امام حسن محتبی (ع)

حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام

 

امام حسن محتبی (ع)

بسم الله الرحمن الرحيم

حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام

نام: حسن‏ علیه السلام

پدر و مادر: حضرت امیرالمومنین على بن ابيطالب علیهما السلام و حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها

شهرت: مجتبى ، سبط اكبر

كنيه: ابو محمّد

زمان و محل تولّد: نيمه رمضان سال دوّم هجرت در مدينه‏

زمان و محل شهادت: 28 صفر سال 50 هجرى در سنّ حدود 47 سالگى به دستور معاويه لعنة الله علیه، توسط جعده لعنة الله علیها، در مدينه، مسموم و به شهادت رسيدند.

مرقد: حرم ائمه ی بقيع، واقع در مدينه‏

دوران زندگى: در سه بخش

1 – عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم (حدود 8 سال)

2 – ملازمت با پدر (حدود 37 سال)

3 – عصر امامت (ده سال)

بنـياد پـاک

ولادت و پرورش امام حسن مجتبى عليه السلام‏

در پانزدهمين شب از ماه مبارک رمضان، خانه رسالت پس از انتظار طولانى به استقبال مولود محبوب خود مى‏شتافت، درست همان گونه كه‏ گُلى با طراوت و شاداب، پس از مدّتى تشنگى از یک قطره زلال و گواراى ‏شبنم استقبال مى‏كند.

نوزاد به نياى خويش، يعنى رسول بزرگ اسلام، بسيار شباهت‏ داشت، امّا وى به هنگام تولّد اين نوزاد حضور نداشت تا مژده ولادت را به آن‏ حضرت برسانند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به سفرى رفته بود و به زودى به مدينه‏ مراجعت مى‏كرد.

خانواده با اشتياقى وافر چشم به راه بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و هيچ یک از آداب و رسوم تولّد را برگزار نكرده بودند تا آنكه پيامبر اكرم از مسافرت بازگشت و بنا بر عادت هميشگى خويش، نخست به سوى خانه‏ حضرت فاطمه ‏زهرا سلام الله علیها رهسپار شد. چون مژده تولّد كودک را به پيامبر خدا رساندند، سرورى زايدالوصف آن‏ حضرت را فرا گرفت و خواستار ديدن كودک شد. چون كودک را در آغوش گرفت، بوييد و بوسيد و در گوشهايش اقامه ‏و اذان گفت و پس از آنكه از پوشاندن جامه زرد به كودک نهى كرد، دستور داد تا خرقه‏ اى سپيد بياورند و كودک را در آن بپيچند.

پيامبر اعظم منتظر بود تا ببيند آيا از آسمان خَبَر تازه‏ اى درباره اين ‏كودک فرود مى‏آيد يا نه؟ وحى نازل شد و خطاب به آن ‏حضرت گفته ‏شد: نام فرزند هارون، جانشين موسى‏ عليه السلام، شبّر بود و على نيز نسبت به‏ تو به منزله هارون است نسبت به موسى، پس اين كودک را «حسن» نام‏گذارى كن كه حسن در عربى مرادف شبّر است.

نام حسن در مدينه، همچون بوى خوش گلها پيچيد. مژده دهندگان با گرمترين و شايسته ‏ترين تبريكات به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند، زيرا حسن نخستين فرزند خانه رسالت بود و چشم پيامبر اكرم و ياران‏ بزرگوارش به وى دوخته شده بود. او تجديد كننده رسالت پيامبر بود و در آينده، مقتدا و الگوى مسلمانان صالح به شمار مى‏آمد. او پس از پيامبر ادامه دهنده راه و رسالت آن‏ حضرت بود.

روز بعد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود تا قوچى بياورند و قربانى كرد. چون ‏قربانى را نزد آن ‏حضرت آوردند، وى خود آمد تا بدين مناسبت دعايى ‏بخواند. پس فرمود:

« بسم ‏اللَّه الرحمن الرحيم. خدايا! استخوان آن در مقابل استخوان حسن‏ و گوشت آن در مقابل گوشت او و خون آن در برابر خون او و موى آن در برابر موى او. خدايا! اين را نگاهبان محمّد و آل او قرار بده».سپس دستور داد گوشت قربانى را ميان تنگدستان و مستمندان تقسيم كنند تا اين كار پس از وى در ميان مردم سنّت گردد و خانواده ‏هاى توانگر در هر مناسبتى گوسفندى قربانى كنند تا بدين وسيله ثروت در ميان مردم‏ توزيع شود و تنها در ميان توانگران و اغنياء نباشد.

روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حضور لبابه، ام الفضل، همسر عبّاس بن ‏عبدالمطلّب، عموى خويش، حسن را در آغوش مى‏گيرد و مى‏فرمايد:

* آيا درباره من خوابى ديده ‏اى؟

* آرى اى رسول خدا.

* آن را بازگوى.

* چنان ديدم كه قطعه ‏اى از تن شما در دامن من افتاده است.

* پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لبخندى زد و كودک شير خواره را به ‏دست او سپرد و فرمود: آرى اين تأويل رؤياى توست. او پاره تن من است.

بدين ترتيب ام الفضل به عنوان دايه امام حسن علیه السلام برگزيده شد.

كودک در كنف حمايت رسول بزرگوار اسلام و در زير سايه پدرش حضرت ‏امام على علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها بزرگ مى‏شد تا بدين ‏وسيله تمام معانى و مفاهيم ‏اسلام ناب را از چشمه سار رسالت و تمام ارزشهاى ولايت را در زير سايه ‏ولايت و همه فضايل و مكارم را از منبع عصمت و فضليت بياموزد.

پيامبر، حضرت على و حضرت زهرا عليهم السلام در تربيت امام حسن علیه السلام توجّه و اهتمامى بليغ، مبذول ‏مى‏داشتند تا بدان وسيله، استعدادها و شايستگيهاى وى را شكوفا سازند.

وراثت‏

بى ترديد وراثت، در ساخت شخصيّت فرد تأثير به سزايى دارد. شخصيّت فرد با محيطى كه از آن برخاسته و در آن متولّد شده است ارتباط مستقيمى دارد. در ميان فرزندان ابوطالب، بهترين و برترين خانه ‏ها براى ‏پديد آمدن انسان كامل، همين خانه بود، زيرا هر كودكى كه در اين خانه ‏زاده مى‏شد، از دو طرف با عبدالمطلّب نسبت داشت. از یک طرف از سوى حضرت على بن ابى طالب علیه السلام و از طرف ديگر از سوى حضرت فاطمه سلام الله علیها دختر محمّد بن ‏عبداللَّه بن عبدالمطلّب صلی الله علیه و آله و سلم. همان طور كه حضرت على‏ عليه السلام خود نيز از دو سوى به‏ هاشم منسوب بود.

ما در اينجا در صدد بيان مناقب و فضايل هاشم و به ويژه خاندان ‏عبدالمطلّب در ميان آنان نيستيم كه فضايل و مناقب وى بسيار و فراوان‏ است، بلكه همين مقدار كافى است كه بدانيم رسول گرامى اسلام، محمّد بن عبداللَّه‏ صلى الله عليه و آله و سلم و جانشين بزرگوار آن ‏حضرت، حضرت امام على‏ عليه السلام، از همين‏ خانواده برخاسته ‏اند.

بر حسب كشفيات علم ژنتيك، تأثير، گاه از سوى پدر است كه در اين‏ حالت، تمام ويژگيها و صفات پدر به كودک منتقل مى‏شود و گاهى نيز كودک از سوى مادر، كه در مورد امام حسن علیه السلام اين قسم اخير تحقّق يافت. در شخصيّت امام حسن علیه السلام نشانه ‏هاى مادرش هويدا بود و بدين ترتيب خود منعكس كننده صفات پدر بزرگوار آن‏ حضرت يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود. از اين ‏رو امام حسن علیه السلام بيشتر از آن كه شبيه امام على علیه السلام باشد به پيامبر شباهت بسيار داشت و بدين خاطر بارها پيامبر خود نيز فرموده بود:

« حسن از من و حسين از على است».

شايد بتوان با نگرش بر حوادثى كه پس از رسول گرامى اسلام رخ داده ‏است اين حديث را به گونه ‏اى ديگر هم تفسير كرد و ماهيّت شرايطى كه ‏در دوران امام حسن حكمفرما بود آن ‏حضرت را وامى‏داشت روش‏ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را دنبال كند و آن ‏حضرت را كاملاً الگوى خود قرار دهد و همچون او به موّفقيتهاى بزرگى نيز نايل شود.

با اتخاذ همين روش بود كه وى مانند پيامبر گذشت و اغماض را پيشه‏ خود مى‏ساخت و با دشمنانش به صلح و مدارا رفتار مى‏كرد.

چنان كه شرايط و اوضاع خاصّ روزگار امام حسين علیه السلام نيز اقتضا مى‏كرد تا آن ‏حضرت در امر دين و پيشبرد آن از خود تلاش و غيرت نشان دهد و همين امر موجب شباهتهاى ميان دوران او و دوران امام على علیه السلام شده بود.

تربيــت‏

حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، حضرت على و حضرت زهرا عليهما السلام تربيّت امام حسن مجتبى علیه السلام را بر عهده داشتند و با تربيّت صالح و اسلامى خود، وى را براى رهبرى امّت در آينده آماده ‏مى‏كردند. در واقع خانه رسالت با آگاهى از منزلتى كه امام حسن علیه السلام در آينده در جامعه اسلامى به خود اختصاص مى‏داد، به تربيّت وى اهتمام ‏مى‏ورزيدند. آنان مقام و منزلت امام حسن علیه السلام را به شيوه ‏هاى مختلف نيز به ‏آگاهى مؤمنان مى‏رساندند. مثلاً پيامبر اكرم او را بر سينه ‏اش بالا مى‏برد و آنگاه بلندش مى‏كرد تا بايستد و يا دستانش را مى‏گرفت و آرام به سوى ‏چهره مباركش مى‏كشيد و مى‏خواند: «حزقه حزقه(1) ترق عين بقه»

سپس با امام حسن ‏عليه السلام با ملاطفت رفتار مى‏كرد و با او شوخى و بازى‏ مى‏كرد. آنگاه دست به دعا برمى‏داشت و مى‏فرمود: خدايا! من حسن را دوست دارم پس تو نيز دوستدار او را دوست بدار.

در واقع پيامبر اسلام مى‏خواست بدين ترتيب سيره خويش را در برخورد با امام حسن علیه السلام به عنوان اسوه مؤمنان به ياران خود تفهيم كند. از اين ‏رو امام حسن علیه السلام را گرامى مى‏داشت و او را ارج و احترام مى‏نهاد.

يک بار پيامبر براى نماز به امامت ايستاده بود. چون به سجده رفت ‏مسلمانان نيز به سجده رفتند و ذكر « سُبْحانَ رَبِّى الْأَعْلى‏ وَ بِحَمْدِهِ» را چند بار تكرار كردند و منتظر بودند تا پيامبر اكرم سر از سجده بردارد، امّا پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم سجده ‏اش را طول داد. نمازگزاران از اين امر تعجّب كردند. مگر چه اتفاقى افتاده است؟ اكثر آنان صداى پيامبر را كه در مسجد شكوه ‏و ابهّت خاصّى ايجاد كرده بود، نمى‏شنيدند. هر آينه گمانهاى ديگرى به‏ خود راه مى‏دادند. آنان منتظر ماندند تا اينكه پيامبر سر از سجده برداشت. نماز پايان يافت در حالى كه مسلمانان مشتاق بودند علّت طولانى شدن‏ سجده پيامبر خدا را از آن ‏حضرت سؤال كنند. چون در اين باره از پيامبر پرسش كردند، آن ‏حضرت در پاسخ فرمود: حسن بر گردنم سوار شده بود و من دلم نيامد كه او را به اجبار پايين آورم، بنابراين صبر كردم تا او خود از گردنم پايين رود.

يک بار ديگر پيامبر بر فراز منبر بود و براى مردم سخنرانى مى‏كرد و آنان را اندرز مى‏گفت كه حسن و حسين از گوشه مسجد آمدند در حالى ‏كه نزدیک بود بلغزند و زمين بخورند، ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از منبر فرود آمد و به سوى آن دو شتافت و آنان را گرفت و با خود بر فراز منبر برد. يكى از آنان را بر پاى راست و ديگرى را بر پاى چپ خود نشانيد و پيوسته مى‏گفت:

«خدا و پيامبرش راست گفته‏ اند كه اموال و اولاد شما فتنه هستند. من‏ به اين دو طفل نگريستم كه راه مى‏رفتند، و مى‏لغزيدند، نتوانستم درنگ ‏كنم تا آنكه سخنم را نيمه تمام رها كردم و آنها را بر فراز منبر آوردم».

حتّى آن ‏حضرت، امام حسن و امام حسين علیهما السلام را در يكى از سفرهاى كوتاهش با خود همراه برد. وى آن دو را بر روى استرى كه جلو يا پشت آن‏ حضرت ‏حركت مى‏كرد نشانيد. حضرت اين كار را كرد تا اگر به ديدن آن دو اشتياق ‏پيدا كرد آنان را ببيند يا اگر آنان هواى ديدن آن ‏حضرت را كردند، بتوانند وى را ببينند. همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در هر مناسبتى از اين دو تمجيد مى‏كرد و بزرگوارى و كرامت آنان را به همگان اعلان مى‏داشت. در روز مباهله ‏نيز پيامبر اين دو و پدر و مادر آنان را برگزيد كه از تابش برهان آنان‏ اسقفها مدهوش و متحيّر ماندند(2)».

روزى رسول خدا به خانه حضرت فاطمه علیها السلام رفت و بنابر عادت خود سه بار سلام‏ گفت، امّا جوابى نشنيد. آن‏ حضرت به طرف حياط خانه بازگشت و در بين گروهى از يارانش نشست. سپس امام حسن علیه السلام آمد و بر پشت پدر بزرگش ‏جَست. پيامبر او را محكم گرفت و سپس دهانش را بوسيد و در حالى كه ‏مى‏گفت: حسن از من و حسين از على است به راه افتاد.

مردم، بسيارى از اوقات از اين كردار پيامبر در شگفت مى‏شدند. و از خود مى‏پرسيدند كه چرا پيامبر در حقّ فرزندانش چنين كارهايى را آشكارا انجام مى‏دهد. روزى يكى از ياران آن ‏حضرت، پيامبر را ديد كه امام ‏حسن علیه السلام را مى‏بوسد و مى‏بويد. آن مرد در حالى كه از اين عمل پيامبر ناخرسند بود عرض كرد: من پسرى دارم كه تا كنون هرگز او را نبوسيده‏ ام. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به وى پاسخى داد كه مضمونش اين بود: وقتى كه خداوند رحمت را از دل تو بر داشت به نظر تو، من چه كارى مى‏توانم بكنم؟ بعدها چون فرصت ديگرى پيش آمد پيامبر فرمود:

«حسن و حسين فرزندان منند. هر كه اين دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و آن كه مرا دوست بدارد، خداوند را دوست داشته است‏ و هر كه خداوند را دوست بدارد، خداى او را به بهشت داخل مى‏كند. و هر كه با اين دو دشمنى ورزد با من به دشمنى برخاسته و هر كه با من به‏ دشمنى برخيزد خداى بر او خشم گيرد و هر كه مورد خشم خداوند واقع ‏شود، او را به آتش (دوزخ) داخل مى‏كند».

سپس از روى محبّت بسيار آن دو را بغل كرد: يكى را طرف راست ‏و ديگرى را طرف چپ. چه بسيار صحابه، اين سخن مبارک پيامبر صلى الله عليه و آله ‏و سلم را مى‏شنيدند كه مى‏فرمود:

« اين دو فرزندان من و فرزندان دخترم هستند. بارالها! من اين دو و دوستداران آنان را دوست مى‏دارم».

يا در حالى كه به امام حسن علیه السلام اشاره مى‏كرد، مى‏فرمود: « دوستدار او رادوست مى‏دارم».

ابوهريره پس از وفات پيامبر با امام حسن علیه السلام برخورد مى‏كند و به ‏آن ‏حضرت مى‏گويد: به من اجازه بده تا همان جايى را كه مى‏ديدم پيامبر بر آن بوسه مى‏زند ببوسم. سپس ناف آن ‏حضرت را بوسيد. از اينجا معلوم‏ مى‏شود كه پيامبر آشكارا بدين عمل، مبادرت مى‏كرده است تا آنجا كه ‏مردم همگى آن را مى‏ديدند و به آن آگاه بودند.

پيامبر آن قدر در مدح حضرت امام حسن و حضرت اباعبدالله الحسین علیهما السلام سخن مى‏گفت كه برخى گمان‏ مى‏كردند كه اين دو از پدرشان، حضرت امیرالمومنین امام على علیه السلام، برترند. تا آنجا كه پيامبر اكرم ‏به توضيح اين نكته پرداخت و فرمود: حسن و حسين در دنيا و آخرت ‏برترند و پدرشان از اين دو والاتر و برتر است.

بسيار اتّفاق مى‏افتاد كه آن ‏حضرت، امام حسن و امام حسين علیهما السلام را بر شانه ‏هايش ‏بالا مى‏برد و در خيابانهاى مدينه و در برابر چشم مردم گردش مى‏كرد و به ‏آن دو مى‏گفت: « چه شتر خوبى است شتر شما و چه سواران خوبى هستيد شما دو تن».

و چه بسيار در ميان مردم بانگ برمى‏آورد و مى‏فرمود: « حسن ‏و حسين سروران جوانان بهشتى هستند». يا مى‏فرمود: «حسن و حسين دو گل من از دنيا هستند». يا مى‏فرمود: «حسن و حسين هر دو امامند چه ‏برخيزند و چه بنشينند».

و یک بار نيز فرمود: « چون روز قيامت فرا رسد، عرش پروردگار جهانيان با هر زيورى آراسته مى‏شود. آنگاه دو منبر از نور مى‏آورند كه ‏طول آنها صد مايل است. يكى از آنها را در سمت راست عرش و ديگرى را در سمت چپ عرش مى‏نهند. سپس امام حسن و امام حسين‏ عليهما السلام را مى‏آورند.

امام حسن علیه السلام بر يكى از آن دو منبر و امام حسين علیه السلام بر ديگرى مى‏نشينند و خداوند به ‏اين دو نفر، عرش خود را مى‏آرايد چنان كه زن با گوشواره (گوشهايش را زينت مى‏دهد)»(3). از امام رضا علیه السلام از قول پدرانش، نقل شده است كه رسول‏ خدا فرمود: « فرزند، گل است و گلهاى من حسن و حسين هستند»(4).

از رسول خدا نقل شده است كه فرمود: « هر كه حسن و حسين را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى كرده است»(5).

عمران بن حصين نيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه به وى ‏فرمود: اى عمران بن حصين! هر چيز جايگاهى در دل دارد، امّا هيچ چيز در دل من از جايگاهى كه اينان دارند، برخوردار نيست.

عرض كردم: تا اين اندازه (آنان را دوست دارى) اى رسول خدا! فرمود: « اى عمران! آنچه بر تو پنهان مانده است از اين بالاتر است… خدا مرا به محبّت ورزيدن به اين دو فرمان داده است»(6).

ابوذر غفارى روايت كرده است كه ديدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امام حسن بن على علیهما السلام را مى‏بوسد و مى‏فرمايد: « هر كه حسن و حسين و ذريه ی آنان را از روى اخلاص ‏دوست ‏بدارد آتش، چهره ‏اش را نسوزاند اگر چه گناهانش به‏ شماره ريگهاى ‏انباشته شده باشد مگر گناهى كه او را از ايمان به در كرده باشد»(7).

سلمان نيز روايت كرده است كه از رسول خدا شنيدم كه درباره امام حسن ‏و امام حسين علیهما السلام مى‏فرمود: « خدايا من اين دو را دوست دارم پس تو نيز آنان را و هم دوستدارانشان را دوست بدار».

و نيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: « هر كه حسن و حسين را دوست بدارد من او را دوست مى‏دارم و هر كس را كه من دوست بدارم خداى هم او را دوست ‏مى‏دارد و هر كه را خداوند دوست بدارد او را به بهشت مى‏برد و هر كه ‏حسن و حسين را دشمن دارد من نيز او را دشمن دارم و هر كس را كه من‏ دشمن بدارم خداى هم او را دشمن مى‏دارد و هر كه را خداوند دشمن بدارد او را به آتش مى‏برد»(8).

و سخنان درخشان و گهربار ديگرى از اين قبيل كه ما مى‏توانيم يقين‏ كنيم كه اين سخنان از جانب خود پيامبر نبود، بلكه صادر شده از سوى‏ وحى بود كه پيامبر جز بر طبق آن سخن نمى‏گفته است.

عنايت و توجّه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همچنان شامل اين طفل بود تا آنكه اين ‏كودک به جوانى برومند تبديل شد كه از سر چشمه خير و فضيلت خود را سيراب ساخته و اینک شايسته رهبرى مسلمانان شده بود. پيامبر اكرم ‏و پيش از وى خداى پيامبر نيز همين شايستگى را در سيماى او ديده بودند. از اين رو به پيامبر وحى كرد حضرت على علیه السلام را به جانشينى خود قرار دهد و پس از وى امام حسن و امام حسين علیهما السلام را. پس پيامبر همواره مردم را به دوستى آنان و تبعيّت ‏از ايشان و راه آنان فرا مى‏خواند.

اگر ما در چيزى شک كنيم هرگز نمى‏توانيم در اين نكته بخود ترديد راه ‏دهيم كه پرورده رسول خدا از ديگر مردمان به جانشينى آن‏ حضرت ‏سزاوارتر است.

پس از وفات پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم‏

تنها هشت بهار از عمر امام حسن علیه السلام مى‏گذشت كه رسول اسلام به رفيق‏ اعلى پيوست (سال 11 هجرى). اين حادثه جانگداز در قلب امام حسن علیه السلام ‏تأثير بسيارى گذارد و آتش غم و اندوه را در دل او شعله ور ساخت.

هنگامى كه حكومت، كه حقّ شرعى اميرمؤمنان على بود، از آن ‏حضرت سلب شد، امام حسن علیه السلام اندوه و خشم بيشترى در خود احساس ‏مى‏كرد. نه به آن خاطر كه پدرش از حقّ مشروع خويش يا منصبى كه وى ‏شايسته آن بود باز داشته شد و يا اينكه دنيا از او روى برتافته و به ديگران ‏روى نموده است، هرگز، بلكه امام حسن علیه السلام به انحراف مسلمانان از جاده ‏مستقيم حقّ مى‏نگريست كه اين خود به معنى سقوط در ورطه ی گمراهى‏ و بازگشت به همان مفاسد روزگار جاهليّت بود، آن هم پس از مدتى كه ‏از گمراهى، نجات يافته و از مفاسد آزاد شده بودند. از اين رو، وى ‏افسرده مى‏شد و اندوهش شدّت مى‏يافت.

روزى به مسجد رفت و خليفه اوّل را ديد كه بر منبر جدّش و بلكه بر منبر پدرش براى مردم سخنرانى مى‏كند. ناگهان دلش از درد و اندوه لبريز شد و يكپارچه به خشم و غضب مبّدل گشت. صفوف مردم را شكافت تا به منبر رسيد و سپس خطاب به خليفه گفت: از منبر پدرم فرود آى… خليفه خاموش ماند و امام حسن علیه السلام دوباره سخن خود را تكرار كرد و اندكى ديگر نزديكتر آمد و گفت: به تو خطاب مى‏كنم. يكى از اصحاب برخاست‏ و امام حسن علیه السلام را محكم گرفت، آتش خشم وى اندكى فروكش كرد و لحظه ‏اى ‏سكوت حكمفرما شد، امّا خليفه با گفتار خود اين سكوت را شكست‏ و گفت: راست مى‏گويى، اين منبر پدر توست و اضافه بر اين چيزى ‏نگفت. سپس امام على علیه السلام را مورد عتاب قرار داد، زيرا گمان كرده بود كه ‏آن ‏حضرت، فرزندش را بر ضدّ وى تحریک كرده است، امّا حضرت على ‏عليه السلام براى ‏وى سوگند ياد كرد كه چنين كارى نكرده است.

23 سال از اين واقعه گذشت تا آنگاه كه آتش انقلاب مسلمانان شعله ‏ور گرديد و مردم خواستار بر كنارى عثمان لعنة الله علیه از خلافت شدند. دامنه انقلاب ‏به تدريج رو به گسترش مى‏گذاشت و مسلمانانى كه از سياست هاى نادرست ‏خليفه و اطرافيانش به تنگ آمده بودند، دسته دسته به صفوف انقلابيون ‏مى‏پيوستند. سرمداران اين حركت، بزرگان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و سران‏ مسلمانان همچون عمار ياسر، مالک بن حارث (اشتر) و محمّد بن ‏ابوبكر بودند. شمار بسيارى از مردم عراق و مصر و نيز گروهى از اعراب ‏به اينان پيوستند. اين عدّه طبعاً نه اصول فكرى صحيحى داشتند و نه از تجربه كافى برخوردار بودند، بلكه بسيارى از آنان را نخوت فرا گرفته بود و بيشتر به منافع خويش مى‏انديشيدند. آتش انقلاب شعله ور شده بود.

مسلمانان خانه عثمان لعنة الله علیه را به محاصره خود گرفتند و از او خواستند يا از خلافت كناره ‏گيرى كند و يا به خواسته ‏هاى آنان جامه عمل بپوشاند. عثمان لعنة الله علیه نيز تنها تكيه ‏گاهش سپاه معاويه لعنة الله علیه بود و از اين سپاه درخواست كرده‏ بود تا به کمک وى بشتابند، معاويه لعنة الله علیه سپاه خود را در بيرون از مدينه ‏نگه داشته بود تا هر گاه، كه فرمان داد به شهر داخل شوند.

روزى اميرمؤمنان حضرت على ‏عليه السلام خواست به عثمان لعنة الله علیه پيغام دهد كه اگر بخواهد، وى حاضر است از او دفاع و با وى مشورت كند و در جهت ‏صلاح جهان اسلام تدبيرى بينديشد.

امّا چه كسى بايد اين پيغام را به عثمان لعنة الله علیه برساند؟ زيرا دهها هزار تن با نيزه ‏هاى برافراشته و شمشيرهاى بر كشيده اطراف خانه او را احاطه كرده‏ بودند. اينجا بود كه امام حسن علیه السلام برخاست و داوطلب رساندن پيغام حضرت على علیه السلام به عثمان ‏شد. وى صفوف محاصره كنندگان را با نهايت شجاعت از هم شكافت و به‏ خانه عثمان لعنة الله علیه رسيد و با كمال آرامش به درون خانه رفت و پيغام پدرش را به عثمان تسليم كرد و خود نيز به نصيحت و مشورت با عثمان لعنة الله علیه پرداخت‏ و توجّهى به سر و صداى انقلابيون و چكاچک شمشيرها و شيهه اسبان ‏و به هم خوردن نيزه‏ هاى آنان نشان نداد. انقلابيون حالتى تهاجمى داشتند و ممكن بود به خانه بريزند و هر كس كه در خانه مى‏يافتند، از جمله امام ‏حسن علیه السلام را از دم تيغ بگذرانند، امّا آن ‏حضرت محكم و استوار و با نهايت ‏دليرى، بى اعتنا به همه اين خطرها، در آنجا نشست، زيرا او مى‏دانست ‏كه اگر آسيبى به او برسد در راه خيرخواهى و به خاطر خدا و فرو نشاندن‏ آتش فتنه از بلاد مسلمانان بوده است.

بدين‏سان حضرت امام حسن علیه السلام در كنار عثمان لعنة الله علیه نشست و مأموريت خود را به خوبى‏ انجام داد و پيغام پدرش را رسانيد و آنگاه كه عزم بازگشت كرد از ميان‏ صفوف انقلابيون به سلامت عبور كرد.

سرانجام عثمان لعنة الله علیه به درک واصل شد و حوادث بسيارى پس از قتل وى به وقوع ‏پيوست. از یک سو معاويه لعنة الله علیه مردم را به سوى خود مى‏خواند و از سوى ديگر ناكثين (پيمان شكنان) با برافراشتن پيراهن عثمان لعنة الله علیه عدّه ‏اى را به گرد خود جمع كرده بودند و عدّه ‏اى نیز آماده بودند تا انتقام‏ خون عثمان لعنة الله علیه را بگيرند. در اين موقع باز امام حسن‏ عليه السلام را مى‏بينيم، جوانى ‏كه از تمام شايستگيهاى رهبرى و جانشينى برخوردار است و پس از پدر بزرگوارش، از تواناترين مردم در تعيين سرنوشت و حل مشكلات ‏مسلمانان به حساب مى‏آمد. جهان اسلام نيز در آن روز به تدبير و سياست‏ وى بيش از هر چيز ديگر نيازمند بود، زيرا تنها یک گام مى‏توانست‏ دنياى اسلام را زير و زبر كند.

حضرت اميرمؤمنان ‏عليه السلام نيز بر سر دو راهى سخت و دشوارى قرار گرفته بود كه ‏انتخاب هر یک از ديگرى دشوارتر مى‏نمود. يا آن‏ حضرت مى‏بايست ‏از مقابله با دشمنان سر باز زند، كه اين همان خواسته دشمنانش بود، و در نتيجه صاحبان منافع و مطامع به حكومت مى‏رسيدند و يا اينكه وارد جنگ شود. سرانجام چنين هم شد و بديهى بود كه بسيارى از مسلمانان در اين صورت كشته خواهند شد.

در گرما گرم اين حوادث آنچه قابل ملاحظه است نقش امام حسن علیه السلام ‏مى‏باشد كه در كنار پدر بزرگوار خود، تمام مشكلات و سختيها را تجربه ‏مى‏كند. حضرت على ‏عليه السلام نيز به دو علّت، امام حسن علیه السلام را در كار خلافت ‏خود شركت مى‏دهد. يكى از آن جهت كه وى از كفايت و تدبير والايى ‏برخوردار بود و ديگر از آن جهت كه مردم را به امام و جانشين پس از خود راهنمايى كند تا آنان امام حسن علیه السلام را به عنوان رهبرى آزموده و دورانديش و حاكمى دادگر و مهربان، مدّ نظر قرار دهند.

روزى كه مردم با امام على‏ عليه السلام به عنوان خليفه مسلمين بيعت كردند، آن‏ حضرت تصميم گرفت به شيوه ی خلفاى پيش از خود بر منبر رود و طى‏ خطبه ‏اى، سياستهاى خود را براى مردم تبيين كند تا آنان از خط مشى او و شيوه ی خلافتش آگاه گردند. بنا بر احاديث موجود، آن‏ حضرت از امام ‏حسن علیه السلام خواست بر منبر رود تا مبادا قريش پس از وى بگويند كه او هيچ كار خيرى نكرد. حضرت اميرمؤمنان ‏عليه السلام خود به اين نكته تصريح كرده است. امام ‏حسن علیه السلام بر منبر نشست، خطبه‏ اى بليغ ايراد كرد و مردم را اندرز گفت و پس ‏از وى حضرت على‏ عليه السلام بر فراز منبر آمد و فضايل والاى حسنين علیهما السلام را در برابر ديدگان ‏تمام مردم، یک به یک برشمرد.

امام‏ حسن علیه السلام در جنگ جمل بازوى‏ استوار پدر بزرگوارش‏ محسوب ‏مى‏شد.

در فتنه جمل، حضرت على علیه السلام فرزند بزرگوارش را در رأس هيأتى‏ متشكّل از عبداللَّه بن عبّاس و عمار ياسر و قيس بن سعد بن سوى كوفه ‏روانه كرد تا كوفيان را از جنگ خيانت بار اصحاب جمل آگاهى و پرهيز دهد. در اين مأموريت امام حسن علیه السلام حامل نامه ‏اى از اميرمؤمنان‏ عليه السلام بود. آن ‏حضرت در اين نامه به صورت فشرده به ماجراى قتل عثمان لعنة الله علیه و حقيقت‏ آن اشاره كرده بود.

امام حسن علیه السلام به كوفه وارد شد. وى مى‏خواست كوفيان را كه از همراهى با امام على‏ عليه السلام خوددارى كرده بودند، به جنگ تهييج كند. از اين رو نخست ‏به نكوهش ابوموسى اشعرى، آن مرد نيرنگ باز، زبان گشود، زيرا ابوموسى كه در آن روز والى كوفه بود، مردم را از پيوستن به حضرت على ‏عليه السلام منع ‏مى‏كرد. سپس امام حسن علیه السلام نامه اميرمؤمنان را خطاب به مردم كوفه قرائت ‏كرد. آن‏ حضرت در اين نامه فرموده بود:

« من بدين گونه براى جنگ بيرون آمده ‏ام، يا ستمگرم يا ستمديده، يا سركشم و يا بر من سركشى شده است. پس اگر اين نامه من به دست هر كسى رسيد به خدا سوگندش مى‏دهم كه به سوى من حركت كند. تا اگر ستمديده ‏ام، ياريم كند و اگر ستمگرم مرا به پوزش وادارد».

آنگاه امام حسن علیه السلام خود مردم را مخاطب قرار داد و آنان را به جهاد، ترغيب كرد. وى در اين سخنرانى پرشور به مردم گفت:

« اى مردم ما آمده‏ ايم تا شما را به خدا و قرآن و سنّت پيامبرش و به‏ آگاهترين و دادگرترين و برترين مسلمانان و وفادارترين كسى كه با او دست بيعت داده‏ ايد، فرا بخوانيم. كسى كه قرآن بر او عيب ننهاده و سنّت، او را فراموش نكرده و از سابقان در اسلام بوده است. به كسى كه خداى‏ تعالى و پيامبرش او را به ‏دو پيوند نزدیک كرده‏ اند: يكى‏ پيوند دين و ديگرى‏ پيوند خويشى. به كسى كه از ديگران به هر نيكى سبقت جسته است. به ‏كسى كه خدا و رسولش به يارى او از ديگران بى‏نياز مى‏گشتند. به كسى كه‏ به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نزدیک مى‏شد در حالى كه مردم از وى دورى مى‏گزيدند. با او نماز مى‏گزارد در زمانى كه مردم مشرک بودند و در ركاب رسول خدا جهاد مى‏كرد. در وقتى كه مردم از پيش روى آن ‏حضرت مى‏گريختند، و با او به نبرد مى‏آمد در حالى كه ديگر مردمان از يارى وى باز مى‏ايستادند. او پيامبر را تصديق مى‏كرد در حالى كه ديگران وى را دروغگو مى‏شمردند.به او كه سابقه كسى در اسلام همسنگ سابقه او نيست‏.

او اینک از شما يارى مى‏طلبد و به سوى حقّ فرا مى‏خواند و شما را فرمان مى‏دهد كه به سويش رهسپار شويد تا او را در برابر مردمى كه‏ پيمانشان را با وى زير پا نهاده ‏اند و ياران صالحش را كشته و عاملانش را مُثله كرده و بيت المالش را به غارت برده ‏اند، حمايت و يارى كنيد. خداوند شما را مرحمت كند، به سوى او حركت كنيد. پس به معروف امر كنيد و از منكر جلوگيرى نماييد و در صحنه‏ اى كه صالحان حاضر مى‏شوند، شما نيز حضور يابيد…».

بدين سان قسمت نخست خطبه امام حسن علیه السلام پايان مى‏پذيرد. ایشان در آغاز اين خطبه نخست دستور صاحب حكومت (حضرت على‏عليه السلام) را از روى نامه ‏اى‏ كه امام بدو سپرده براى مردم مى‏خواند و سپس خود شخصيّت برجسته ‏خليفه را مورد شرح و توضيح قرار مى‏دهد تا بدين وسيله مردم خليفه را امين دين و دنياى خود قلمداد كنند. آنگاه به بررسى فتنه اصحاب جمل‏ مى‏پردازد تا روح انسانى كه آنان را به دفاع از مقدّسات وامى‏دارد، برانگيزد و در پايان از بُعد دينى با آنان سخن مى‏راند و بدين ترتيب به ‏كمال مقصود خويش دست مى‏يابد.

امام حسن‏ عليه السلام پس از اين سخنرانى، خطبه ی ديگرى نيز ايراد كرد كه‏ شور و حماسه در آن موج مى‏زد. وى طىّ اين خطبه مردم را به جهاد دعوت مى‏كرد و سرانجام در پس سخنرانيهاى آتشين وى، شمار بسيارى از كوفيان به قصد يارى اميرمؤمنان به گرد وى جمع شدند. ناگفته نماند كه به ‏دنبال اين سخنرانيها اقدامات و تدابير ديگرى نيز اعمال مى‏شد تا اين‏ سخنان اثر خود را از دست ندهند.

سپاه امام على‏ عليه السلام به سوى بصره آمد. هر دو سپاه رو در روى يكديگر به صف ايستادند. اميرمؤمنان علیه السلام پى برد كه پرچم سپاه دشمن، نقطه ‏اى است ‏كه بايد مورد هجوم قرار گيرد. اگر اين پرچم بر زمين مى‏افتاد، دشمن‏ مى‏گريخت و اگر بر جاى خود استوار مى‏ماند شمار بسيارى از هر دو سپاه‏ به خاک و خون مى‏غلطيدند و البته اين چيزى بود كه امام بدان تمايل‏ نداشت. از اين رو به فرزند شجاع خود محمّد بن حنفيه كه در دليرى‏ زبانزد خاص و عام بود، رو كرد و وى را به حمله فرمان داد و بدو گفت ‏كه بايد به قصد انداختن پرچم يورش بَرد، زيرا پيروزى يا شكست دشمن ‏در گرو اين پرچم بود و سپاه دشمن نيز به همين خاطر با تمام نيرو از پرچم‏ خود محافظت مى كرد.

محمّد بن حنفيه با عزمى پولادين روانه ميدان شد، امّا هنوز اندكى‏ جلو نرفته بود كه دشمن از قصد وى آگاه گشت و او را در زير باران تير، گرفتند. محمّد كه راهى براى پيشروى در برابر خود نمى‏ديد، به مركز فرماندهى سپاه، نزد اميرمؤمنان علیه السلام بازگشت. حضرت على‏ عليه السلام بر وى نهيب زد، امّا محمّد گفت منتظر است تا از شدّت تير باران دشمن اندكى كاسته شود تا وى هجوم خود را دوباره از سر گيرد. در اينجا يكى از راويان نقل مى‏كند كه امام علیه السلام خود تصميم گرفت اين مأموريت را به انجام برساند، امام حسن علیه السلام ‏برخاست و گفت كه وى داوطلب انجام اين مهم است. حضرت على ‏عليه السلام پس از اندكى ترديد كه شايد از مراقبت بسيار او بر جان سبطين كه نسل‏ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آنان منشعب مى‏شد، نشأت مى‏گرفت و در صورت ‏شهادت آنان، هيچ كس نبود كه نسل رسول و خط او را امتداد ببخشد، فرمود: به نام خدا روانه شو.

حضرت به ميدان نبرد گام نهاد. باران تير بر وى باريدن گرفت. امام‏ على علیه السلام از فراز تپه ‏اى در حالى كه محمّد حنفيه نيز در كنارش بود، امام حسن علیه السلام ‏را زير نظر گرفت. ايشان در درياى سپاه دشمن گاه فرو مى‏رفت و گاه پيدا مى‏شد تا آنكه به نقطه ‏اى رسيد كه پرچم سپاه دشمن در آنجا متمركز بود و آن پرچم را بر زمين انداخت و در نتيجه سپاه دشمن پا به فرار نهاد و بدين ترتيب با دست خود پيروزى را به ارمغان آورد.

… اگر ما بخواهيم رويدادهايى را كه در زمان خلافت اميرمؤمنان ‏واقع شده به خوبى دنبال كنيم تا از ابعاد شخصيّت برجسته امام حسن علیه السلام ‏آگاهى يابيم اين كار به درازا مى‏كشد، زيرا آن‏ حضرت در اين حوادث مهم ‏پس از امام على‏ عليه السلام، دوّمين كسى بود كه درخشندگى شخصيّت وى ‏چشمها را خيره و خردها را شگفت زده مى‏ساخت.

دوران امامت‏

دسيسه پر نيرنگ ترور اميرمؤمنان على بن ابيطالب علیه السلام در 19 مباه مبارک رمضان سال 40 هجرى به انجام رسيد.

جهان اسلام در اضطراب و پريشانى بسيار سختى فرو رفته بود. شمارى ‏از بقاياى خوارج اينجا و آنجا هنوز فعاليّت مى‏كردند و مردم را به حكم‏ اللّهى كه به زعم آنان به هيچ یک از رهبران دو اردوگاه شام و كوفه تعلّق‏ نداشت، فرا مى‏خواندند. آنان نمى‏خواستند تحت نظارت هيچ دولتى باقى‏ بمانند!! عدّه ‏اى از ساده لوحان و مفسدان، از آن كسانى كه از حقيقت ‏متمثل در اردوگاه حضرت على ‏عليه السلام و باطلى كه در اردوگاه شام بود دل خوشى‏ نداشتند، نيز زير پرچم خوارج جمع آمدند.

آنان در راه نابودى حكومت هر مشكلى را آسان مى‏شمردند و ارتكاب ‏هر نوع جنايت و فساد را توجيه مى‏كردند. در شام، معاويه لعنة الله علیه سپاه خود را براى هجوم نظامى ديگرى به كوفه آماده مى‏كرد. او نامه ‏اى به متن زير براى كارگزارانش نوشت:

از بنده خدا، معاويه، اميرمؤمنان، به فلان بن فلان… سلام ‏عليكم… سپاس خداى يگانه ‏اى را كه جز او معبودى نيست.

امّا بعد، سپاس خداى‏ را كه شما را از دشمنان كفايت كرد و ياران كژرو و تفرقه انداز را واگذاشت. نامه‏ هاى بزرگان و سران آنان (كوفيان) به ‏دست ‏ما رسيده‏ كه در آنها از ما، براى ‏خود و خانواده ‏هايشان ‏امنيت مى‏طلبند.

پس چون نامه ‏ام به دست شما مى‏رسد با نيرو و سپاه خود حركت كنيد. اینک به شكر خدا به انتقام خود رسيديد و آرزوى خود را يافتيد. خداوند متجاوزان و ستمگران را هدايت كند.

و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته».(9)
حتى اگر خوارج نيز امام حسن ‏عليه السلام را بر ضدّ معاويه لعنة الله علیه يارى مى‏دادند، امّا آنها هم سرانجام جز خرابى به بار نمى‏آوردند، زيرا آنان همان گونه‏ كه به معاويه اعتقادى نداشتند به وى هم معتقد نبودند.

اينک نگاهى به خانه حضرت على ‏عليه السلام مى‏افكنيم تا ببينيم كه چگونه پرتو درخشان امام در آنجا به خاموشى مى‏گرايد. پس از شهادت آن ‏حضرت، خانواده ‏اش وى را پنهانى به پشت غرىّ _ منطقه ‏اى نزدیک كوفه _ بردند تا پيكرش را در آنجا به خاک سپارند. آنان از ناحيه خوارج بسيار بيم‏ داشتند. آنان مى ترسيدند كه مبادا خوارج مرقد آن ‏حضرت را بشناسند و به‏ انتقام يار همكيش خود “ابن ملجم” كه پيكرش سوازنده شد، قبر را بشكافند و جنازه را از آن بيرون كشند. همچنين آنان از جاسوسان بنى‏ اميّه ‏كه از نقل ‏اخبار به حزب اموى خسته نمى‏شدند، احساس خطر مى‏كردند.(10)

تشييع كنندگان‏ از فرزندان و خويشان آن ‏حضرت، از مراسم ‏خاکسپارى ‏پيكر پاک امام علیه السلام بازمى‏گشتند. درون خانه حضرت على علیه السلام هنوز مراسم سوگوارى بر پا بود كه عبيداللَّه بن عبّاس كه از جانب امام علیه السلام بر ولايت بصره گماشته شده‏ بود، وارد منزل شد. امام حسن علیه السلام به سوى مسجد بيرون آمد و مسلمانان در انتظارى گدازنده، چشم به راه مقدم وى بودند. ابن عبّاس در رأس مجلس ‏به سخنرانى ايستاد و گفت: اميرمؤمنان وفات يافت در حالى كه جانشينى‏ از پس خود براى شما گذارد. اگر به ‏او پاسخ مى‏گوييد به سوى شما آيد و اگر به خلافت او ناخشنوديد پس كسى را بر كسى اجبارى نيست.

مردم ناله و فرياد سر داند. گويى سخن ابن ‏عبّاس، دريايى ‏از اندوه و دريغ‏ همراه داشت. مردم با صداى بلند بانگ برآوردند. بگو او به سوى ما بيايد.

امام حسن مجتبى علیه السلام به سوى آنان رفت و خداى را ستود و بر او درود فرستاد و آنگاه از شخصيّت اميرمؤمنان تمجيد كرد و درباره او فرمود:

« در اين شب مردى وفات يافت كه نه نخستين مسلمانان در عمل از او سبقت گرفتند و نه آيندگان به ‏او توانند رسيد. او در ركاب رسول ‏خدا جهاد مى‏كرد و به جان خويش از آن‏ حضرت پاسبانى مى‏نمود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را با پرچم خويش به جنگ مى‏فرستاد و جبرئيل‏ عليه السلام از راست و ميكائيل ‏از چپ او را در ميان خود مى‏گرفتند و وى باز نمى‏گشت مگر آنكه خدا بر دستان او پيروزى را مى‏آورد. او در شبى وفات يافت كه عيسى بن مريم در آن به آسمان صعود كرد و يوشع بن نون وصى موسى‏ عليهما السلام نيز در چنين شبى‏ درگذشت. وى از زرد و سپيد (طلا و نقره)، جز هفتصد درهم از پس ‏خود باقى نگذاشت كه اين مبلغ از سهم او از بيت المال زياد آمده بود و وى‏ مى‏خواست با اين مبلغ خدمتكارى براى خانه ‏اش بخرد…»

اشک امان گفتن به او نمى‏داد، آهى كشيد و همراه با آن قطراتى از چشمش باريدن گرفت و آه و حسرت بود كه از دهان مردم شنيده مى‏شد آنگاه امام فرمود: « اى مردم هر كه مرا شناخت، شناخته است و آن كه‏ نمى‏شناسد بداند كه من حسن فرزند على هستم. منم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله ‏و منم فرزند وصى و منم فرزند نويد بخش، بيم دهنده و منم فرزند دعوت ‏كننده به خدا و منم فرزند چراغ نورانى. من از خاندانى هستم كه جبرئيل ‏به سوى ما فرود مى‏آمد و از پيش ما به آسمان مى‏رفت و من از خاندانى ‏هستم كه خداوند پليدى را از آنان زدود و ايشان را پاک و پاكيزه گردانيد و من از خاندانى هستم كه خداوند محبتشان را بر هر مسلمانى واجب‏ شمرده و براى پيامبرش فرموده است:

بگو از شما به خاطر آن پاداشى نمى‏طلبم و هر كه حسنه ‏اى گرد آورد ما از جانب خود حسنه ‏اى بر آن مى‏افزاييم. گرد آوردن حسنه همانا محبّت ما اهل بيت است».

بدين گونه مردم با رضايت و خوشنودى، با امام حسن ‏عليه السلام دست بيعت ‏دادند، زيرا وى را تجسّم صفات شايسته و برتر خلافت مى‏ديدند. و آيا مگر نه اين است كه پيشواى مسلمانان بايد از جانب خداوند انتخاب شود و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را منصوب كند؟ و آيا مگر نه اين است كه رهبر مسلمانان بايد در اوج كرامت ها و فضيلت ها باشد و با كفايت‏ ترين و با ابهّت ‏ترين و داناترين مسلمانان به شمار آيد؟ و آيا مگر تمام اين‏ ويژگيها، به شكلى كامل، در امام حسن علیه السلام گرد نيامده بود؟ آيا پيامبر اكرم‏ درباره ی وى نفرموده بود: حسن و حسين علیهما السلام چه برخيزند و چه بنشينند، هر دو امامند؟ و آيا امام حسن علیه السلام همانى نبود كه پدر بزرگوارش درباره ی او فرموده بود:

« خاندان پيامبر، حيات دانش و مرگ جهلند. حلم آنان از علم ايشان و ظاهرشان از باطنشان و سكوتشان از حكمت سخنشان شما را آگاه مى‏كند. با حقّ، مخالفت نمى‏ورزند و در آن به اختلاف نمى‏افتند. ايشان ستون هاى اسلام و محرمان راز هستند كه به ايشان اعتصام مى‏كنند. به واسطه ايشان است كه حقّ به محل خود باز مى‏گردد و باطل از جايگاه‏ خود كنار مى‏رود و زبانش از جايى كه رسته بريده مى‏گردد. دين را با خردى بيدار و با نگرش و دقت، دريافت كرده ‏اند نه با عقل شنيدنى و از راه روايت كه راويان علم فراوان امّا رعايت كنندگانش اندكند».

پس از آنكه بهترين صحابه و انصار مردم را به بيعت با امام حسن علیه السلام ‏ترغيب كردند، آنان با امام دست بيعت دادند. عبيداللَّه بن عبّاس در اين ‏باره گفت: « اى مردم! اين فرزند پيامبرتان و وصى امام شماست، پس با او بيعت كنيد».

مردم امام حسن علیه السلام را از بُن جان و دل دوست داشتند. و اين دوستى از محبّت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان و محبّت خدا به كسى كه پيامبر را مورد مهر قرار مى‏داد، سرچشمه مى‏گرفت.

علاوه بر آنچه از نظر شما گذشت بايد بيفزاييم كه شرايط حاكم بر آن روزگار وجود مردى را اقتضا مى‏كرد كه بتواند با معاويه لعنة الله علیه و باند نيرنگ‏باز وى ‏مقابله كند. كسى كه شايسته رهبرى بوده و از بينشى خردمندانه ‏و محبوبيت در دل مسلمانان بهره‏ مند باشد.

بدين خاطر بود كه مسلمانان در بيعت با امام حسن علیه السلام شتافتند و گفتند: « او نزد ما بسيار محبوب است و بر گردن ما حقّ دارد و به خلافت‏ شايسته است».

قيس بن سعد، اين انقلابى بزرگ، پيشاپيش بزرگان و مجاهدان انصار براى بيعت با امام حسن علیه السلام پا پيش نهاد و به او گفت:

« دستت را دراز كن تا با تو بر كتاب خدا و سنّت پيامبرش و جنگ با محلّين بيعت كنم». امام حسن علیه السلام به او پاسخ داد: « بر كتاب خدا و سنّت ‏پيامبرش كه اين دو بر هر شرطى مقدم‏ اند».

بدينسان بيعت امام حسن‏ عليه السلام در سوّمين دهه از ماه مبارک رمضان ‏سال 40 هجرى انجام پذيرفت. هر گاه گروهى براى بيعت به نزد حضرتش‏ مى‏آمدند، مى‏فرمود: « با من بر اينكه كاملاً گوش به فرمانم باشيد و با كسانى كه من مى‏جنگم، بجنگيد و با كسانى كه دوستى مى‏ورزم دوستى‏كنيد، بيعت نماييد».

چون امام بر مسند خلافت تكيه زد، مسئوليّت پايان دادن به اختلاف ‏موجود ميان دو اردوگاه كه تا نابودى اسلام پيش رفته بود، بر دوش وى‏ افتاد، زيرا كفار در گوشه و كنار مملكت اسلامى مترصّد فرصتى بودند تا چنانچه ضعف و خللى مشاهده كردند ضربه ‏اى كارى بر پيكر جامعه ‏اسلامى فرود آورند.

اين از یک سو، امّا از سوى ديگر خبرهاى سپاه شام در كوفه و بصره ‏و ديگر شهرها، همراه با مبالغه، به سرعت پخش مى‏شد بدان گونه كه‏ همه مى‏دانستند جنگى خونين در پيش است.

معاويه لعنة الله علیه سپاه شصت هزار نفرى شام را به فرماندهى خود بسيج كرد و ضحاک را به جانشينى خويش در شام نهاد. در اين هنگام بر امام‏ حسن‏ عليه السلام بود كه سپاه حقّ را بسيج كند تا در برابر اين حركت جناح باطل ‏مقابله نمايد. امّا آن ‏حضرت صلاح ديد كه پيش از آغاز جنگ، نامه‏ اى به‏ معاويه لعنة الله علیه نگارد و با او اتمام حجّت كند. آنچه در پى مى‏آيد، فرازهايى از همين نامه است: « چون رسول ‏خدا درگذشت، عرب در خلافت‏ او به ‏كشمكش برخاستند. قريش ادعا كرد كه ما قبيله و خانواده و دوستان او هستيم و روا نيست كه شما در خلافت محمّد و حقّ او با ما ستيزه كنيد. عرب پنداشت كه آنچه قريش مى‏گويد، همان است و حجّت آنان درباره‏ حكومت و ستيز بر سر گرفتن خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صحيح است. پس به‏ تقاضاى آنان “آرى” گفت و خلافت را بديشان تسليم كرد. آنگاه قريش با ما به احتجاج برخاستند و همان سخنى را كه به اعراب گفته بودند، براى ‏ما نيز آوردند، امّا قريش ديد كه ما مانند عرب حقّ را به جانب آنان‏ نداديم. بدين ترتيب قريش، با دادخواهى و احتجاج اين امر (خلافت) را عهده دار شد چون اهل بيت و دوستان محمّد صلى الله عليه و آله و سلم ما را به احتجاج و طلب ‏داد خود از آنان فرمان دادند، آنان از ما كناره گيرى كردند و با يارى ‏يكديگر، بر ستم كردن و خوار شمردن ما ايستادگى كردند. پس ديدار در پيشگاه خدا كه او راهبر و ياريگر است.

آنگاه امام‏ عليه السلام در ادامه اين نامه افزود:

اى معاويه امروز از اين كه بر گرده كارى كه براى احراز آن شايستگى‏ ندارى، پريده‏ اى باعث تعجّب و شگفتى است. براى تو نه فضلى در دين‏است و نه اثرى پسنديده در اسلام. زاده دشمن ‏ترين قريش با رسول‏ خدا و قرآنى. خدا تو را ناكام گذارد. به زودى باز گردانده شوى و خواهى ‏دانست كه سراى آخرت از آنِ چه كسى است. به خدا ديرى نخواهد پاييد كه پروردگارت جانت را بگيرد و آنگاه بدانچه دستهايت پيش فرستاده ‏اند تو را جزا دهد و خداوند خود در حقّ بندگانش ستم نمى‏كند…

و نيز نوشت: انگيزه ‏اى كه سبب شد تا من اين نامه را بنويسم همانا عذرهايى بود كه من درباره تو ميان خود و خدايم عزوجل داشتم. پس اگر تو تسليم شوى از حظّى وافر برخوردار گردى و كار مسلمانان به صلاح ‏مى‏انجامد. پس اين همه به راه باطل خويش ادامه مده و همچون ديگر مردم با من بيعت كن. تو خود نیک مى‏دانى كه در نزد خداوند و نزد هر بنده توبه كننده و پرهيزكار و نيز در نزد هر كس كه دلى زارى كننده به ‏درگاه حقّ دارد، من از تو به اين امر (خلافت) سزاوارترم.

پس از خداى بترس و عصيان و سركشى را فرو گذار و خون مسلمانان ‏را پاس دار. به خدا سوگند هيچ نفعى براى تو ندارد كه خون آنان را بيش از اين بريزى و آنگاه خداى را ديدار كنى. به صلح و طاعت روى كن و در اين ‏امر (خلافت) با اهل آن و كسى كه بدان سزاوارتر از توست، ستيزه مكن. تا خداوند به اين وسيله اين آتش افروخته را فرو نشاند و وحدت كلمه‏ ايجاد كند و ميان مردم را اصلاح فرمايد و اگر تو نخواهى از اين نافرمانى ‏دست بكشى من با مسلمانان به ‏سوى تو حركت مى‏كنم و آنگاه تو را محاكمه ‏مى‏نمايم تا آنكه خداوند كه بهترين داوران است، ميان ما داورى كند…

بدين‏سان نامه ‏هايى ميان رهبران دو سپاه مبادله شد. نامه‏ اى از امام ‏عليه السلام با حجّتى قاطع و پخته كه ملاک آن نقد و تجربه بود و نامه ديگر از معاويه لعنة الله علیه با فريب و نيرنگ و دادن قول و گذاردن شرط و شروط مبنى بر تقسيم بيت المال بر حسب تَشَخُصات و مراتب پوشالى قبيله ‏اى همراه بود.

خبرهايى مبنى بر بسيج سپاه اموى و حركت آنان به سوى كوفه، درميان مردم انتشار يافته بود. امام حسن‏ عليه السلام تصميم گرفت براى مقابله با هجوم معاويه لعنة الله علیه، سپاهى فراهم آورد، امّا طريقه بسيج سپاه در نزد آن ‏حضرت با طريقه‏ اى كه معاويه اتخاذ كرده بود، بسيار تفاوت داشت. معاويه لعنة الله علیه در پى گزينش دل مُردگان و سياه‏ دلان بود و آنان را با دادن اموال‏ مسلمانان به خدمت خود درمى‏آورد. او همچنين برخى از انصار را به ‏سوى خود مى‏خواند و با دادن ثروتهاى گزاف از وجود آنان براى جنگ با امام علیه السلام سود مى‏برد.

آنان از اين اقدامات هيچ كوتاهى نمى‏كردند، زيرا به نظر آنها امام‏ حسن ‏عليه السلام نمونه ی كامل اسلام، يعنى همان دينى كه با آن دشمنى و كينه ‏مى‏ورزيدند، بود.

امّا امام حسن علیه السلام مسائل بسيارى را در انتخاب سپاه در نظر مى‏گرفت. وى هيچ‏ گاه صاحب منصبان و نامداران را اطعام و گرسنگان را به همان‏ حال گرسنگى رها نمى‏كرد و هرگز به مردم وعده‏ هاى پوچ نمى‏داد تا اگر اوضاع بر وفق مرادش شد به تمام وعده ‏هايش پشت پا زند. او هيچ گاه‏ ولايت شهرهاى گوناگون را بدون هيچ حساب و كتابى به اين و آن ‏نبخشيد. مردم را به اجبار به ميدان نبرد نمى‏آورد. او به سپاهش اجازه‏ خونريزى و هتک حرمت ها و فروش اسيران را نمى‏داد. امام حسن ‏عليه السلام ‏دشمن خويش را گروه سركشى از مسلمان مى‏دانست و معتقد بود كه بايد آنان را به بهترين طريق ممكن از ادامه سركشى بازداشت. حال آنكه ‏معاويه و حزبش بر اين باور بودند كه امام حسن علیه السلام و يارانش دشمنان سياسى‏ آنان هستند و بايد به هر شيوه ‏اى كه شده است، آنان را از ميان بردارد.

بنا به همين دلايل بود كه معاويه در گرد آورى سپاه به مراتب از امام‏ حسن ‏عليه السلام به موفقيّت بيشترى دست يافت. برخى از اصحاب آن‏ حضرت ‏بسيار به وى مى‏گفتند كه او هم روش معاويه لعنة الله علیه را در جمع نيرو به كار بندد، امّا حضرت گرايش به باطل و انحراف از حقّ را به شدّت تقبيح مى‏كرد.

عبيداللَّه بن عبّاس، والى آن‏ حضرت بر بصره، طى نامه ‏اى به امام حسن علیه السلام ‏نوشت: امّا بعد، مسلمانان پس از حضرت على ‏عليه السلام خلافت را به تو سپردند. پس‏ آستين خود را بالا بزن و با دشمنت نبرد كن و يارانت را نزدیک كن و دين‏ بدگمان را از دنيايش كسر نكند خريدارى كن. و متشخّصان و بزرگان را به‏ ولايت بگمار تا دل عشاير آنان را بدست آورى و هيچ یک از مردم ‏مخالف تو نباشند و همه با هم يكى باشند، زيرا برخى از كارهايى كه ‏مردم آنها را ناخوش مى‏دارند، ولى به ظهور عدل و سرفرازى دين‏ مى‏انجامد بهتر از كارهاى ديگرى است كه مردم آنها را دوست مى‏دارند، ولى سرانجام به ظهور ستم و ذلّت مؤمنان و سربلندى تبهكاران منجر مى‏شود. و بدانچه از پيشوايان عادل رسيده است، اقتدا كن. از آنان نقل‏ شده است كه دروغ روا نيست مگر در جنگ يا برقرار كردن صلح و آشتى‏ در ميان مردم. چون كار جنگ به نيرنگ است و براى تو در اين خصوص ‏راه باز است اگر عزم جنگ داشته باشى، مشروط به اينكه هيچ حقى را باطل نگردانى.. و بدان كه بسيارى از مردم از پدرت، على، روى گردان ‏شدند و به معاويه لعنة الله علیه گراييدند، زيرا او در تقسيم فـى‏ء و بيت المال ميان آنان ‏تفاوت نمى‏گذاشت و اين بر مردم گران بود و هم بدان كه كسى به‏ رويارويى تو برخاسته كه در آغاز ظهور اسلام با خداى و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ‏جنگيد تا آنكه خواستِ خداوند چيره شد. پس چون همه به يكتايى‏ پروردگار ايمان آوردند و شرک نابود شد و دين سرورى يافت، آنان نيز اظهار ايمان كردند و قرآن خواندند در حالى كه آيات را به ريشخند مى‏گرفتند و نماز خواندند با گرفتگى و كسالت و خمس و زكات دادند در حالى كه از پرداختن آن خشنود نبودند.

آنگاه ابن عبّـاس در ادامه اين نامه اوضاع اجتماعى و فساد حاكم بر آن‏ را تشريح كرد و سپس به تبيين سرشت جامعه و گذشته و حال آن‏ پرداخت. امّا آن‏ حضرت‏ عليه السلام هرگز نخواست كه جز راه حقّ را برگزيند و از طريقى جز طريق استوار پيروى كند.

با وجود اين، امام حسن علیه السلام شمار بسيارى از كوفيان را بسيج كرد. البته ‏براى ما ثبت و ضبط دقيق نفرات وى مهم نيست، امّا آنچه براى ما اهميّت‏ دارد تحليل شخصيّت افرادى است كه در اين سپاه بودند. آنان چه كسانى‏ بودند و چرا به يارى امام علیه السلام شتافتند و سرانجام نتيجه چه شد؟

تاريخ نگاران سپاه امام حسن علیه السلام را مركب از چند تيره دانسته ‏اند:

1 – شيعيان پاكدلى كه به عنوان اداى تكليف دينى خويش و انجام ‏مأموريت انسانى خويش از آن ‏حضرت پيروى مى‏كردند كه البته شمار آنان‏ اندک بود.

2 – خوارج كه خواستار جنگ با معاويه لعنة الله علیه و امام حسن علیه السلام بودند، امّا در اين ‏برهه، فعلاً مى‏خواستند كار معاويه لعنة الله علیه را تمام كنند تا در آينده به حساب‏ آن ‏حضرت نيز رسيدگى كنند.

3 – فتنه جويان و آزمندانى كه مى‏خواستند با شركت در جنگ‏ غنيمت، به دست آرند.

4 – ترديد كنندگانى كه حقيقت ماجرا را از اين جنگ درنيافته و آمده‏ بودند تا دليلى بيابند كه به كدامين گروه بپيوندند.

5 – متعصبانى كه سران قبايل را مدّ نظر داشتند و اين جنگ را به‏ حساب جنگهاى قبيله‏ اى و خرده حسابهاى شخصى محسوب مى‏كردند.

اينان عناصر سپاه امام علیه السلام بودند و طبيعى است كه چنين سپاهى، با اين ‏تنوع اشخاص و آراء، نمى‏تواند در انجام مأموريت خويش كامياب باشد، زيرا جنگ، طالب ايمان و يكپارچگى و اطاعت است.

سپس امام حسن ‏عليه السلام نخستين گروه خود را تشكيل داد و آنان را به ‏عنوان جلوداران سپاه تحت فرماندهى عبيداللَّه بن عبّاس تعيين كرد. عبيداللَّه از جهات گوناگونى براى عهده دارى اين امر شايستگى داشت:

نخست آنكه وى اوّلين داعى جنگ بود و دوّم آنكه در ميان مردم ‏و محافل از آوازه‏اى نیک برخوردار بود و سوّم آنكه وى مى‏خواست انتقام‏ خون دو پسرش را كه به دست سپاهيان معاويه لعنة الله علیه كشته شده بودند، بگيرد و بالاخره آنكه خويشاوند نزدیک امام حسن علیه السلام بود.

ابن عبّاس با سپاه خويش به سوى مسكن(11) بر كنار نهر دجله، حركت ‏كرد و در آنجا با اردوگاه معاويه رو به رو شد. وى در همان مكان به‏ انتظار رسيدن سپاهيان ديگر از كوفه اردو زد.

در كوفه، مردم چند گروه بودند. عدّه ‏اى جزو هواخواهان و ياران ‏معاويه لعنة الله علیه بودند كه هدايا و وعده و وعيدهاى حزب اموى آنان را فريفته بود. همچنين گروهى از آنان در زمره خوارج قشرى جاى داشتند و برخى هم ‏مردم را از شركت در اين جهاد باز مى‏داشتند و البته گروهى نيز از آگاهان ‏بودند كه آتش شور و اشتياق مردم را بر مى‏افروختند و آنان را با روشهاى‏ مختلف به جنگ با سركشان و عصيانگران بر مى‏انگيختند.

امام حسن‏ عليه السلام پيوسته سخنوران و شخصيّتهاى مبارز را بدين سوى و آن ‏سوى مى‏فرستاد تا مردم را به ياریش فرا خوانند و به علاوه خود با ايراد سخنرانيهاى پياپى، دلهاى كوفيان را گرم مى‏كرد.

امّا كوفيان در برابر اين دعوت چونان يخ، سرد و افسرده بودند، زيرا جنگهاى كوبنده و سنگين جمل، صفين و نهروان نيروى آنان را فرسوده ‏و توان آنان را برده بود.

امام خود در يكى از مناسبتها، از علتّى كه مردم كوفه را از همراهى با وى بازداشته بود، سخن گفت و فرمود: «شما در مسير خود به صفيّن ‏بوديد در حالى كه دينتان در برابر دنيايتان قرار داشت. امروز نيز اين‏گونه ‏ايد و دنيايتان در برابر دينتان قرار گرفته است. شما ميان دو دسته ‏مقتول قرار گرفته‏ ايد. يكى مقتولى در صفيّن كه بر آن مى‏گرييد و ديگرى ‏مقتولى در نهروان كه كينه او را مى‏جوييد، امّا باقى پس سر افكنده ‏اند و اما كسى كه گريان است انتقام جوينده است».

به ‏رغم تمام اين ناهمواريها، ياوران حقّ عزم خود را بر شركت ‏در جهاد استوار ساختند بدين اميد كه از اين ميدان پيروز و سربلند به در آيند.

نيرنگهاى معاويه لعنة الله علیه كار خود را كرد. وى گروه اندكى از آزمندان را به ‏اطاعت خود درآورده بود و نقشه‏ هاى خود را به دست آنان عملى مى‏كرد. اينان شايعات گوناگون و بسيارى درباره نيروى سپاه شام و كم شمارى‏ و ضعف سپاه كوفه براى رويارويى با آنان در ميان مردم مى‏پراكندند. همچنين درهم و دينارهاى معاويه لعنة الله علیه نيز نقش پليد و پست خود را به خوبى ‏ايفا كرد. فرماندهان سپاه امام حسن‏ عليه السلام را، كه وى به آنان اعتماد داشت، مى‏بينيم كه در برابر نيروى تبليغاتى و مكارانه معاويه لعنة الله علیه خود را مى‏بازند و سست مى‏شوند.

على‏ رغم آنكه رهبرى سپاه امام رهبرى حكيمانه و تحت لواى عبيداللَّه ‏بن عبّاس بود، امّا با وجود اين، اين سپاه، خود قربانى نيرنگ معاويه شد و فرمانده آن به وسيله معاويه در بند فريب افتاد. داستان از اين قرار بود كه: امام ‏عليه السلام، پسر عموى خويش را براى ملاقات با معاويه مأموريت داد و در نامه ‏اى به وى چنين سفارش كرد: « اى پسر عمو! من دوازده هزار تن‏از شجاعان عرب و قاريان شهر را به سوى تو گسيل مى‏دارم كه يكى از آنها بر لشكرى برترى دارد. پس با ايشان حركت كن و به آنان نرمى نشان ده. چهره ‏ات را براى آنان گشاده كن و بالت را زير پاى آنان بگستر (با آنان ‏فروتنى پيشه كن) آنان را در مجالست نزدیک گردان كه اينان باقى ‏ماندگان ياران مطمئن اميرمؤمنانند. با ايشان بر شط فرات حركت كن، سپس برو تا با معاويه روياروى گردى. پس اگر تو او را ديدار كردى ‏نگاهش دار تا من به سوى تو آيم. چون من به زودى در پى تو حركت خواهم ‏كرد و بايد خبر تو هر روز به من برسد و با اين دو تن (قيس بن سعد و سعيد بن قيس) مشورت كن. پس اگر به معاويه برخوردى با او جنگ آغاز مكن ‏تا آنكه او نخست جنگ را آغازكند. پس اگر چنين كرد با او به جنگ و اگر تو كشته شدى فرمانده سپاهيان قيس بن سعد است و اگر او نيز كشته شد، سعيد بن قيس فرمانده سپاهيان خواهد بود».(12)

سپس آن ‏حضرت خود با سپاهى بى شمار كه تعداد آن را سى هزار و يا بيشتر ذكر كرده ‏اند، حركت كرد و تا «مظلم ساباط» كه نزدیک مداين ‏بود رسيد.

توطئه‏ هاى معاويه لعنة الله علیه در جلوداران سپاه امام حسن ‏عليه السلام كارگر افتاد. خبرى در ميان سپاهيان شايع شد كه اثرى ژرف در روحيه آنان داشت. شايع شد كه: « حسن براى برقرارى صلح با معاويه مكاتبه مى‏كند پس چرا شما خود را به كشتن مى‏دهيد».

پس از شايع ساختن اين خبر در ميان سپاهيان، معاويه لعنة الله علیه با اعطاى مال‏ و دادن وعده، كوشيد تا نظر فرماندهان سپاه را به سوى خود جلب كند. فرماندهان نيز پنهانى به اردوگاه معاويه رفت و آمد مى‏كردند. عبيد اللَّه ‏خبر اين ماجرا را طى نامه ‏اى براى امام حسن علیه السلام نوشت. توطئه ‏هاى معاويه لعنة الله علیه ‏در همين حد چندان اهميّت نداشت، اما همين كه وى توانست وجدان ‏فرمانده كل سپاهيان امام حسن علیه السلام را بخرد، اين توطئه ‏ها رنگ ديگرى به‏ خود گرفت. معاويه لعنة الله علیه نامه ‏اى خطاب به عبيداللَّه نوشت و در آن گفت:

امام حسن علیه السلام درباره صلح به من نامه نگاشته است و امر را به من تسليم‏ خواهد كرد پس اگر تو همين حالا در اطاعت من پاى نهى، از فرماندهان ‏من خواهى بود وگرنه دنباله رو من خواهى شد، و اگر تو سخن مرا همين ‏الآن بپذيرى هزار هزار درهم به تو خواهم بخشيد كه نيمى از آن را در همين وقت و نيم ديگر را پس از آنكه به كوفه وارد شدم به تو خواهم داد.

در حقيقت معاويه لعنة الله علیه در اين نامه براى فريفتن عبيداللَّه به سه ترفند متوسّل شد. نخست آنكه به وى گفت: كه حسن به او درباره صلح نامه ‏نگاشته است. اين نخستين عاملى بود كه عبيداللَّه را به لرزه درآورد. عبيداللَّه حتماً با خودش گفته است: اگر واقعاً چنين باشد پس چرا من‏ شهرت و آوازه خويش را در تاريخ لكه دار كنم و بار سنگين خونهايى را كه تحت فرماندهى من ريخته مى‏شود، بر دوش گيرم.

ترفند دوم معاويه لعنة الله علیه آن بود كه وى گفت: متبوع باش. يعنى او را به دادن ‏رياست فريفت و بالاخره ترفند سوم آن بود كه به وى وعده پاداش یک‏ ميليون درهم داد و همين حيله اخير توانست اين شخص را، كه امامش وى ‏را به ملازمت عدل و مساوات حتّى در مورد فرودست ترين مردم فرمان‏ داده بود، از راه به در برد.

عبيداللَّه، فرمانده كل سپاه، بدون آنكه كسى را از تصميم خود آگاه ‏سازد به اردوگاه معاويه پيوست. صبحگاهان سپاه در پى جستجوى‏ فرمانده خويش برآمد تا به امامت وى نماز گزارند، امّا هر چه گشتند او را نيافتند. قيس، مرد شماره 2 سپاه، برخاست و با مردم نماز صبح گذارد. آنگاه به خطبه ايستاد تا آرامشان كند و دلهاى آنان را قوت بخشد و گفت:

اين (عبيداللَّه) و پدرش یک روز هم كارى صواب نكردند. پدر او عموى رسول خدا بود و همراه مشركان در بدر حاضر شد تا با آن‏ حضرت ‏بجنگد. پس كعب بن عمرو انصارى او را اسير كرد. او را به نزد رسول ‏خدا صلى الله عليه و آله و سلم بردند و آن حضرت فديه او را گرفت و آن را ميان مسلمانان‏ تقسيم كرد و نيز حضرت على‏ عليه السلام، برادر او (عبداللَّه بن عبّاس) را بر منصب ‏ولايت بصره گماشت، امّا او اموال آن شهر و اموال مسلمانان را دزديد و با آنها كنيزكان خريد و ادعا كرد كه اين اموال براى او حلال است و اين يكى‏ را هم على ‏عليه السلام بر ولايت يمن گماشت، امّا از بُسر بن ارطاة ترسيد و فرزندانش را وانهاد و گريخت تا آنكه كشته شدند و اكنون نيز چنين ‏كرده است. سپاه سخنان او را تأييد كرد و گفتند كه: حمد خدا را كه او را از ميان ما خارج كرد.

امّا اين لشكرى كه فرمانده اش به اردوگاه معاويه پيوست، در وضعى ‏نبود كه بتواند در مقابل سپاه معاويه مقاومت كند. از اين رو بيشتر افراد اين سپاه پراكنده گشتند و تنها یک چهارم از آنها كه شمارشان به چهار هزار نفر مى‏رسيد، باقى ماندند.

كم شدن اين تعداد از سپاهيان، موجب پديد آمدن ضعف و نگرانى در افراد خط مقدّم و ديگر سپاهيانى شد كه در مظلم ساباط جاى گرفته ‏بودند. يعنى جايى كه امام و سپاه او اردو زده بودند سپاهى كه تبليغات ‏معاويه در آن از طريق جاسوسانى كه هر دم به آنجا گسيل مى‏كرد، ادامه ‏داشت. برخى از سپاهيان حضرت به معاويه پيوستند و دسته‏ اى ديگر به او نوشتند كه اگر بخواهى مى‏توانيم ايشان را دست بسته نزد تو آوريم و اگر بخواهى مى‏توانيم، او را بكشيم.

بذل و بخشش هاى معاويه لعنة الله علیه كه غالباً افزون از صد هزار بود، براى افراد اختصاص داده مى‏شد. او پيوسته به فرماندهان سپاه امام علیه السلام وعده ازدواج با دخترانش را مى‏داد تا آنها را بفريبد و از امام جدا كند.

بدين گونه مى‏توانيم عمق فشارهايى كه امام را مجبور به پذيرش صلح‏ كرد دريابيم. امام حسن علیه السلام خطبه ی آتشينى براى يارانش كه باطناً با معاويه ‏سازش كرده بودند و مقدمه سپاه او را تشكيل مى‏دادند، ايراد كرد. از خطبه‏ اى كه حضرت به فروشندگان وجدانهاى خود ايراد فرمود پيداست ‏كه سپاهيان آن ‏حضرت تا حد بسيار زيادى تحت تأثير تبليغات معاويه ‏قرار داشتند تا آنجا كه حتى به امام اصرار مى‏كردند كه از حقّ خود دست‏ بكشد و با معاويه بيعت كند، امّا آن ‏حضرت تن به اين كار نمى‏داد. همچنين از اين خطبه معلوم مى‏شود كه يكى از سرشناسان سپاه آن‏ حضرت ‏در انديشه ترور وى بوده است چنان كه پيش از اين دوست ديگرش، امام ‏على ‏عليه السلام را به قتل رسانيده بود.

از تمام اينها گذشته، شرايط به گونه ‏اى بود كه امام حسن علیه السلام را به انعقاد صلح با معاويه، آن هم با ضرب الاجلى كه خود معين كرده بود، سوق ‏مى‏داد، بنابراين امام‏ عليه السلام نامه ‏اى در مورد صلح به معاويه نگاشت يا بنا بر قول ديگر، معاويه نامه ‏اى در اين باره به حضرت نوشت. هر دو طرف ‏پس از آنكه در مورد بندهاى اين صلح نامه به توافق رسيدند، بدان ‏رضايت دادند. در واقع امضاى اين صلح نامه به امام جز خير و نيكى و بر امّت جز صلاح باز نمى‏گرداند.

هر زمان كه به خطبه ‏هاى امام حسن علیه السلام كه پس از انعقاد صلح بر اصحابى‏ كه به اين صلح اعتراض داشتند ايراد فرمودند توجه شود درمى‏يابيم كه‏ انعقاد اين صلح تا چه اندازه تحت تأثير شرايط دشوارى بوده كه هر لحظه‏ فتنه ‏اى از پس فتنه ‏اى برمى‏خاسته است. از جمله آنكه آن ‏حضرت خطاب‏ به يكى از آنان مى‏فرمايد: « من خوار كننده مؤمنان نيستم، بلكه سرفراز كننده ايشانم. من هنگامى كه سستى و كراهت اصحابم را براى جنگيدن ‏مشاهده كردم، تصميم به انعقاد صلح گرفتم و يگانه مقصودم از آن، جلوگيرى از كشتار شما بود».

آن ‏حضرت در جاى ديگرى خطاب به يكى از خوارج كه دشمنى آنان ‏نسبت به امام حسن و شيعيانش كمتر از دشمنى معاويه و يارانش به آن ‏حضرت نبود، در همين باره مى‏فرمايد:

« واى بر تو اى خارجى! اينسان قضاوت مكن آنچه مرا بدين كار وادار ساخت قتل پدرم به دست شما و طعنه ‏هايتان به من و يغماگرى شما عليه‏ من بود. شما هنگامى كه به صفيّن روانه شديد دينتان پيشاپيش دنيايتان بود و امروز چنان گشته‏ ايد كه دنيايتان فراروى دينتان است. واى بر تو اى‏ خارجى! كوفيان مردمى هستند كه نمى‏توان به آنان اطمينان كرد، و هيچكس جز ذليلان به آنان عزيز نشدند. هيچ یک از آنان با رأى ديگرى ‏موافقت نمى‏كند. پدرم به خاطر آنان متحمّل مشكلات بسيار و حوادث ‏تلخى شد. سرزمين آنان زودتر از ديگر جاها رو به ويرانى مى‏گذارد و مردم آن كسانى هستند كه دينشان پراكنده شد و خود گروه گروه شدند».(13)

با توجه به اين عوامل و نيز علل و اسباب ديگر، امام حسن ‏عليه السلام با معاويه لعنة الله علیه تن ‏به صلح داد و اين عهدنامه را با وى منعقد كرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

« اين پيمان نامه ‏اى است كه حسن بن على بن ابى طالب با معاويه بن ابى‏سفيان منعقد كرده است. وى با معاويه مصالحه مى‏كند كه حكومت را با شرايط زير بدو واگذارد:

1 – معاويه در ميان مردم به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و سيره جانشينان ‏صالح او حكومت كند.

2 – معاويه بن ابى سفيان نمى‏تواند پس از خود جانشينى براى حكومت ‏تعيين كند، بلكه پس از وى حسن و پس از او حسين بايد بر مردم حكومت‏ كنند.

3 – مردم در هر جا كه باشند، در شام يا عراق يا حجاز و يا يمن بايد در امان باشند.

4 – ياران و پيروان على و نيز زنان و فرزندانشان بايد در امان باشند و معاويه بايد در اين خصوص سوگند ياد كند و پيمان دهد. اگر بنده ‏اى به‏ خداوند سوگند بخورد و سپس به عهد خود و آنچه گفته است وفادار بماند، خداوند بر او خرده نگيرد.

5 – معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افراد خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در نهان و آشكار دست به توطئه بزند يا آنها را در هر كجا كه باشند به هراس اندازد.

فلان بن فلان متعهّد رعايت موارد اين صلح نامه مى‏گردد، و خداوند بهترين ‏كسى است كه به شهادت گرفته می شود».(14)

محل عقد اين صلح نامه در مسكن ساباط بوده است، جايى نزدیک‏ بغداد امروزى كه سپاه امام حسن ‏عليه السلام در آنجا اردو زده بود، چون كار انعقاد صلح نامه به پايان رسيد، امام حسن علیه السلام به همراه يارانش به كوفه ‏بازگشت.

استراتژى صلح در نظر امام حسن مجتبى عليه السلام‏

بايد پذيرفت كه ابو محمّد امام حسن مجتبى‏ عليه السلام با قبول اين صلح نامه ‏كه برخى از دوستانش آن را موجب ذلّت و دشمنانش آن را اقدامى از روى ‏ترس و تسليم طلبى خوانده‏ اند، فداكارى بزرگى از خود نشان داد. امضاى ‏اين صلح نامه يكى از پرشكوه ترين جلوه ‏هاى پيروزى بر خود و مقاومت ‏در برابر طوفانهاى هوا و هوس و احساس مسئوليّت در مقابل ريختن‏ خونهاى مسلمانان و به حقيقت پيوستن اين سخن راست و تصديق شده‏ پيامبر بزرگوار بوده است كه فرمود: « اين پسرم (امام حسن) سرور است‏ و شايد خداوند به وسيله او ميان دو گروه از مسلمانان اصلاح كند».(15)

اگر امام حسن علیه السلام پيشواى صلاح و راستى و الگوى فداكارى و مجمع ‏كرامتها و بزرگواريها و در نهايت امام مؤيَّد به غيب نمى‏بود، از اينكه‏ مى‏ديد معاويه، يعنى همان كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره او فرموده بود: «چون معاويه را بر منبر من ديديد بكُشيدش و (اگر چه) هرگز چنين ‏نمى‏كنيد»، بر اريكه حكومت مى‏نشيند، روح پاكش دچار آشوب‏ و اضطراب مى‏گشت. اگر قلب بزرگ او به پروردگارش متصل نمى‏بود، هر آينه دل شكسته و رنجيده خاطر مى‏شد و دق می كرد. چرا كه به چشم‏ خود مى‏ديد كه مسلمانان دوباره به قهقراء مى‏روند و ستاره «جاهليّت ‏جديد» از نو درخشش پيدا كرده است.

اگر بردبارى عظيم او كه بر جوشيده از قوت ايمان وى به خدا و تسليم ‏در برابر قضاى او نمى‏بود، هرگز در مقابل معاويه از خود شكيبايى نشان ‏نمى‏داد. معاويه بر منبر رسول خدا مى‏نشست و منشور رسالت را پاره ‏مى‏كرد و به بزرگترين مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، دشنام و ناسزا مى‏گفت.

آرى امام حسن علیه السلام آخرت را بر دنيا ترجيح داد و به خاطر موارد زير پذيراى صلح گرديد:

1 – اهل بيت‏ عليهم السلام به حكومت به عنوان وسيله ‏اى براى تحقّق بخشيدن ‏به ارزشهاى مكتب مى‏نگريستند. بنابراين هنگامى كه مردم از دين ‏راستين منحرف شوند و طبقات فاسد بر جامعه مسلّط گردند و بخواهند از دين به عنوان ابزارى در خدمت منافع نامشروع خود بهره گيرند، پس ‏حكومت و حكمران به جهنّم برود.. تا مشعل مكتب فروزان بماند، و تمامى امكانات براى اصلاح جامعه و با هر وسيله‏ اى بكار گرفته شود.

اميرمؤمنان على ‏عليه السلام درباره ی شيوه حكومت مى‏فرمايد:

« به خدا سوگند، معاويه از من زيرک تر و باهوش ‏تر نيست، امّا او خيانت ‏پيشه مى‏كند و (در راه حكومت) مرتكب گناه مى‏شود و اگر خيانت منفور نمى‏بود من خود زيرك‏ترين مردمان بودم، ولى هر خيانتى گناه و هر گناهى كفر است و هر خيانت پيشه‏ اى را روز قيامت پرچمى است كه بدان شناخته ‏مى‏شود. به خدا سوگند كه من با نيرنگ فريفته نمى‏شوم و سختيها مرا دچار ضعف و سستى نمى‏كند.»(16)

همچنين از ابن عبّاس روايت شده است كه گفت:

« در ذى قار بر اميرمؤمنان ‏عليه السلام وارد شدم. او داشت، كفش خود را وصله مى‏كرد. پس به‏ من گفت: قيمت اين كفش چند است؟ گفتم: قيمتى ندارد. فرمود: به خدا سوگند اين كفش در نزد من از حكومت بر شما محبوب ‏تر است مگر آنكه‏ حقّى را بر پاى دارم يا از باطلى جلوگيرى كنم».(17)

2 – امام حسن علیه السلام در زمانى مى‏زيست كه روح ايمان در نزد مردم و به ‏ويژه در قبايل عربى كه به خارج از حجاز رفته و در سرزمينهاى پر خير و بركت پراكنده شده بودند، به غايت تنزّل يافته بود. اين قبايل رسالت ‏خود را يا فراموش كرده و يا هاله ‏اى بى رمق از آن را نگه داشته بودند.

« كوفة الجند» كه در روزگار خليفه ‏دوّم ساخته شد تا حامى سپاه‏ و مركزى براى فتوحات شرقى مسلمانان باشد به صورت مركز كشمكشهاى ‏قبايل و لشكركشی هاى فاسد درآمده. هر كس كه بيشتر مى‏داد مردم جذب ‏او مى‏شدند. البته در اين ميان، قبايل ديگرى نيز بودند كه از اسلام و حقّ‏ و خط مشى انقلابى اهل بيت علیهم السلام دفاع مى‏كردند. امّا بيشتر قبايلى كه در اين ‏سرزمين مى‏زيستند در پى رسيدن به مال و ثروت بودند تا آنجا كه از پيرامون رهبرى شرعى پراكنده گشتند و همين كه دانستند معاويه ‏اموال ‏مسلمانان را بى هيچ حساب و كتابى به اين و آن مى‏بخشد، با گردن‏كشان ‏شامى بناى نامه نگارى نهادند. براى همين است كه شما مى‏بينيد حتّى پسر عموى امام حسن‏ عليه السلام كه فرماندهى سپاه آن‏ حضرت را نيز بر عهده داشت، به طمع رسيدن به بيش از یک ميليون درهم، حضرت را وامى‏گذارد و به‏ معاويه لعنة الله علیه مى‏پيوندد.

همچنين مى‏بينيم كه كوفه بار ديگر به امام به حقّ خود، يعنى حسين‏ بن على‏ عليه السلام، كه پسر عمويش حضرت مسلم بن عقيل علیه السلام را به سوى آنان روانه مى‏كند، پشت مى‏كند.

چرا كه ابن زياد به كوفه گسيل مى‏شود و به آنان قول مى‏دهد كه به سهم‏ هر یک « ده تا » بيفزايد. كوفيان نيز با شنيدن اين وعده به ابن زياد ملحق‏ مى‏شوند و در زير پرچم او سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت آن ‏حضرت را به فجيع‏ ترين وضع مى‏كشند و اصلاً از ابن زياد نمى‏پرسند كه منظورش از « ده » چيست. بعداً معلوم مى‏شود كه منظور ابن زياد از ده فقط ده دانه ‏خرما بوده است!! چه بسا كوفيان به خود وعده مى‏داده ‏اند كه حتماً منظور از ده، ده دينار بوده است!

كوفيان از جنگ خسته شده بودند و به زندگى راحت و آسوده‏ مى‏انديشيدند. و اهل بصيرت كه پيرامون حضرت امير عليه السلام گرد آمده بودند و از ايشان دفاع می كردند و روز قيامت را به مردم تذكر مى‏دادند و فضايل ‏امام به حقّ خود را براى آنان باز مى‏گفتند، در ميان آنان حضور نداشتند. ديگر عمار ياسر، كه در روز صفيّن فرياد مى‏زد « پيش به سوى بهشت» در كوفه نبود. ديگر مالک اشتر آن يار دلاور و پيشگام و فرمانده جنگى ‏زيرک اميرمؤمنان در ميان كوفيان حضور نداشت. مردى چون « ابن ‏التيهان » كه اميرمؤمنان او را برادر خود مى‏دانست و در غيابش آه حسرت‏ سر مى‏داد، بين كوفيان نبود. ديگر هيچ نشانى از ياران آگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ‏و حضرت على ‏عليه السلام، كه به آنها اعتماد مى‏كرد و در اداره جنگها از ايشان کمک مى‏گرفت، در جامعه كوفه ديده نمى‏شد…

دفتر زندگى درد آلود امام على علیه السلام، آن قهرمان پيشگام جنگها، نيز به تيغ ‏خيانت بسته شده بود. مگر او نبود كه اندكى پيش از شهادتش بر فراز منبر رفت و قرآنى بالاى سرش باز كرد و خطاب به پروردگارش گفت:

« چه چيزى تيره روزترين شما را از كشتن من مانع مى‏شود؟! خدايا! من اينان را خسته كردم و اينان نيز مرا به ستوه آورده‏ اند. پس ايشان را از من و مرا از ايشان آسوده گردان».(18)

اين در حالى است كه حضرت على ‏عليه السلام اندكى پيش از شهادت، سپاهى براى ‏نبرد با معاويه بسيج كرده بود و اين همان سپاهى بود كه پس از وى ‏فرزندش امام حسن علیه السلام فرماندهى آن را عهده دار شد، امّا تضعيف اراده‏ سپاهيان و اختلاف نظر آنان و نيز خيانت فرماندهان سپاه موجب شكست‏ سپاه حضرت شد. به طورى كه مى‏توان گفت كه اگر همين عوامل در زمان ‏حيات حضرت على نيز رخ مى‏داد او را نيز با شكست مواجه مى‏كرد.

امّا تقدير آن بود كه اميرمؤمنان به شهادت رسد و صلح به دست فرزند بزرگوارش كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفته بود. خداوند به وسيله او ميان دو گروه از امّتش اصلاح برقرار مى‏كند، امضاء شود.

در حديثى از حارث همدانى آمده است كه گفت:

چون اميرمؤمنان شهيد شد، مردم نزد امام حسن آمدند و گفتند: تو جانشين پدرت و وصىّ اويى و ما گوش به فرمان تو هستيم. پس بر ما حكومت كن. امام حسن به آنان گفت:

« به خداى سوگند كه دروغ مى‏گوييد. شما به كسى كه بهتر از من بود وفا نكرديد آنگاه چگونه به من وفادار خواهيد ماند؟ و چگونه من به‏ شما اطمينان كنم در حالى كه به شما اعتماد ندارم؟ اگر راست مى‏گوييد قرار من و شما اردوگاه مداين باشد، آنجا وفادارى نشان دهيد».(19)

امام حسن ‏عليه السلام در چنين شرايط دشوارى چه مى‏توانست بكند؟ آيا با سپاهيان خود بايد مانند معاويه رفتار مى‏كرد، اموال مسلمانان را به آنها بذل و بخشش مى‏كرد و هر كس را كه از خود گريزان ديد با عسل زهرآلود از ميان مى‏برد، يا آنكه روش پدرش را پيش مى‏گرفت هر چند كه اين امر حكومت او را با سختيها و دشواريها مواجه سازد؟

آن ‏حضرت از حكومت دست شست، چرا كه پى برد كه حكومت‏ نمى‏تواند وسيله ‏اى پاک براى تحقّق بخشيدن به اهداف و ارزشهاى رسالت ‏باشد. او وسيله ‏اى بهتر از حكومت يافت و آن پيوستن به صفوف مخالفان ‏و دميدن دوباره روح مكتب در امّت از طريق پرورش رهبران و نشر افكار و رهبرى مؤمنان راستين مخالف با حكومت و توسعه مبارزه مخالفان بود.

3 – شرط هاى صلح نامه ‏اى كه امام‏ عليه السلام بر معاويه املا كرد و آنها را معيار سلامت حكومت دانست خود گواه آن است كه آن‏ حضرت در انديشه طرح نقشه ‏اى براى رويايى با اوضاع فاسد بوده است، امّا با به ‏كارگيرى وسايل ديگرى جز ابزار حكومت. در برخى از موارد اين صلح‏نامه آمده است:

1 – معاويه بايد به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و روش جانشينان صالح ‏آن ‏حضرت حكومت كند.

2 – معاوية بن ابى سفيان نبايد كسى را پس از خود به عنوان جانشين ‏معرفى و تعيين كند، بلكه تعيين خليفه پس از وى بر عهده شوراى ‏مسلمانان است.

3 – مردم در هر كجا كه باشند يا در شام و يا در عراق يا در حجاز و يا در يمن بايد در امن و امان به سر برند.

4 – ياران و پيروان على و اموال و زنان و فرزندانشان بايد از هرگونه‏تعرض مصون باشند.

5 – معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افراد خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در نهان و آشكار دست به توطئه بزند و يا آنها را در هر كجا كه باشند به هراس اندازد.(20)

نگاهى گذرا به اين شرطها ما را بدين نكته رهنمون مى‏كند كه اين صلح‏نامه در بر گيرنده مهم‏ترين قانونهاى حكومتى اسلام اعم از قانونى بودن ‏حكومت بر طبق كتاب و سنّت و شورايى بودن حكومت مى‏باشد. بنا بر اين ‏شرط ها، معاويه مسؤول برقرارى امنيّت براى مردم و به ويژه رهبرى ‏مخالفان يعنى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.

معاويه نيز اين شرط ها را به عنوان اساس حكومت در نزد مردم ‏پذيرفت. امام ‏عليه السلام نيز بدين وسيله مهمترين راه را براى نماياندن حقيقت ‏معاويه و آگاه كردن انديشمندان و ديندارانى كه بر برخى از شرط هاى اين ‏صلح نامه مخالفت مى‏كردند، انتخاب كرد.

امام حسن علیه السلام براى قانع كردن گروهى از مسلمانان به صلح با معاويه، رنج ‏فراوانى متحمّل شد، زيرا جانها در اشتياق نبرد با معاويه مى‏سوخت ‏و همين امر موجب مى‏شد كه آنان بيعت با وى را خوشايند ندانند. افزون ‏بر اينكه ساده لوحان خوارج عقيده داشتند كه هر كس حكومت را به ‏معاويه بسپارد به كفر گراييده است و حتّى نسبت به آن ‏حضرت گفتند: « به خدا سوگند اين مرد كافر شده است»!(21)

امام حسن ‏عليه السلام پس از انعقاد صلح نامه با معاويه براى مردم سخنانى‏ ايراد كرد و گفت:

« اى مردم! اگر شما در تمام دنيا در پى مردى بگرديد كه جدّش رسول‏ خدا صلى الله عليه و آله و سلم باشد، جز من و برادرم كسى را نمى‏يابيد. معاويه بر سر حقّى با من به منازعه برخاست كه از آنِ من بود، امّا به خاطر صلاح امّت‏ و جلوگيرى از خونريزى آن را بدو واگذاردم و شما با من بيعت كرديد كه ‏با كسى كه من آشتى كنم شما نيز آشتى جوييد و من چنين صلاح ديدم كه با معاويه صلح كنم تا آنچه كردم خود حجّتى باشد بر كسى كه اين امر را آرزو مى‏كرد و من مى‏دانم، شايد آزمونى باشد و متاعى براى مدتى چند».(22)

با اين وجود حتّى برخى از اصحاب بزرگ آن ‏حضرت نيز بر وى ‏اعتراض كردند. حجر بن عدّى با او گفت: « به خدا قسم دوست داشتم كه‏ تو در اين روز وفات مى‏يافتى و ما نيز با تو مى‏مرديم و چنين روزى را نمى‏ديدم. ما بازگشتيم در حالى كه مجبور به پذيرش آنچه دوست نداشتيم ‏شديم و آنان بدانچه دوست مى‏داشتند، شادمان و خوشحال بازگشتند».

به نظر مى‏رسد كه امام مايل نبود در مقابل ديگران به سخن حجر پاسخ ‏گويد، امّا همين كه با او خلوت كرد، فرمود:

« اى حجر! من سخن تو را در مجلس معاويه شنيدم. هر كسى، آنچه را كه تو دوست مى‏دارى دوست ندارد و راى ‏او همانند راى ‏تو نيست. من جز براى ابقاى شما تن به چنين كارى ندادم و خداوند متعال هر روز دست‏ اندكار امرى است».(23)

سفيان نيز كه يكى از پيروان اميرمؤمنان و امام حسن ‏عليه السلام بود، نزد امام حسن علیه السلام آمد، عدّه ‏اى در محضر امام مجتبى حضور داشتند. سفيان ‏خطاب به امام گفت: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان!

امام پاسخ داد: سلام بر تو اى سفيان.

سفيان در ادامه روايت گويد: از مركوبم پايين جستم و آن را بستم ‏و سپس به خدمت امام حسن ‏عليه السلام رسيدم آن‏ حضرت پرسيد:

اى سفيان چه گفتى؟

گفتم: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان. پدر و مادرم به فدايت، به ‏خدا سوگند تو وقتى با اين عصيانگر (معاويه) بيعت كردى و حكومت را به اين ملعون، فرزند آن زن جگر خواره تسليم نمودى ما را سر افكنده‏ ساختى، حال آنكه صد هزار نفر در اختيار تو هستند كه حاضرند در برابرت بميرند و خداوند كار حكومت را به تو وانهاده است. امام حسن‏ علیه السلام در پاسخ گفت: « اى سفيان! ما اهل بيت، هر گاه به حقّ پى بريم بدان‏ تمسک كنيم. من از حضرت على ‏عليه السلام شنيدم كه مى‏گفت از رسول‏ خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه‏ مى‏فرمود: روزها و شبها سپرى نشود تا آنكه كار اين امّت بر مردى كه ‏سرينى پهن و گلويى گشاده دارد و هر چه مى‏خورد سير نمى‏شود، جمع‏ آيد. خداوند به او نمى‏نگرد و نمى‏ميرد مگر آنكه هيچ پوزش خواهى در آسمان و هيچ ياورى در زمين ندارد. اين مرد همان معاويه است و من ‏مى‏دانم كه خداوند خود تمام كننده كار خويش است».

سپس مؤذن‏ بانگ ‏برداشت ‏و ما به ‏طرف كسى ‏كه شير شترش ‏را مى‏دوشيد، رفتيم، آن ‏حضرت كاسه ‏اى گرفت و همان طور ايستاده نوشيد و سپس مرا نيز از آن نوشانيد و با هم به سوى مسجد رفتيم. آن ‏حضرت به من فرمود:

« اى سفيان چه شد كه آمدى؟ گفتم: به خدايى كه محمّد را به هدايت ‏و دين حق مبعوث كرد، محبّت شما موجب شد تا بيايم. فرمود: پس مژده‏ باد بر تو اى سفيان كه من از على ‏عليه السلام شنيدم كه مى‏فرمود از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ‏شنيدم كه مى‏گفت: اهل بيت من و دوستدارانشان مانند اين دو (انگشتان ‏سبابه خود را نشان داد) يا اين دو (انگشتان سبابه و انگشت وسط خود را نشان داد) بر حوض، بر من وارد مى‏شوند. در حالى كه يكى از آن دو بر ديگرى برترى دارد. شاد باش اى سفيان كه دنيا نيكوكار و گنهكار را در بر مى‏گيرد تا آنكه خداوند پيشوايى حقّ ‏از خاندان محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را مبعوث كند».

گاهى اوقات حتّى امام حسن‏ عليه السلام، اصحاب خود را به بيعت با معاويه ‏فرمان مى‏داد. از جمله روزى قيس ‏بن سعد بن‏ عباده ‏انصارى، رئيس « شرطة الخميس»، كه به وسيله امام على علیه السلام بنيان نهاده شده بود، بر معاويه داخل ‏شد. معاويه به او گفت: بيعت كن. قيس به امام حسن نگريست و پرسيد: اى ابومحمّد! آيا بيعت كنم؟ معاويه گفت: آيا دست بردار نيستى؟ به‏ خدا سوگند من..(24)

قيس گفت: هيچ كارى نمى‏توانى بكنى به خدا قسم اگر بخواهم مى‏توانم ‏نقض بيعت كنم.

آنگاه امام حسن‏ عليه السلام به سوى قيس رفت و به او گفت: قيس بيعت كن. قيس نيز از گفته امام اطاعت كرد.(25)

موضع گيـريـهای تابناک

حضرت امام حسن عليه السلام ميوه های صلح را می چيند

هدف اصلى امام حسن علیه السلام از انعقاد صلح با معاويه در واقع افشا كردن ‏ماهيّت آن مرد نيرنگ باز و نابود كردن حكومت استوار شده بر ارزشهاى‏ جاهلى او بود. امام حسن‏ عليه السلام مى‏خواست از نو صفوف مخالفان را نظم ‏بخشد و از هر فرصتى براى برانگيختن روح ايمان و تقوا در مردم ‏بهره‏ بردارى كند.

در زير به برخى از موضع گيريهاى درخشان آن امام در مقابل معاويه ‏خواهيم پرداخت. در واقع اين موضع گيريها، تاج و تخت معاويه را مى‏لرزاند و روش مقاومت را به مخالفان حكومت مى‏آموخت:

الف _ اندكى پس از برقرارى صلح، معاويه براى ايراد سخنرانى بر منبر نشست و گفت: حسن بن على مرا شايسته خلافت تشخيص داد و خود را سزاوار اين امر ندانست.

امام حسن‏ عليه السلام نيز در آن مجلس حضور داشت و یک پله پايين ‏تر از معاويه نشسته بود. چون سخنان معاويه به پايان رسيد، آن ‏حضرت ‏برخاست و خداى را بدانچه شايسته بود، ستود و آنگاه از روز مباهله ياد كرد و فرمود:

« پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از خلايق، پدرم و از فرزندان من و برادرم و از زنان مادرم را بياورد.(26) ما اهل و دودمان او هستيم. او از ماست و ما از اوييم. و چون آيه تطهير(27) نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ما را در زير عباى‏ خيبرى ام سلمه گرد آورد و آنگاه فرمود: بار خدايا! اينان اهل‏بيت و دودمان من هستند. پس پليدى را از ايشان بزداى و آنها را پاک كن. در زير اين عبا جز من و برادر و پدرم و مادرم كس ديگرى نبود و در مسجد هيچ كسى اجازه جنب شدن نداشت و هيچ كس را حقّ به دنيا آمدن در آن‏ نبود مگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و پدرم و اين كرامتى بود از جانب خداوند به ما و شما خود جايگاه ما را در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ديده بوديد.

همچنين آن ‏حضرت فرمان داد تا درهايى را كه به روى مسجد گشوده‏ مى‏شد ببندند مگر درب خانه ما را. برخى در اين باره از حضرتش پرسش ‏كردند و وى فرمود: من از جانب خود نمى گويم كه كدام در را ببنديد و كدام را بگشاييد، بلكه خداوند به بستن و گشودن اين درها فرمان ‏داده است.

اینک معاويه پنداشته است كه من او را شايسته خلافت دانسته و خود را سزاوار آن ندانسته‏ ام. او دروغ مى‏گويد. ما در كتاب خدا و بر زبان ‏پيامبرش نسبت به مردمان اولى‏ هستيم. اهل بيت همواره و از زمانى كه ‏خداوند، پيامبرش را به سوى خود برد، زير ستم بوده‏ اند. پس خداوند ميان ما و كسانى كه حقّ ما را به ستم گرفته و بر گردن ما بالا رفته ‏اند و مردم را بر ضدّ ما شورانده و سهم ما را از « فــى‏ء » (28) بازداشته و مادر ما را از حقّى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى او قرار داده بود، محروم كرده ‏اند، داورى فرمايد.

به خدا سوگند ياد مى‏كنم كه اگر مردم به هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ‏آنان را ترک گفت با پدرم بيعت مى‏كردند، همانا آسمان باران رحمتش را بر آنان فرو مى‏باريد و زمين بركتش را از آنان دريغ نمى‏داشت. و تو اى‏ معاويه! در اين خلافت طمع نمى‏كردى. چون اين خلافت از جايگاه اصلى‏خود برون آمد، قريش بر سر آن جدال كردند و آزاد شدگان (طلقاء) و فرزندان آنان، يعنى تو و يارانت، در آن طمع كرديد. در حالى كه رسول‏ خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: كار هيچ امّتى تباه نشد مگر آنكه مردى در ميان آنان به ‏حكومت رسيد كه عالمتر از او نيز يافت مى‏شد، امّا وى آن امّت را به‏ درجات پست ‏تر سوق مى‏دهد تا بدان جايى رسند كه از آن گريخته بودند. بنى اسرائيل با آنكه مى‏دانستند هارون جانشين موسى است، امّا او را رها كردند و پيرو سامرى شدند. اين امّت نيز پدر مرا وانهادند و با ديگرى ‏دست بيعت دادند. حال آنكه خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده بودند كه به‏ پدرم مى‏فرمود: « تو نسبت به من همچون هارونى نسبت به موسى، جز آنكه پيامبر نيستى». اينان خود ديده بودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پدرم را در روز غدير خم منصوب كرد و بديشان فرمود كه شاهدان، غايبان را از اين ‏موضوع آگاه سازند.

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از قوم خويش گريخت در حالى كه آنان را به خداى‏ تعالى مى‏خواند تا آنكه در غارى وارد شد و اگر ياورانى مى‏يافت هرگز نمى‏گريخت و هنگامى كه آنان را دعوت كرد، پدرم دستش را در دست ‏پيامبر نهاد و به فرياد او رسيد به هنگامى كه فرياد رسى نداشت. پس‏ خداوند هارون را در گشايشى، قرار داد در زمانى كه او را ناتوان گرفتند و نزدیک بود بكشندش و خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در گشايشى قرار داد. هنگامى كه وى به غار قدم نهاد و يارانى نيافت و پدرم و من نيز در گشايشى از خداى هستيم به هنگامى كه اين امّت ما را تنها و بى ياور گذارد و با تو بيعت كرد. اى معاويه: آنچه گفتم تماماً نمونه ‏ها و سنّت ‏ها بود كه يكى از پس ديگرى روى مى‏دهد. اى مردم! به راستى كه اگر شما بين مشرق و مغرب جهان را بكاويد كه مردى را بيابيد كه زاده پيامبرى ‏باشد، به جز من و برادرم كس ديگرى را نمى‏يابيد و من با اين (معاويه لعنة الله علیه) بيعت كردم و اگر چه مى‏دانم كه اين آزمونى است براى شما و متاعى است ‏تا روزگارى چند».(29)

ب _ یک بار ديگر معاويه لعنة الله علیه بر فراز منبر رفت و به اميرمؤمنان ‏علــی عليه السلام ‏ناسزا گفت (نستجیر بالله). امام حسن علیه السلام كه در آن مجلس حضور داشت. با معاويه لعنة الله علیه به ‏مجادله پرداخت و او را در برابر ديدگان مردم رسوا كرد. در اين باره در روايت آمده است:

« پس از آنكه پيمان نامه صلح امضاء شد، معاويه به كوفه رفت و چند روزى در آنجا اقامت گزيد. چون كار بيعت با وى به پايان رسيد براى‏ مردم به سخنرانى ايستاد و از اميرمؤمنان على ياد كرد و به او و سپس به‏ امام حسن علیهما السلام ناسزا گفت. امام حسن و امام حسين ‏عليهما السلام در آن مجلس حضور داشتند. پس حضرت امام حسين علیه السلام برخاست تا سخنان معاويه لعنة الله علیه را پاسخ گويد، امام حسن علیه السلام دست او را گرفت و بر جايش نشاند و سپس خود برخاست و فرمود: اى كسى كه از على ياد مى‏كنى. من حسن هستم و على پدر من ‏است و تو معاويه ‏اى و پدرت ‏صخر است. مادر من فاطمه و مادر تو هند است و پدر بزرگ من رسول ‏خدا صلى الله عليه و آله و سلم و نياى تو حرب است و مادر بزرگ من خديجه و مادر بزرگ تو قتيله است. پس لعنت خداى بر گمنام ‏ترين، پست نژادترين و بد قوم ترين ‏و ديرينه ‏ترين كافر و منافق ما باد! عدّه ‏اى از كسانى كه در مسجد حضور داشتند در پى اين دعا گفتند: آمين آمين».(30)

ج _ در شام، جايى كه معاويه لعنة الله علیه بيست سال پايگاه خلافتش را در آنجا نهاده بود و دروغ هاى جديدى بر اسلام مى‏بست، به طورى كه نزدیک بود تا آيين تازه ‏اى به وجود آورد، امام حسن مجتبى علیه السلام به مخالفت با نظام فاسد او برخاست و اعلام كرد كه من و خط سيرم، براى رهبرى مسلمانان بهتر و شايسته‏ تر مى‏باشيم. تاريخ اين حادثه را چنين بازگو مى‏كند:

روايت كرده ‏اند كه عمرو بن عاص به معاويه گفت: حسن بن على‏ مردى ناتوان و عاجز است و چون بر فراز منبر رود و مردم به او بنگرند خجل مى‏شود و از گفتن باز مى‏ماند. اى كاش به او اجازه سخن دهى. پس ‏معاويه به امام حسن علیه السلام گفت: اى ابومحمّد! اى كاش بر منبر مى‏نشستى و ما را اندرز مى‏گفتى!

امام علیه السلام برخاست و ستايش خداى را به جا آورد و بر او درود فرستاد. و سپس فرمود:

« هر كه مرا مى‏شناسد، مى‏داند كه كيستم و آنكه مرا نمى‏شناسد بداند كه من حسن پسر على و پسر بانوى زنان، فاطمه دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ‏هستم. من فرزند رسول خدايم، من فرزند چراغ تابانم، من فرزند مژده‏ بخش و بيم دهنده‏ ام، من فرزند كسى هستم كه به رحمت براى جهانيان ‏مبعوث شد. فرزند آن كس كه به سوى جن و انس مبعوث شد منم، فرزند بهترين خلق خدا پس از رسول خدا. منم، فرزند صاحب فضايل منم، فرزند صاحب معجزات و دلايل، منم فرزند اميرمؤمنان، منم كسى كه از رسيدن به حقش بازداشته شده، منم يكى از دو سرور جوانان بهشتى. منم ‏فرزند ركن و مقام، منم فرزند مكّه و منى، منم فرزند مشعر و عرفات». معاويه لعنة الله علیه از شنيدن اين سخنان به خشم آمد و گفت: دست از اين سخنان‏ بردار و براى ما از خرماى تازه بگو. امام‏ عليه السلام در پاسخ او فرمود: باد آن را آبستن كند و گرما آن را بپزد و خنكى شب خوشبويش گرداند. آنگاه دنبال‏ سخن خود را گرفت و ادامه داد:

« منم فرزند شفيع مطاع، منم فرزند كسى كه قريش در برابرش تسليم‏ شدند. منم فرزند پيشواى مردم و فرزند محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم».

معاويه لعنة الله علیه ترسيد كه مردم با شنيدن اين سخنان، به آن ‏حضرت متمايل ‏شوند، از اين رو گفت: اى ابومحمّد! پايين بيا. آنچه گفتى كافى است.

امام حسن علیه السلام از منبر پايين آمد. معاويه لعنة الله علیه به او گفت: فكر كردى در آينده ‏خليفه خواهى شد؟ تو را با خلافت چكار؟! امام حسن به او فرمود:

« خليفه كسى است كه بر طبق كتاب خدا و سنّت رسول خدا رفتار كند نه كسى كه با زور خليفه شود و سنّت رسول را تعطيل كند و دنيا را پدر و مادر خود گيرد و حكومتى را صاحب شود كه اندكى از آن كام جويد و سپس لذّتش تمام شود و رنج و دردش باقى بماند».

آنگاه امام حسن علیه السلام ساعتى خاموش ماند و سپس پيراهنش را تكاند و برخاست كه برود، امّا عمرو بن عاص به وى گفت: بنشين، من از تو پرسشهايى دارم.

امام فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس. عمرو پرسيد: مرا از معانى كرم ‏و يارى و مروّت آگاه گردان. پس امام حسن فرمود:

« كرم، اقدام به نيكى و بخشش پيش از درخواست است. يارى دفاع از ناموس و بردبارى در هنگام سختيهاست و مروّت آن است كه مرد دين ‏خود را حفظ كند و نفس خود را از پليديها دور دارد و حقوقى را كه برگردن دارد ادا كند و با بانگ رسا سلام گويد».

همين كه امام حسن ‏عليه السلام بيرون رفت، معاويه لعنة الله علیه عمرو را به باد نكوهش‏ گرفت و گفت: شاميان را فاسد كردى. عمرو گفت: دست نگه‏دار. شاميان ‏تو را به خاطر دين و ايمانت دوست ندارند، بلكه تو را به خاطر دنيا دوست دارند تا نصيبى از تو بدانها برسد. شمشير و پول هم كه در دست ‏توست، بنابراين سخن حسن چندان تأثيرى در آنها ندارد.(31)

حركت به سوى مدينه‏

امام حسن مجتبى علیه السلام چند ماهى در كوفه اقامت گزيد و سپس از آن ديار رخت بركشيد. با رفتن امام از كوفه، خير نيز از آن شهر كوچ كرد. در همان روزهايى كه آن‏ حضرت از كوفه بيرون رفت، طاعون سختى در آن ‏شهر شيوع يافت و شمار بسيارى از كوفيان و حتّى والى آن شهر، وليد بن ‏مغيره، در اثر ابتلا به بيمارى طاعون از دنيا رفتند.

چون امام حسن‏ عليه السلام به مدينه رسيد، مردم مدينه به گرمى از آن ‏حضرت استقبال كردند. امام در آن ديار بر ضدّ معاويه و توطئه ‏هايش ‏عليه مسلمانان، به جنگ سرد متوسّل شد. تا آنجا كه پس از یک سال به ‏شام، پايتخت خلافت اسلامى در آن روز رفت و در آنجا مردم را به ‏نهضتى كه براى به ثمر رساندن آن خلق شده و براى آن قيام كرده و با آن ‏زندگى كرده بود، يعنى احقاق حقّ و نابودى باطل، دعوت كرد.

امام حسن علیه السلام در اين مسافرت تبليغى به مردم شام تفهيم كرد كه معاويه با اين تبليغات گمراه كننده، براى خلافت و رهبرى مسلمانان شايستگى‏ ندارد و مى‏خواهد مردم را به همان جاهليّت روزگار پدرش باز گرداند و مردم را به بندگى بكشاند و خون آنان را بمكد و براى او مهم نيست كه‏ مردم پس از اين، نيكبخت شوند يا تيره روز.

از اين رو شگفت آور نيست اگر مى‏بينيم تمام كسانى كه گرد معاويه را مى‏گرفتند و از انديشه‏ هاى او هوادارى مى‏كردند و جان خود را در گرو دعوت او مى‏گذاشتند، همه از كسانى بودند كه پيش از اين خود يا خانواده ‏شان به گرد ابوسفيان جمع مى‏آمدند و از انديشه‏ هاى او دفاع‏ مى‏كردند، زيرا معاويه لعنة الله علیه در حقيقت رهبرى حزب اموى را بر عهده داشت‏ كه پيش‏ از وى پدرش، ابوسفيان، آن را با همان مفاهيم و عادت و رفتار هدايت مى‏كرد.

همچنين نبايد در شگفت شويم هنگامى كه مى‏بينيم ياران امام حسن علیه السلام ‏كسانى هستند كه پيش از اين با ابوسفيان و حزبش سر ستيز داشتند و از ارزشهاى مكتب دفاع مى‏كردند.

در واقع حركت معاويه، واكنش جاهلانه ‏اى بود بر ضدّ انتشار مكتب ‏اسلام و اين حركت با روم پيوندى كامل داشت.

معاويه لعنة الله علیه بر كسانى مانند عمرو بن عاص، زياد بن ابيه، عتبة بن ‏ابوسفيان، مغيرة بن شعبه و افراد ديگرى همانند آنها كه چهره‏ هايشان يا چهره ‏هاى قبايلشان در جنگهاى بدر و خندق بر ما آشكار مى‏شود، تكيّه ‏كامل داشت. او همچنين بر نصارا كه نيرويى متنابهى در حكومت اموى ‏براى خود دست و پا كرده بودند، متّكى بود.

او هر شب، مجمعى تشكيل مى‏داد و عدّه ‏اى اخبار جنگهاى گذشته را، به ويژه تجارب روم در جنگهاى سياسى را، بر او مى‏خواندند و وى در جنگهاى سياسى خود شيوه‏ هاى آنان را به كار مى‏بست.

از اينجا درمى‏يابيم كه جنگ ميان اميرمؤمنان على بن ابى‏طالب يا فرزندش امام حسن علیه السلام با معاويه لعنة الله علیه، تنها بر سر حكومت يا جنگ ميان دو حزب در محدوده مملكت اسلامى نبوده است بلكه اين جنگ را بايد جدالى آشكار ميان كفر كه به گونه ‏اى خزنده در پيش روى بود، و اسلام ‏ناب قلمداد كرد. از همين روست كه امام حسن علیه السلام براى رويارويى در اين ‏جنگ، شيوه‏ اى مخصوص به كار مى‏گيرد. او با مسافرت به شام، پايتخت ‏خلافت معاويه لعنة الله علیه، تصميم مى‏گيرد دعوت خود را آشكارا مطرح كند. وى‏ براى آن كه حقّ را استوار دارد، جان خود را در راه آن گذارد و طبيعى بود كه شاميان به او كه رهبرى مخالفان حكومت آنان و نيز رهبرى جنگ ‏مخالفت با سياستهايشان را در دست داشت، توجّه مى‏كردند و به ناچار بسيارى از آنان به سويش جذب مى‏شدند. آن‏ حضرت ‏نيز در اين هنگام ‏فرصت مى‏يافت تا پيام خود را به گوش آنان برساند و شيشه عمر سياسى ‏معاويه لعنة الله علیه را درهم شكند و خوابهاى جاهلى‏وار او را از هم بگسلد.

صفحات تاريخ، بسيارى از خطبه ‏هاى آن ‏حضرت را كه براى شاميان ‏ايراد كرده بود، در خود ثبت كرده است. اين خطبه ‏ها در جان اهل شام‏ تأثير به سزايى داشت تا آنجا كه هواخواهان معاويه به نزد او رفتند و گفتند: حسن، ياد و نام پدرش را زنده كرد. او سخن مى‏گويد و مردم‏ تصديقش مى‏كنند، فرمان مى‏دهد و مردم فرمانش مى‏برند و پيروان بسيار يافته است و اين وضع اگر ادامه يابد، كار بالا خواهد گرفت و خطراتى از جانب او همواره ما را تهديد خواهد كرد.

سياست امام حسن عليه السلام و حكومت معاويه لعنة الله عليه‏

امام حسن مجتبى‏ عليه السلام بدين سان رهبرى جناح سياسى نيرومندى را بر ضدّ معاويه لعنة الله علیه به عهده گرفت. آن ‏حضرت پيروانش را در هر گوشه و كنارى‏ رهبرى مى‏كرد و صفوف آنان را نظم مى‏بخشيد و استعدادهايشان را بارور مى‏ساخت و در برابر ستيزه‏ گريها و فريب هاى معاويه، از آن دفاع مى‏كرد. همچنين در همان زمان، آن ‏حضرت به نشر فرهنگ اسلامى در سرتاسر مملكت اسلامى، از طريق نامه يا گروهى از شاگردان برجسته ‏اش كه خود امور مادى و معنوى آنان را بر عهده گرفته بود و آنان را به اين سوى و آن ‏سوى مى‏فرستاد و يا از طريق خطبه ‏هايى كه در ايام حج و غير آن ايراد مى‏كرد، همّت مى‏گمارد. از اين راه جريان فرهنگى اصيل امت را رهبرى ‏می کرد. از همين جاست كه مى‏توان پى‏ برد كه چرا آن ‏حضرت مدينه منوره‏ را به عنوان وطن دائم خود برگزيد، زيرا در آن شهر گروهى از انصار و نيز كسان ديگرى بودند كه امام مى‏توانست با ارشاد و راهنمايى آنان، راهى‏ براى هدايت امّت بگشايد، چرا كه انصار و فرزندان آنان از نظر فكرى، مقتداى مسلمانان به شمار مى‏رفتند. بنابراين هر كس كه به رهبرى انصار دست مى‏يافت مى‏توانست عملاً رهبرى امّت را به دست گيرد.

شهادت فرجامى شايسته‏

سياست خردمندانه امام حسن‏ عليه السلام و جايگاه والاى ایشان در ميان امّت، معاويه لعنة الله علیه را واداشت تا در قدرت خويش نسبت به مخالفت با آن‏ حضرت ‏و ناشايستگى‏اش در تكيه زدن بر مسند خلافت به ترديد افتد، زيرا او گامى مخالف با مصالح خدا يا امّت بر نمى‏داشت مگر آنكه امام حسن علیه السلام ‏و در پى او امّت اسلامى بر وى اعتراض مى‏كردند. از اين رو كوشش هاى ‏معاويه با شكست مواجه شده و آرزوهايش به تباهى گراييده بود. بنابراين در پى يافتن چاره‏ اى برآمد كه او را تا اندازه بسيارى موفّق گرداند. اين‏ چاره، ريختن خون امام حسن علیه السلام از طريق زهرى بود كه براى همسر امام‏ فرستاده بود.

پيش از اين اشاره شد كه در منطق معاويه لعنة الله علیه، ارتكاب هر جنايتى توجيه ‏شده به شمار مى‏آمد. بنابر تعبير سخيف وى، خداوند سپاهيانى در عسل ‏داشت. هرگاه كه او از كسى ناخشنود مى‏شد مقدارى از عسل را به زهر مى‏آميخت و وى را بدين حيله از ميان برمى‏داشت.

معاويه لعنة الله علیه اين حيله را چند بار عليه امام حسن ‏عليه السلام نيز آزمايش كرد، امّا اين ‏زهر در آن ‏حضرت كارگر نيفتاد و كوشش معاويه با شكست مواجه شد. از اين رو معاويه به پادشاه روم نامه ‏اى نوشت و از وى درخواست كرد كه ‏زهرى كشنده برايش ارسال دارد. پادشاه روم در پاسخ معاويه گفت: در آيين ما روا نيست در كشتن كسى كه با ما سر ستيز ندارد، همكارى كنيم. معاويه در پاسخ به او پيغام داد. اين مرد (حضرت امام حسن علیه السلام) فرزند كسى است كه‏ در ديار تهامه خروج كرد(32) و خواستار سرزمين پدرت شد. من مى‏خواهم ‏او را با زهر از ميان بردارم تا مردم و كشور را از شرّ او آسوده سازم.

پادشاه روم آن زهر كشنده را براى معاويه فرستاد و معاويه نيز آن را به وسيله جعده لعنة الله علیها، همسر خيانتكار امام حسن ‏عليه السلام، كه به خاندانى بدكار انتساب داشت،(33) به آن‏ حضرت نوشانيد.

چهل يا شصت روز از نوشيدن زهر گذشت وقتى آن‏ حضرت تمام‏ وصاياى خود را به برادرش امام حسين علیه السلام باز گفت و دانست كه مرگش‏ فرا رسيده است، با خداوند به راز و نياز پرداخت و گفت:

« بار خدايا من خود را در بارگاه تو مى‏پندارم. اين گرانترين حالت بر من‏ است كه تا كنون بمانند آن دچار نيامده ‏ام. خداوندا مرگم را با من مأنوس گردان ‏و تنهائیم را در آرامگاهم با من انس ده. شربت‏ او (معاويه لعنة الله علیه) در من اثر گذاشت به خدا سوگند او به وعده ‏اى كه داده بود وفا نكرد و آنچه را كه گفته بود، راست نبود».

آنگاه تا هنگام پيوستن به «رفيق اعلى» آياتى از قرآن مجيد را زمزمه ‏كرد. درود خدا بر ایشان باد.

تشييع پيكر پاک آن ‏حضرت‏

مدينه منوره براى تشييع جنازه فرزند دختر گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، كسى كه از هيچ اقدامى در جهت مصالح آنان فرو گذار نكرد، به پا خاست. تشييع كنندگان پيكر پاک آن ‏حضرت را بر دوش گرفتند و او را به حرم ‏نبوى مى‏بردند تا او را در آنجا به خاک سپارند يا بنا بر وصيّتى كه امام علیه لسلام كرده‏ بود با او تجديد ميثاق كنند. عايشه لعنة الله علیها نيز بر استرى سياه و سفيد سوار بود و از بنى‏ اميّه خواست كه بيرون شوند. آنان نيز به طرف صفوف شكوهمند تشييع كنندگان مهاجر و انصار، بنى هاشم و ديگر مردم مؤمن مدينه ‏آمدند. عايشه لعنة الله علیها فرياد زد: پروردگارا! جنگ بهتر از آرامش است. آيا عثمان (لعنة الله علیه) در جايى دور از مدينه به خاک سپرده شود و حسن در كنار جدش؟!!

سپس در ميان بنى هاشم فرياد زد: فرزندتان را دور كنيد و او را از اينجا ببريد كه شما قومى دشمن و مخالفيد! اگر امام حسن علیه السلام به برادرش امام‏ حسين علیه السلام وصيّت نكرده بود كه در تشييع جنازه ‏اش اجازه خونريزى ندهد و اگر امام حسين در ميان آنان بانگ نداده بود كه « اى بنى هاشم شما را به خدا كه وصيّت برادرم را پايمال مكنيد او را به سوى بقيع بريد كه خود او گفت: اگر مرا از به خاکسپارى در كنار جدّم باز داشتند، با كسى نستيزيد و مرا در بقيع، در كنار مادرم، دفن كنيد»، بنى هاشم زمين را از لوث ‏وجود بنى اميّه پاک مى‏كردند. جسارت بنى ‏اميّه تا آنجا بالا گرفت كه حتّى‏ پيش از باز گرداندن جنازه به سوى بقيع، اقدام به تير باران بدن مبارک حضرت كردند به ‏طورى كه هفتاد تير فقط بر پيكر پاک آن ‏حضرت فرو رفته بود.

تشييع كنندگان، پيكر امام حسن ‏عليه السلام را به سوى بقيع بردند و در ميان‏ جمعيّت انبوه مردم او را در مكانى كه هم اكنون زيارتگاه آن ‏حضرت ‏است، به خاک سپردند.

سبط اكبر رسول خدا اين چنين پاک و مظلوم زيست و اين چنين حقّ او را پايمال كردند. و اين چنين مظلومانه به شهادت رسيد. درود خدا بر او باد تا زمانى كه شب و روز پاينده است.

ويژگيهاى والاى اخلاقى‏

زهـد و عبادت

1. امام حسن ‏عليه السلام، 25 بار پياده حج گزارد. در حالى كه شترانش از پيش روى آن‏ حضرت حركت مى‏كردند و هر گاه گروهى از مردم از كنار آن ‏حضرت عبور مى‏كردند، براى احترام به مقام والا و جايگاه بزرگ ایشان ‏از مَركبهاى خود فرود مى آمدند تا آنجا كه امام مجبور شد، مسير خود را از جاده اصلى تغيير دهد و از بى راهه برود تا بتواند در مقابل خداوند كاملاً فروتنى پيشه كند.

2. هر گاه خداى را ياد مى‏كرد، مى‏گريست و اگر در حضورش از قبر سخن مى‏رفت اشک مى‏ريخت و چون درباره ی قيامت سخن مى‏گفتند گريه‏ مى‏كرد و اگر از صراط سخن به ميان مى‏آمد اشک مى‏ريخت و چون در محضر مبارکش از حضور خلايق در پيشگاه خداوند مقتدر سخن مى‏رفت‏ و اينكه هر كس در آنجا به كار خود مشغول است و هيچ كس در آن روز نمى‏تواند ديگرى را بى نياز كند، ناگهان از ترس فريادى مى‏كشيد و از شدّت بيم و هراس از هوش مى‏رفت. وقتى از بهشت و دوزخ سخن مى‏گفت، چون بى گناهان، مضطرب ‏مى‏شد و از خدا خواستار بهشت مى‏شد و از آتش بدو پناه مى‏برد.

هنگامى كه وضو مى‏ساخت چهره ‏مبارکشان زرد مى‏شد و زانوانش به لرزه ‏مى‏افتاد و چون براى نماز برمى‏خاست، زردى رخسار و لرزش زانوانش‏ بيشتر مى‏شد.

3. حضرت تمام دارائیش را سه بار با خدا تقسيم كرد… بدين گونه كه نصف‏ آن را بخشيد و نصف ديگر را براى خود نگه داشت و دوبار در راه خدا تمامى دارائيش را انفاق كرد به طورى كه از دارائیش هيچ چيز باقى نماند.

4. در همه احوال، از روى بيم و اميد، زبانش به ذكر خداوند عزّوجلّ گويا بود.

5. معاصران آن‏ حضرت درباره ایشان گفته ‏اند: او عابدترين و زاهدترين ‏مردم روزگار خود بود.

زهد آن ‏حضرت، آن چنان بارز و مشخص بود كه حتّى برخى از نخستين نويسندگان همچون محمّد بن على بن حسين بن بابويه (متوفى ‏381 هجری قمری) كتابى مستقل درباره آن نوشته ‏اند.(34)

با ابهّت و دوست داشتنى

1. يكى از توصيفگران ایشان گفته است: هيچ كس او را نديد جز آن كه ‏تحت تأثير ابهّت وى قرار گرفت و هر كس با او رفت و آمد كرد محبّت وى‏ را بر دل گرفت. هر گاه دوست يا دشمنش با وى سخن مى‏گفتند، شنيده ‏نشد كه در سخن گفتن به آنان گستاخى كند يا سخنى گزاف بگويد.

درباره شمايل آن‏ حضرت نيز گفته ‏اند: هيچ كس از حسن بن على‏ عليه السلام از نظر خلقت و اخلاق و سيرت و سرورى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شبيه ‏تر نبود.

همچنين در خصوص ويژگيهاى ظاهرى ایشان گفته ‏اند: سيمايش سپيد بود و اندكى به سرخى مى‏زد چشمانى سياه و فراخ داشت. گونه ‏هايش لاغر بود. ريشش انبوه و موهايى مجعّد داشت گردنش گويى تُنگى نقره ‏اى بود. هيكلى زيبا داشت و چهارشانه و درشت استخوان بود. چندان اهل مجادله ‏و ستيز نبود. قامتى ميانه داشت نه بلند بود و نه كوتاه و چهره‏ اى مليح ‏داشت و از خوش سيماترين مردمان بود.

2. امام حسن علیه السلام نزد تمام مردم محبوب بود. دور و نزدیک به وى احترام ‏مى‏گذاشتند. يكى از مظاهر عمومى محبوبيّت وى آن بود كه بر در سرايش ‏در مدينه فرشى برايش مى‏گستردند و آن ‏حضرت در همانجا مى‏نشست‏ و نيازهاى مردم را برآورده مى‏ساخت و مشكلاتشان را حل مى‏كرد. هر كس كه از آنجا مى‏گذشت اندكى درنگ مى‏كرد تا سخن آن ‏حضرت را بشنود و چهره ‏اش را ببيند و ياد سيماى رسول گرامى اسلام در ذهنش جان ‏گيرد. مردم بسيارى گرداگرد امام ‏عليه السلام را فرا مى‏گرفتند و راه عبور سواركاران گرفته مى‏شد و چون امام از اين امر آگاه مى‏شد برمى‏خاست تا مبادا راه ديگران را بند آورد.

3. محمّد بن اسحاق درباره ایشان گويد: هيچ كس پس از رسول ‏خدا صلى الله عليه و آله‏ و سلم مانند حسن بن على به قله شرافت نرسيد.

4. زبير نيز در باره ی آن ‏حضرت مى‏گويد: به خدا زنان از پديد آوردن ‏كسى چون حسن بن على ناتوانند.

5. ابن عبّاس، به منظور نشان دادن تواضع خود، افسار شتران امام حسن‏ و امام حسين علیهما السلام را به دست مى‏گرفت. مردم نيز از مراتب خضوع ابن عبّاس نسبت‏ به آن دو به خوبى آگاه بودند. ابن عبّاس عنان شتران ایشان را مى‏گرفت‏ و همچون كسى كه براى اين كار پول مى‏گرفت، شتران آنان را به جلو مى‏برد، ابن عبّاس در حقّ امام حسين علیه السلام نيز چنين مى‏كرد. روزى مدرک بن ‏زياد وى را در اين حالت ديد. بسيار شگفت زده شد، زيرا مى‏ديد كه استاد مفسران تا اين حد به حضرت حسين بن على علیهما السلام احترام مى‏گذارد. پس به ابن عبّاس‏ رو كرد و با تعجّب گفت: تو از اينان پيرترى آنگاه عنان مَركبشان را مى‏گيرى؟! ابن عبّاس بر وى نهيب زد و گفت: اى فرومايه! مگر نمى‏دانى‏ كه اينان كيستند؟ اين دو، فرزندان رسول خدايند. آيا اينان همان كسانى ‏نيستند كه خداوند به واسطه آنها به من نعمت گرفتن عنان مركبشان را ارزانى داشته و در برابرشان فروتنى كنم؟!

6. پيش از اين نيز گفته شد كه چون آن ‏حضرت به عزم گزاردن حج با پاى پياده راهى مكّه مى شد، وقتى مردم وى را مى‏ديدند از مركبهاى خود فرود مى‏آمدند و در كنار آن ‏حضرت راه مى‏رفتند و تا وقتى وى راه خود را از آنان جدا نمى‏كرد، بر مركوبهاى خود سوار نمى‏شدند.

بخشنده و بزرگوار

1. مردى نيازمند نزد آن ‏حضرت آمد، امّا از حاضران خجالت مى‏كشيد كه نياز خود را با امام ‏عليه السلام بازگو كند. امام به او فرمود: نيازت را بر كاغذى‏ بنويس و آن را به ما بده. چون مرد نيازش را نوشت و امام آن را خواند، با تواضع تمام دو برابر آنچه را كه مرد طلب كرده بود، به وى بخشيد. برخى ‏كه شاهد اين صحنه بودند، عرض كردند: اى فرزند رسول خدا! اين ‏يادداشت چه پر بركت بود! امام حسن به آنان فرمود: بركت اين ورقه ‏براى ما بيشتر است، زيرا خداوند ما را شايسته انجام كار نیک قرار داده‏ است. آيا نمى‏دانيد كه كار خير آن است كه بدون درخواست انجام شود، امّا اگر پس از آن كه فرد نيازش را به تو باز گفت و تو بدو چيزى بخشيدى‏ در واقع بخشش تو در ازاى آبروى او بوده است و چه ‏بسا او شب را در بسترش با بى تابى و نگرانى به صبح رسانده و در ميان بيم و اميد غوطه ‏خورده است كه آيا فردا اندوهناک و شكست خورده بازش مى‏گردانند يا با خوشحالى و سرور؟ پس او به نزد تو مى‏آيد در حالى كه زانوانش‏ مى‏لرزد و دلش از ترس لبريز شده است. پس اگر تو حاجت وى را در ازاى ‏آبرويش روا دارى اين براى او بسى بزرگتر از كار خيرى است كه در حقّ او انجام داده ‏اى.

2. مردى نزد آن ‏حضرت آمد و از وى کمک خواست. امام ‏عليه السلام پنجاه‏ هزار درهم و پانصد دينار به او بخشيد و به وى فرمود: حمّالى بياور تا اين ‏پولها را با خود ببرد. مرد حمّالى حاضر كرد پس امام رداء خود را به حمّال ‏بخشيد و فرمود: اين هم كرايه حمّال.

3. اعرابى به قصد عرض حاجت نزد امام حسن علیه السلام آمد. آن‏ حضرت به ‏اطرافيان خود فرمود: آنچه در خزانه است بدو ببخشيد. چون به خزانه ‏رفتند بيست هزار درهم در آن يافتند و پيش از آنكه آن مرد نياز خود را مطرح كند، تمام آن مبلغ را به وى بخشيدند. اعرابى از چنين عملى شگفت ‏زده شد و گفت: سرورم! چرا اجازه ندادى تا نيازم را باز گويم و تو را بستايم؟! پس امام علیه السلام در پاسخ وى دو بيت زير را خواند:

– ما مردمانى هستيم كه بخشش ما فراوان و تازه است و اميد و آرزو در آن سيراب مى‏گردند.

– نفسهاى ما پيش از آنكه سائل، نياز خود را مطرح كند به وى‏ مى‏بخشند از ترس آنكه مباد آبروى خواهنده بريزد.

4. سالى آن ‏حضرت به همراه برادرش امام حسين علیه السلام و عبداللَّه بن جعفر عازم سفر حج شدند. در ميان راه اسباب و اثاثيه خود را از دست دادند. هر سه گرسنه و تشنه بودند تا آنكه پيرزنى را در خيمه ‏اى ديدند. پس از او آب خواستند. پيرزن گفت: اين گوسفند، شيرش ‏را بدوشيد و از گوشت آن بخوريد. آنگاه سر گوسفند را بريد و كبابى براى ‏آنها فراهم ساخت. چون هر سه غذا خوردند به پيرزن گفتند: ما از قبيله ‏قريشيم كه اكنون به سوى مكّه مى‏رويم چون از حج بازگشتيم به سوى ما بيا تا درباره تو نكويى كنيم. روزها گذشت و پيرزن به تنگدستى مبتلا شد پس به سوى مدينه منوره حركت كرد. امام حسن علیه السلام همين كه چشمش به پيرزن افتاد، او را شناخت و پرسيد: آيا مرا مى‏شناسى؟ پيرزن گفت: نه. امام فرمود: من در چنين و چنان روزى ميهمان تو بودم آنگاه دستور داد هزار گوسفند و هزار دينار به وى ببخشند سپس پيرزن را نزد امام حسين‏ علیه السلام فرستاد و آن ‏حضرت نيز همان تعداد گوسفند و دينار به وى بخشيد و آنگاه ‏او را نزد عبداللَّه بن جعفر فرستاد و عبداللَّه نيز همان تعداد گوسفند و همان‏ مقدار دينار به پيرزن بخشيد.

5. دو مرد با يكديگر به شدّت نزاع مى‏كردند. يكى اموى بود و ديگرى‏ هاشمى و نزاع آنان بر سر اين بود كه قوم كدام یک بخشنده ‏تر هستند؟

يكى از آن دو گفت: تو به سوى ده نفر از كسانت برو و من نيز به سوى‏ ده نفر از كسانم مى‏روم و از آنان مى‏خواهيم كه به ما چيزى ببخشند. آنگاه‏ مى‏بينيم كه كدام یک بخشنده ‏ترند. سپس چون اين آزمون به پايان رسيد، اموال را به صاحبانشان باز پس مى‏دهيم. البته آنان با خود شرط كرده ‏بودند كه كسى را از جريان اين آزمون آگاه نسازند.

مرد اموى به سوى ده تن از كسانش رفت و از هر كدام از آنان هزار درهم گرفت. مرد هاشمى هم به سوى امام حسن‏ بن على‏ علیهما السلام رفت. آن ‏حضرت دستور داد يكصد و پنجاه هزار درهم به وى ببخشند. آنگاه آن ‏مرد به نزد امام حسين علیه السلام رفت. آن ‏حضرت از وى پرسيد: آيا پيش از من نزد كسى ديگرى هم رفته ‏اى؟ وى پاسخ داد: نخست نزد امام حسن علیه السلام رفتم. فرمود: من نمى‏توانم افزون بر آنچه سرورم داده است، بپردازم. آنگاه به ‏وى يكصد و پنجاه هزار درهم بخشيد.

مرد اموى با ده هزار درهم بازگشت و مرد هاشمى با سيصد هزار درهم ‏آمد. با اين تفاوت كه اموى اين مبلغ را از ده نفر جمع آورى كرده بود و هاشمى تنها از دو نفر. چون مرد اموى آن همه درهم را ديد خشمگين ‏شد، زيرا شكست خود را در گزافه گويى در مورد قبيله ‏اش مشاهده كرد. چون اين آزمون به پايان رسيد، بنا بر شرطى كه داشتند، مرد اموى ‏اموالى را كه گرفته بود به سوى صاحبانشان برد و آنان با كمال خوشحالى‏ هر مبلغى را كه داده بودند، باز پس گرفتند.

مرد هاشمى نيز اموالى را كه از امام حسن و امام حسين‏ عليهما السلام ستانده ‏بود به آنان باز گرداند، امّا آن دو از پذيرش آن خوددارى كردند و فرمودند: ما رد بخشش خود را قبول نمى‏كنيم.

فروتن و بردبار

1. امام حسن علیه السلام به گروهى از تهيدستان برخورد کرد كه بر سفره ‏اى نشسته‏ بودند و خرده ‏هاى نان را مى‏خوردند. همين كه آنان مركب امام را ديدند، به احترام او برخاستند و آن‏ حضرت را به غذا فرا خواندند و به وى گفتند: اى فرزند رسول خدا بفرماييد. امام در حالى كه مى‏فرمود: « خداوند متكبران را دوست ندارد» از مركب خود پايين آمد و با آنان شروع به ‏خوردن كرد. پس از تناول غذا، آن ‏حضرت آنان را به ميهمانى خود فرا خواند و ايشان را خوراک و لباس داد.

2. آن ‏حضرت در دوران خلافت و امامت خود طوفانهاى بسيار سهمناكى را تحمّل كرد كه اگر اين طوفانها بر كوهى اصابت مى‏كردند، آن ‏را از جاى كنده بودند. آن ‏حضرت در آن شرايط دشوار و حساس، مسؤوليتى سنگين بر دوش داشت و با بردبارى و صبر توانست از عهده‏ تحمّل آن برآيد. تا آنجا كه مروان، مخالف‏ترين دشمنان وى، درباره حلم ‏و بردبارى آن‏ حضرت گفت: حلم او چنان بود كه كوهها با حلمش برابرى ‏مى‏كرد. صفت حلم از بارزترين ويژگيهاى امام حسن مجتبى علیه السلام بود و در اين ‏خصلت بسيار به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم شباهت داشت.

پرتوى از بلاغت امام حسن‏ عليه السلام‏

نه جبر و نه تفويض‏

هر كه به خداوند و قضا و قدر او ايمان نمى‏آورد البته كافر شده است و هر كه گناهش را به گردن پروردگارش اندازد، مرتكب فجور شده است. همانا خداوند به اجبار اطاعت نمى‏شود و با تسلّط بر او به كسى‏ نمى‏بخشد، زيرا او بر آنچه آنان در تصرف دارند، مالک مطلق است و بر آنچه آنان را بر انجام آن توانا كرد، تواناست. پس اگر به طاعت عمل ‏كردند خداوند ميان آنان و كردارهايشان حايل نمى‏شود، ولى اگر به ‏طاعت نخواهند عمل كنند خداوند هم آنان را به اجبار به عمل وانمى دارد و اگر خداوند مخلوقات را بر طاعت خويش مجبور مى‏كرد اجر و پاداش ‏را از آنان برمى‏داشت و اگر خود آنان را بر انجام گناهان وامى داشت، بندگان را عذاب نمى‏كرد و اگر ايشان را به حال خود وامى نهاد اين علامت‏ ناتوانى او محسوب مى‏شد، امّا خداوند در مخلوقاتش خواست و مشيّتى ‏دارد كه از ديد آنان نهانش ساخته است. پس اگر آنان به طاعات خداوند عمل كنند آن طاعتها بر ايشان منّت است و اگر به معصيّت رفتار كنند آن ‏معاصى، بر ضدّ آنان گواه است.

مرگ در پى توست…

اى جناده! خود را براى كوچ مهيّا كن و پيش از رسيدن مرگت، توشه ‏اى فراهم آر و بدان كه تو در پى دنيايى و مرگ در پى توست. اندوه ‏روزى را كه هنوز بر تو نيامده در روزى كه در آنى به خود راه مده و بدان‏كه تو مالى بيش از آنچه كه قوت توست به دست نمى‏آورى مگر آن كه‏ نگاهبان مال ديگرى باشى و بدان كه دنيا در حلالش حساب و در حرامش‏ عقاب و در شبهاتش عتاب است. پس دنيا را به منزله مردارى بدان و از آن ‏به اندازه‏ اى كه تو را بس آيد بهره ‏مند شو. پس اگر آن مقدار حلال بود، تو در استفاده از آن زهد پيشه كرده ‏اى و اگر حرام بود، گناهى مرتكب ‏نشده ‏اى و تو همان گونه كه از مردار بهره ‏مند مى‏شوى از دنيا هم بهره ‏مند گشته ‏اى. كه اگر عقابى هم در كار باشد، اندک بود. براى دنيايت چنان‏ بكوش كه انگار هميشه زندگى مى‏كنى و براى آخرتت چنان كار كن كه ‏انگار همين فردا مى‏ميرى. و اگر مى‏خواهى بدون داشتن قوم و قبيله، عزيز و بدون داشتن سلطنت، پر هيبت باشى، از خوارى نافرمانى خداوند بيرون آى و به عزّ طاعت خداوند قدم گذار. و اگر نيازى در همراهى مردان‏ داشتى با كسانى همراه شو كه چون با او نشست و برخاست كردى، تو را بيارايد و چون از او بگيرى تو را حفظ كند و چون از او مددجويى، ياریت كند و اگر سخنى بگويى تو را تصديق كند و اگر قدرت يابى، آن را تحكيم بخشد و اگر دستت را براى دادن فضلى دراز كنى، آن را بگستراند و اگر از تو رخنه ‏اى ديد، آن را پُر كند و اگر از تو نيكويى ديد آن را به‏ حساب آورد و اگر از او چيزى بخواهى به تو ببخشد و اگر تو خاموشى ‏گزينى او با تو سخن آغاز كند و اگر گرفتارى براى تو پيش آمد با تو همدردى كند. كسى كه از جانب او به تو رنج و گزندى نمى‏رسد و راهها از جانب او بر تو دگرگون نمى‏شود و تو را به هنگام حقيقت ها بى ياور نمى‏گذارد و اگر در حال تقسيم با هم به اختلاف برخيزيد او، تو را بر خود مقدّم مى‏دارد.

سخنان حكمت بار امام حسن‏ مجتبی عليه السلام

1. شوخى هيبت را مى‏خورد و (انسان) خاموش پر هيبت ‏تر است.

2. كسى كه از او درخواست شده آزاد است تا آن گاه كه وعده دهد و به ‏واسطه وعده‏ اى كه داده، بنده است تا آن گاه كه به وعده ‏اش عمل كند.

3. يقين، پناهگاه سلامت است.

4. نخستين گام خردمندى، معاشرت نيكو با مردمان است.

5. خويش كسى است كه دوستیش او را نزدیک كرده اگر چه نژادش دور باشد و بيگانه كسى است كه دوستیش او را دور كرده اگر چه نژادش نزدیک ‏باشد. هيچ عضوى از دست به بدن نزديكتر نيست، امّا همين دست اگر معيوب ‏شود، آن را ببرند و از بدن جدايش كنند.

6. فرصت به شتاب از دست مى‏رود و دير به دست مى‏آيد.

و نيز از سروده ‏هاى حكمت آميز امام حسن مجتبی ‏عليه السلام است كه فرمود:

1. اگر دنيا مرا ناخشنود كند شكيبايى پيشه مى‏كنم و هر بلاى ناپايدارى ‏لاجرم اندک است. و اگر دنيا مرا خشنود سازد، من به شادمانى او خوشحال نمى‏شوم، زيرا هر سرور ناپايدارى، حقير و اندک است.

2. اى مردم! لذايذ دنيوى پايدار نيستند و بدانيد كه نشستن در زير سايه‏ اى‏ كه ناپايدار است، حماقت و سبک سرى است.

3. خرده ‏اى از نان نامرغوب مرا سير مى‏كند و اندكى آب مـرا بس است. و پاره ‏اى از جامه نازک مرا مى‏پوشاند اگر زنده باشم و چنانچه بميرم كفنم مرا كافى است.

4. اگر نيازمندى به نزد من آيد گويم: اى كسى كه اكرام بدو بر من واجب ‏فورى است.

5. و كسى كه فضل او بر هر فاضلى برترى دارد، خوش آمدى كه برترين ‏روز جوانمرد وقتى است كه از او حاجتى درخواست مى‏شود.

پی نوشت:

1) حزقه: مرد كوتاه قامتى است كه به هنگام رفتن گامهاى كوتاه بردارد.

2) الحسن بن على، ص ‏21.

3) بحارالانوار، ج ‏43، ص ‏262.

4 و 5) بحارالانوار، ج‏ 43، ص‏ 264.

6) همان مأخذ، ص ‏269.

7) همان مأخذ، ص ‏270.

8) بحارالانوار، ج ‏43، ص ‏275.

9) شرح ابن ابى الحديد، ج ‏4، ص ‏13.

در اينجا بايد پرسيد اگر واقعاً اشراف و بزرگان عراق به معاويه لعنة الله علیه نامه نوشته بودند اين جنگ براى چه واقع شد و معاويه اين سپاه را براى جنگ با چه كسى بسيج كرد؟ به راستى اگر عراقيان خواستار حكومت او بودند چرا بايد 60 هزار سپاهى جمع‏ مى‏كرد حال آنكه او مى‏توانست با عدّه ‏اى از اوباش خود به شهر داخل شود.

10) تاريخ حاوى مظالمى است كه از خواندن آنها موى بر بدن راست مى‏شود. بنى اميّه ‏براى يافتن بدن مبارک حضرت اميرمومنان علی علیه السلام هزاران قبر را نبش كردند تا شايد پيكر آن ‏حضرت را بيابند و با جسارت بدان كينه ‏هاى كهنه خود را از دل بزدايند، امّا خداوند چنين نخواست و سعى آنها را باطل كرد.

11) جايى نزدیک به « اوانا » بر كنار نهر دجله.

12) بحار الانوار، ج ‏44، ص ‏51.

13) تذكرة الخواص، ص ‏207.

14) اين پيمان نامه را علامه باقر شريف قرشى از فصول المهمه صفحه ی ‏45 و كشف الغمّة صفحه ی‏ 170 و بحار الانوار جلد ‏10، صفحه ی ‏115 و… نقل كرده و گفته است: آنچه گفته شد بهترين صورت است كه از اين پيمان نامه نقل شده و به خوبى مبين كيفيت صلح‏ است.

15) بحارالانوار، جلد ‏43، صفحه ی ‏298.

16) نهج البلاغه، خطبه 200 (طبع صبحى صالح).

17) همان مأخذ، ص‏ 76.

18) بحارالانوار، ج ‏42، ص‏ 196.

19) بحارالانوار، ج ‏44، ص ‏43.

20) بحارالانوار، ج ‏42، ص ‏65.

21) بحارالانوار، ج ‏42، ص ‏47.

22) همان مأخذ، ص ‏56 به بعد.

23) بحارالانوار، ج ‏42، ص‏ 57.

24) به نظر مى‏رسد كه معاويه لعنة الله علیه قصد تهديد قيس را داشته، امّا سكوت كرده است.

25) همان مأخذ، ص‏ 62.

26) سوره آل عمران، آيه 61: « فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ ‏أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى‏الْكَاذِبِينَ».

27) سوره احزاب، آيه 33: « إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ ‏تَطْهِيراً».

28) به سرزمينهايى كه بدون ‏جنگ جزو قلمروى اسلام قرار گرفت « فــى‏ء» گفته مى‏شود.

29) بحارالانوار، ج ‏44، ص ‏64 – 62.

30) بحارالانوار، ج‏ 44، ص ‏49.

31) بحارالانوار، ج ‏44، ص ‏90 – 88.

32) مقصود معاويه لعنة الله علیه، پيامبر اسلام بوده است.

33) پدر جعده لعنة الله علیها در قتل حضرت اميرمؤمنان علیه السلام و برادرش در قتل امام حسين علیه السلام مشاركت داشتند.

34) مقصود كتاب « زهد الحسن» است

حتما ببینید

امام باقر (علیه السلام)

حضرت امام محمد باقــر عليه السلام

 بسم الله الرحمن الرحيم حضرت امام محمد باقــر عليه السلام نام: محمّد بن على عليه السلام‏ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *