس كه بخواهد مى‏تواند از اين سپاه جدا بشود و به ‏راه‏ خود رود. به خطبه امام علیه السلام پس از سقوط كوفه توجه كنيد:

« اى مردم! من با اين تصور كه مردم عراق با من هستند شما را گرد آوردم و اینک گزارشى دردناک از پسر عمويم به من رسيده كه دلالت بر اين دارد كه شيعيان ما از يارى ما دست برداشته‏ اند. پس هر كس از شما كه‏ بر جنگ شمشيرها و تيزى نيزه ‏ها صبر مى‏كند با ما همراه شود و گرنه بازگردد».(20)

هدف امام حسين ‏عليه السلام از قيامش جز خدا نبود براى همين چنان عمل ‏مى‏كرد كه خداوند مى‏خواست، صريح و واضح و بدون مكر و نيرنگ.

حال بد نيست درباره ياران يزيد لعنة الله علیهم اجمعین به نقل دو ماجراى تاريخى بپردازيم:

1 _ ابن زياد، هانى بن عروه يكى از رهبران و بزرگان شيعى كوفه را به‏ اين بهانه كه مى‏خواهد درباره برخى از امور با وى مشورت كند به حضور خود طلبيد، هانى فريب ابن زياد را خورد و به قصر امارت رفت چون ‏وارد آن مكان شد او را دستگير و شكنجه كردند و سپس به شهادتش ‏رساندند. اين در حالى بود كه آنان به هانى قول داده و سوگند خورده بودند كه با وى كارى ندارند.

2 _ پيروان امام على ‏عليه السلام در پى هانى به قصرالاماره آمده، گرداگرد آن‏ را به محاصره خود درآوردند و خواستند هانى را كه به فريب او را به‏ قصرالاماره برده بودند، آزاد كنند. حال آن كه هانى در آن لحظه اصلاً در قيد حيات نبود.

ياران و هواخواهان بنى‏اميّه‏ از فراز قصر به‏ معترضان، اطمينان مى‏دادند كه هانى زنده است و پس از پايان شورا به ميان آنان باز خواهد گشت.

سپس آنان را به آمدن سپاهيان شام كه اینک به نزدیکی هاى كوفه ‏رسيده بود، تهديد كردند و با بذل و بخشش اموال فراوان از خزانه ‏بيت المال در جلب آنان كوشيدند.

كوفيان اندک اندک به تفرقه دچار شدند تا آن كه كوفه كاملاً در دست‏ بنى اميّه افتاد. نخستين كارى كه آنان انجام دادند كشتن حضرت مسلم علیه السلام پس از به قتل ‏رساندن هانى بود.

آنچه از مطالعه و بررسى تاريخ نهضت حسينى به دست مى‏آيد آن‏ است كه سبب سقوط آن، همين وعده ‏هاى دروغين و تهديدهاى پر حيله ‏و نيرنگ بوده است.

ابن زياد پس از تسلّط كامل بر كوفه لشكرى به نام جنگ با تركان ‏و ديالمه گرد آورد. چون كاروان امام حسين علیه السلام به نزديكى كوفه رسيد، ابن ‏زياد اين سپاه را به رويارويى با امام فرستاد تا او را دستگير سازند و يا به‏ قتلش برسانند. نخستين سپاهى كه از اين لشكر با امام حسينعلیه السلام رو به رو شد متشكل از هزار مرد جنگى بود كه فرماندهى آنان را حر بن يزيد رياحى بر عهده داشت.

“حُر” از امام خواست كه يا بيعت كند و يا آنكه دست بسته به كوفه ‏آيد. امام حسين ‏عليه السلام پيشنهاد او را نپذيرفت و راهى بين راه كوفه و مدينه ‏را انتخاب كرد. حر نامه ‏اى به ابن زياد نوشت و ابن زياد بر لزوم جنگ با امام حسين علیه السلام دستور داد. سپاهى كه شمار آنان به بيش از سى هزار تن‏ مى‏رسيد به رويارويى امام شتافت. اين دو سپاه در جايى به نام كربلا(21) با يكديگر رو به رو شدند.

روز نهم ماه محرّم الحرام بود كه نامه ابن زياد به عمر سعد لعنة الله علیهما فرمانده‏ سپاه بنى‏اميّه رسيد. ابن زياد لعنة الله علیه در اين نامه فرمان داده بود كه نخست آب را از دسترس حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ببندند و سپس با آنان جنگ كنند.

امام یک شب از آنان مهلت خواست. چون روز دهم محرّم فرا رسيد يزيديان بر خيمه‏ گاه ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام يورش آوردند. هفتاد و دو تن از ياران ‏دلاور امام حسين به مقاومت و مبارزه پرداختند و پس از آنكه ‏دلاوريهاى بسيارى از خود نشان دادند، يكى پس از ديگرى به خون‏خويش غلتيدند.

برادران امام علیه السلام نيز در اين ميدان كشته شدند كه در رأس آنان بايد از حضرت ابوالفضل العباس ‏عليه السلام ياد كرد. فرزندان امام حسين‏ عليه السلام نيز به‏ شهادت رسيدند. حتى فرزند كوچک و شيرخواره ی ایشان در آغوشش كشته ‏شد. ديگر كسى جز آن ‏حضرت زنده نبود. امام حسين علیه السلام خود به تنهايى بر صفوف دشمنان حمله‏ ور شد و شجاعتى بزرگ از خود نشان داد.

شمار بسيارى از سپاه كوفه كشته شدند. هنوز ساعاتى نگذشته بود كه‏ تقدير با تير غدّار خويش به دست حرمله لعنة الله علیه و با سر نيزه خويش به دست‏ سنان بن انس لعنة الله علیه و با شمشيرش به دست شمر بن ذى الجوشن لعنة الله علیه بر آن ‏حضرت‏ هجوم آوردند. لحظاتى بعد امام حسين علیه السلام تشنه و مظلوم بر خاک افتاد… بر او و يارانش هزاران درود!

پس از اين واقعه دهشتناک كه با شهادت سيّدالشّهداء و ياران پاكش علیهم السلام در سرزمين كربلا آن هم به شكلى فاجعه بار به پايان رسيد مردم تمام نقاط جهان اسلام از اين ماجرا آگاه شدند و تخت بنى اميّه به لرزه افتاد.

زمانى دراز نگذشت كه آتش انقلاب در هر گوشه و كنارى بر افروخته ‏شد و در نهايت حكومت اموى از صحنه تاريخ محو گرديد.

امّا مشكل با سقوط بنى اميّه كاملاً تمام نشده و حكومت اسلامى‏ همچنان از مجراى صحيح خود منحرف بود. با اين وجود قيام سيّدالشّهداء و نهضت بزرگ وى جبهه ‏اى نيرومند و متّحد پديد آورد كه در برابر هر گونه انحرافى كه از سوى جنايتكاران اعمال مى‏شد، ايستادگى مى‏كرد.

در واقع اگر ما رويدادهاى تاريخى را به دقت مورد مطالعه قرار دهيم، درخواهيم يافت كه هر گونه دعوت راستين و صادقى در اين دوران ‏دراز، جوشيده از نهضت عاشوراى امام حسين ‏عليه السلام بوده است.

بدين سان مى‏توان گفت كه قيام امام حسين علیه السلام همواره به عنوان پايگاهى ‏اصيل براى حركات اصلاح طلبانه در تاريخ اسلام مطرح بوده است و تا ابد نيز چنين خواهد بود.

 

       پی نوشت:

1) بحار الانوار، ج ‏10.

2) قاموس اللغة « ذيل ماده شبر» و نيز بحار الأنوار، ج ‏104، ص ‏111.

3) سوره الرحمن، آيه 24 – 20.

4) مستدرک، ج‏ 2، ص‏ 626.

5) معالم الزلفى، ص ‏259.

6) در حقيقت معاويه لعنة الله علیه با اين جمله مى‏خواست انصار را به ريشخند بگيرد. چرا كه آنان ‏پيش از اسلام در شمار عمال يهوديان مدينه بودند و با شتران خود باغستانهاى‏ يهوديان را آبيارى مى‏كردند.

7) اعيان الشيعه _ سيّد محسن امين، ص ‏40 – 29.

8) أبو الشهداء _ عباس محمود عقّاد.

9) معصوم پنجم، جواد فاضل و نيز مناقب، ج ‏4، ص ‏66.

10) اعيان الشيعة، ج ‏4، ص ‏132.

11) أبو الشهداء _ عباس محمود عقّاد.

12) اعيان الشيعة، ج ‏4، ص‏ 126.

13) أبو الشهداء _ عباس محمود عقّاد، ص‏ 46.

14) الفصول المهمّة، ص‏ 159.

15) روضة الكافى، ص‏ 207.

16) أبو الشهداء، عباس محمود العقاد، ص‏ 73، به نقل از مطالب السؤول.

17) بلاغة الإمام الحسين، ص ‏128.

18) همان مأخذ، ص‏ 154.

19) في رحاب عليّ‏ عليه السلام _ خالد محمّد خالد: ص ‏163 _ 162.

20) بلاغة الإمام الحسين، ص ‏69.

21) كربلا نام جايى است كه با بغداد امروزى 105 و با كوفه 75 كيلومتر فاصله دارد.

حتما ببینید

امام باقر (علیه السلام)

حضرت امام محمد باقــر عليه السلام

 بسم الله الرحمن الرحيم حضرت امام محمد باقــر عليه السلام نام: محمّد بن على عليه السلام‏ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *